Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2004

درود؛


۲/۳ هفته اينجا هوا گرم بود ولی نه مثل ايران ها


مثل ….همينجا ولی بهتر از هيچی بود



دلم ميخاد کمی درد دل کنم


من هنو نفهميدم که در اين دنيای مجازی به چه کسی ميشه اطمينان کرد و


به چه کس يا کسانی نبايد اطمينان کرد يا اصلن انجام اين کار درسته يا نه


فکر ميکنم اعتماد تا حدودی بد نيست ولی زيادی از حد نبايد باشد.


و به قول دوست نيکم سعيد جان که امروز با او تلفنی حرف زدم و گفت دنيای وبلاگ همينه ديگه…..


دلم نميخاد نق بزنم ها…..


هر چند که تمام ما آدمها آمديدم به اين دنيا تا در اين کار زاربجنگيم و پيروز شويم ….


ولی از يک مورد پيش خدای خودم و بنده هايش سر افرازم که تا کنون


هيچوقت دروغ نگفتم


و به هيچ عنوان در کار خصوصی زندگی کسی دخالت نکردم مگر اينکه خودش نظرم را خواستاربوده باشد


يا کمکی از دستم بر اومده هر چند نا چيز ولی انجامش دادم


ميدونی اينجا (در اين دنيای مجازی) نميشه آدم دوست صميمی پيدا کنه به اون صورت که منظورمطلب است


ولی تو رو که از آشنائيت خرسندم و بسيار دوست ميدارمت


امروزيکی از همون دوستان خوبم به من گفت بهتره که به هيچ کسی جز افراد خانواده ات اطمينان نکن


چون



اين جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است


که همچنان که تو را می بوسند،در ذهن خود


طناب دار تو را می بافند


فکر کنم ديگه هيچ جا نميشه اين گوهر ناياب را يافت


به قول يکی از خوبانم ….خوب چطوريد حالتون خوبه؟


آرزوی تندرستی و پيروزی همهء ايرانيان کسانی که در سرزمين مهر


زندگی ميکنند و بايد با تمام مشکلات زندگی کنار بيايند را دارم.


تا گاهی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود


دل من برای محلمون تنگ شده …..برای تهران او نوقتا…. برای پیش از ازدواجم…….برای تعطيلات تابستانی در شمال….. برای دوست پسرم و دوست دخترام ………..برای از دبیرستان در رفتنهامون….


هميشه از خونه ما تا مدرسه يا راهنمايی يا دبيرستان راه زيادی بود و من هيچوقت دلم نميخاست با وسيله نقليه تا مدرسه برم با توجه با طولانی بودن مسير هميشه پياده ميرفتم …. شايد يک احساسی بهم اين را ميگفت که پس از چند سال درآينده نميتونم مثل اونروزا راه برم ……آره ميگفتم ار جريان اصلی نريم بيرون .




ومن يک بار کنار دريا از يک ماهی گير مهربون اون چوب ماهی گيريش رو گرفتم و کلاهش رو هم سرم گزاشتم اون موقعه ها من ۱۶ سالم بود و پسر خالم که هميشه با هم بوديم ازم عکس انداخت حيف که او عکس را اسکن ندارم وگرنه ميگزاشتم اينجا تا شما هم آنرا ببينيد ….نميدونم من که اينقدر عاشق شمال بودم چرا بايک گيله پسرچشم سبز از همونجا ازدواج نکردم که برای هميشه اونجا بمونم


وقتی آخر تابستون و تعطيلات از شمال همراه خانواده به تهران بر ميگشتم دريا را با تمام خاطراتش و ماهی هايش و ساحل را با تمام صدفهايش ميگزاشتم و بر ميگشتم دنبال زندگی و درس و مدرسه و……به مدرسه که ميرفتم همه دوستام ميگفتند وااااای چقدر پوستت خوش رنگ و برنز شده و منم کلی خوشحال ميشدم چقدر خاطرات شيرينه ولی ميدونی چي؟ هيچوقت دلم نميخاد که به گزشته بر گردم چون ميدونم کاری نشد نی و آرزويی احمقانه است هر چند که بسيار شيرين بوده است….



میدونی چی ؟


دلم یه وقتایی اصلن نمیخاد که بیام ایران و تهران امروز رو ببینم ميترسم خاطراتم را گم کنم …. آخه تهران خيلی فرق کرده با زمان بچه گی های من… با زمان جوونی های من…حتا با زمانی که من آمدم اينجا آخه اگر اونجا بودم فرق ميکرد خيلی هم فرق ميکرد …..فيلمهايی کی ميبينم و جاهای زيبا و اتوبان های جديد و آدم های جديد و رفتارهای جديدشون مد لباس و پوشيدنیهای جديد روسری های کوچولو و نازک و رنگ وارنگ ….. کنار آمدن با دغدقه و ترس با اين// آوت فيت// يا تيپ بيرون رفتن…..





با حرفهای يک دوست تکان عجیبی خوردم راجب سادگی ام و خوش دلی ام و خوش باوری ام نميدونم چيکار بايد بکنم !!!!!! ولی اينرو به اين دوست نيکم گفتم من بدينگونه ام پس از اين بهش گفتم اين در خون من جريان دارد به من پيشنهاد داد که خونم را عوض کنم و نبايد اينگونه باشم


گل من نگرانم نباش


واما چند خبر روز ؛اينجا ايران نيست ولی اين صدای شهلاست


راستی يک خبر نه چندان بد دارم براتون برای اين ميگم نه چندان بد که اون خدا بيامرز خودش آرزوی مردن و در آغوش يزدان پناه بردن را داشت*خاچيک*خدا بيامرزدت…..


دوستان خوبم از ساحل دريای خزر به من زنگ زدند





در تاکسی بودم از راه آهن بر ميگشتم برنامه گرفتم برم پيش … حالا (نميگم بعدن ميگم )


خلاصه که خيلی خوشحالم از اين تلفن و انگاردارم پر در ميارم


به قدری خوشحال شدم


که انگار دنيا رو بهم دادند


خدايا سپاس که چنين دوستان گل و نيکی که به من دادی در پناه خودت نگهدارشان باش



Read Full Post »

درود بر شما


بريد به اينجا يه سری بزنيد و بياييد.


آخه من يه پرسشی دارم در اين باره….





Klicken für Bild in voller Grösse


آيا بايد ناراحت بود برای بچه ای بيمار به دنيا ميآيد و سر پناهی برای ادامه زيستن ندارد يا فقط يادش را گرامی بداريم و در فکر برای بهتر بودن و پاک نگهداشتن ميحط زیست باشيم و هميشه به موارد ايمنی در هر مورد گوش جان فرا دهيم.


از نظر رعايت کردن اصول صحيح در سکس ٬ تعداد فرزندان ٬ قبل از ازدواجهای فاميلی تست کامل خون انجام دهيم *ژنتيک*


ما نبايد مرده ها را بستائيم بلکه بايد به زندگی ارزش و بهای خوبی دهيم….


درست ميگم يا درست ميگم؟


با سپاس از سعيد دوست گلم که شمع اين احساس را در ما روشن کرد.


مراقب خودتون باشيد وخواهش مندم که برای من و تمام بيماران آرزوی بهبودی کامل کنيد و انرژی مثبت فراموش نشود.


دوستتون دارم


تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

با درود وسخنی با مزدای پاک؛


ای مزدای يکتايم


مرا از سر چه آفريدي؟ بی حوصله گی ات؟


يا اينکه در تمام طول عمرم امتحان پس بدهم؟


که با تو باشم و نه در کنار تو؟


که هميشه به اميد پناه تو در زندگی پيش روم


وقتی امشب زير بارن با چرخ می روندم


من رو ديدی حتمن


هق هق گريه ام رو نيز شنيدي؟


نه از سر ناتوانی جسمی بل…..


آره نميدونم کجای زندگيم اشتباه کردم آخه


چرا مرا اينقدر زود آفريدي؟


چرا به من حق انتخاب برای ساختن آينده ام را ندادي؟


عقلم نميرسيد؟


حالا که ميرسه نيز دير است برای انتخاب


آب از سرم گزشته بيمارم و دل خسته و گرفتار


چقدر سهم من کم بود ازتندرستی در زندگی


خودت خوب ميدونی که اگر اطمينانم به لطف تو نبود


خيلی وقت بود که پس رفته بودم


ولی حالا چرا جواب نيايش هايم را نميدهي؟


دلم برایت خيلی تنگه خدا جون


کاشکی اينجا روی زمين ميتونستم با تو سخن بگم


و جواب بشنوم


نميخام بگم خسته ام يا بريدم ولی ……..خودت بهتر ميدونی


پس کمکم کن که تنها با کمک خودت به رهايی دست پيدا ميکنم.



بر سرماي درون




همه


لرزش دست و دلم از آن بود كه


كه عشق پناهي گردد


پروازي نه گريز گاهي گردد


آي عشق آي عشق چهره آبيت پيدا نيست


و خنكاي مرحمی بر شعله زخمي


نه شور شعله بر سرماي درون


آي عشق آي عشق چهره سرخت پيدا نيست


غبار تيره تسكينی بر حضور ِ وهن


و دنج ِ رهائی بر گريز حضور


سياهی بر آرامش آبي


و سبزه برگچه بر ارغوان


آي عشق آي عشق


رنگ آشنايت پيدا نيست


روان شاد احمد شاملو


هميشه تندرست و عاشقش باشيد چون تنها اوست که به درد دلهايمان گوش فرا ميدهد و برايمان کار ساز است.


تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »


سلام مامان، اين بچه شيطوناي پر رو رو ديدي ميرن از مامانشون به بهانه خريدن مداد پول ميگيرن بعد به جاش ميرن شكلات ميخرن؟!من الان همون حس رو دارم چون پسوردت رو گرفتم و بي اجازت دارم اينجا مطلب مينويسم فقط اميدوارم مامان برامون تنبيه سختي در نظر نگيره،راستشو بخواي دلم بدجوري گرفته بود تا اينكه ديشب بالاخره تركيد، هرچي بهش گفتم مرد كه گريه نميكنه حاليش نبود سيستمش يكسره شده بود خيلي وقت بود اين غم و غصه توش انباشته شده بود، دلي هم كه توش غم و غصه بشينه جايي واسه دوست داشتن توش نميمونه ميشه پر از كينه و نفرت و نا اميدي! خلاصه هي گفت و داد كشيد و من فقط گوش كردم و خجالت كشيدم و اين وسط يه دفعه ياد تو افتادم!اره به خدا ياد خود خودت!ياد اين همه عشق و انرژي و استقامتت افتادم وكلي شرمنده خودم شدم! ميدوني ما بچه ها هرچقدر هم كه بزرگ بشيم تا وقتي بچه دار نشيم معناي عشق و دوست داشتن رو نميفهميم!يه عشق بيكران و بزرگ كه بدون چشم داشت به پاي عزيزان ميريزه!همچين عشقي رو فقط پدر و مادرا دارن،پدر و مادرهايي كه اگر بچه هاشون بدترين ادمهاي روي زمين باشن باز هم دوستشون دارن و قلبشون براشون ميتپه،همين چند روز قبل با اون يكي مامانم دعوام شد و چند تا ناسزا هم بهش گفتم اما شبش صدام زد گفت بيا شام بخور و بعد هم طوري رفتار كرد انگار هيچ اتفاقي نيافتاده به خدا از خجالت اب شدم!روم نميشد حتي تو صورتش نگاه كنم تنها كاري كه تونستم بكنم اين بود كه بعد از شام يواشكي رفتم كنارش صورتش رو بوسيدم و سريع رفتم تو اتاقم كه يكي اشكهاي توي چشمم رو نبينه


تو اين دنياي مسخره ادمهايي كه عميقا دوستت داشته باشن و غرورشون رو جلوي پات بريزن خيلي كم هستن شايد فقط پدر و مادر هركسي بتونه اينجوري باشه،واسه همين ديشب ياد تو افتادم تو لحظه اي كه بدجوري خسته و دلتنگ و نا اميد بودم،تويي كه مثل يك رودخونه پر خروش و زلال ميموني اونقدر پاك و ساده و زلالي كه ميشه سنگهاي مر مر و براق وجودت رو ديد، تويي كه فقط خودت ميدوني چقدر درد ميكشي اما استخوانها و مفاصلت هنوز مثل يك كوه هستن و خودت مثل يك اتشفشان پر انرژي،خيلي وقتها كه ميام تو ياهو يواشكي ميام و ميرم كه فقط گير تو يكي نيافتم،بخاطر اينكه ادم رو گير مياري و ميپرسي حالت چطوره پسرم و تا به ادم روحيه و انرژي تزريق نكني ول كن نيستي،همينكه از اون سر دنيا زنگ ميزني تا حال ادم رو بپرسي يا اولين نفري باشي كه تولد ادم رو تبريك بگي مثل اين ميومنه كه يك شعله كوچيك تو دل ادم روشن كنی و خدا ميدونه چقدر شعله تو دلها روشن كردي،راستي گفتم خدا ،ميدوني من به خداي تو ايمان دارم تنها ايمان به يك خداي مهربون تونسته تورو تا اينجا نگه داره و همچين عشق ونيرويي بهت بده،خلاصه ديشب وقتي به تو فكر كردم و ديدم تويي كه درد ميكشي و دور از وطنت هستي اينقدر پر انرژي و صبور و محكمي و بي چشمداشت همه رو عاشقانه دوست داري و چيزي از كسي به دل پاكت نميگيري خجالت كشيدم و به خودم گفتم پسر تو كجايي اون كجاست؟ براي همين درست و حسابي دلم رو شستم يا حداقل سعي كردم كه اينكار رو بكنم و در خودم تغيير گنده ای احساس کردم،خدا رو به خاطر وجودت شكر ميكنم كه كمترين كارت همين حضورت هست


يکی از پسرات که خيلی دوست داره

Read Full Post »

درود بر تو؛


تاچه اندازه ديگران را باور داری ؟


آدم زود باوری هستی يا نه؟


آيا حقيقت تلخ است؟


مگر نه اينکه انسان با نقد شدن رشد ميکند؟


زندگی چيست ؟ چرا ما برای رسيدن به معبود بايد اينقدرحسرت و اندوه بکشيم؟



زندگی رسم خوش آینديست


زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ


زندگی پرشی دارد اندازه عشق



زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود



زندگی حس غریبیست که یه مرغ مهاجر دارد



زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد



زندگی گل به توان ابدیـــــت



زندگی ضربزمین در ضربان دلهاست



زندگـی هندسه سادهء تکرار نفسهاست



هر کجا هستم باشم



آسمان مال من است



پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است



آری آری زندگی زیباست



زندگی آتشگهی گیرنده پابر جاست



گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست



ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست


سهراب سپهری


به اين دوست نيک و هم دردم نيز سری بزنيدچون خبر های جديدی از اِم اِس دارد.


تا درودی دگر بدرود.


Read Full Post »

درود بر شما دوستان نيکم؛


اينك چشمي بي دريغ


كه فانوس را اشكش


شور بختي مردمي را كه تنها بودم وتاريك


لبخند مي زند


نه!


هرگز شب را باور نكردم


چرا كه


در فراسوهاي دهليزش


به اميد دريچه ئی


دل بسته بودم


بر گزيده ای از استاد سخن: احمد شاملــــو


|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||


چه بگويم؟


به بلاگ کوروش بريد پسرم در خطر است


و اين عدالت اجتماعی را ببينيد که چه بر سر جوانان ميهن ما می آورد


آيا اين است حکم اسلام؟


برای چه و به چه دليل و تا به کی بايد تمام نسل جوان زيرفشار های بی انتها باشند ؟


آخر کِی مزه آزادی راستين را خواهيم چشيد؟


کی به دور از امتياز گرفتن از دين و آئين حرف از جانان بزنيم؟


ای مزدای پاک به داد ما رس که جز تو فرياد رسی نداريم………..


مژده بر تمام ياران ايران دوست:


پسرم حالش خوبه نميدونيد چقدر خوشحالم


از صبح هر ۲ دقيقه براش زنگ زدم تا گوشی را برداشت و از شنيدن صدای گرمش جون تاره


گرفتم…. از اهورای يکتا سپاسگزارم از اين لطفش که دل من را اينقدر شاد کرد.


آرزو ميکنم که دل شما نيزهميشه شاد باشد.


تا درودی دگر بدرود


Read Full Post »

Older Posts »