Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for فوریه 2006

درود بر تو:


این حرف همیشه تو سرم دور میزنه


که امید جان به من گفت:


آدما بايد تو اين زمونه برات مثه كتاب باشن


يه كتابي هست كه ميخوني و ازش لذت هم ميبري ولي بعد از مدتي بايد بذاريش تو كتابخونه!


يه كتاب رو چه قدر بايد بخوني؟


حالا شايد بعد از مدتي دوباره بهش سر زدي


بعضي از كتاب ها هم هستند كه اصلا ارزششون كتابخونه خاك خورده هم نيست و بايد فقط به بيرون پرتشون كني!چون اصلا به دردت نميخورن!


يه سري كتاب ها هم هستن كه مثه ديكشنري ميمونن ! هميشه بايد رو ميزت باشن و ازشون استفاده كني
متاسفانه تا اين لحظه هيچ انساني براي من مثه كتاب ديكشنري نبوده…شايد بعدا!
منم دلم خيلي تنگ شده


ولي چه ميشه كرد!


قسمت افرادي مثه من و شما هم اينه…


ghoroub.jpg


راستش رو بخاهی همونجور که امروز به یکی از دوستانم گفتم، حرفی ندارم. آخه با اینکه از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجم خیلی خسته ام هم روحی هم فکری، «چونکه فکر… داره مثل موریانه روحم رو میخوره…» از یک طرف برنامه ریزی و جور کردن خیلی چیزها و با آرامش رفتار کردنم و خونه تکونی …آخه خیلی مشغولم و در تهیه تدارک هستم.


نمیدونم؟! فقط برام دعای صبر و دل گرمی بکن که بهش خیلی احتیاج دارم.


(خدا رحم کرد که چیزی نمیتونستم بنویسم و حرفی برای گفتن نداشتم)Wink


در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی… تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو:


و سکوت سرشار از ناگفته‌هاست… وقتی واژه‌ای در وصف احساس يافت می‌نشود…(این جمله در یکی از پیامهایم بوده است)


unbenannt.bmp


همیشه در خیالم روی این سنگها مینشینم و پاهایم را در آب دریای شمال فرو میکنم و پس از آن روی شنهای ساحل میدوم و یاد و خاطره ها و حرفهایی که گفتیم و شنیدیم، میکنم. تا روز موعود «بهرام» فرا برسد و در دنیای حقیقی این آرزو را همراه با تو انجام بدهم.


Pavane haye ziba.jpg



قصه ی تنهايی


روزی روزگاری بود


روی موجا


دور دور



يه دونه شاپری بود


شاپری دلش بهار بود بخدا


سبز و سرخ لاله زار بود به خدا


يه روزی تنگ غروب


که همه اشگای خورشيد


روی آب ولو بودند


شاه پری غمگين و سرد


سرشو روبال نقره ايش گذاشت


آهی از دلش کشيد


گفت آ خدا يکی نيست


سر روی بالش بذارم


از ته دريا براش


تاج مرواری خوشگل بيارم …


يه هو رعد و برقی شد


بارون گرفت


آسمون سياه می شد سفيد ميشد


شاپری بی اعتنا نشسته بود


آخه کی يه شاپری از رعد و برق ترسيده بود ؟


از تو آسمون يه هو


دستی اومد شونه ی شاپری بغل گرفت


گفت : شاپری تو همه اميد دريای منی


رنگهای نقره ای بالهای تو


رنگ عشق و بودن ماهی دريای منه


دل پر مهر و غزلخونه توئه


که همه سرخی آفتاب منه


اشکی که رو گونه هات می لغزونی


گل اميد منه که داری پر پر می کنی


سر رو دست من بذار شاپرکم


تاج برای من بيار خوشگلکم


من هميشه با تو بودم شاپری


هميشه با تو می مونم شاپری


شماها اسم منو خدا گذاشتيد شاپری


شماها منو چرا تنها گذاشتيد شاپری ؟


«آرتمیس» دوست نازنینم این چامه را سال پیش برای من سرود. امیدوارم که در کارهایی که همراه همسر نیکش مدیر مسئول گروه امداد و نجات موج پیشرو آقای مهندس پیمان سعیدی انجام میدهند، همیشه پیروز و تندرست باشند.



این حسین است و میگوید: بزرگترین آرزوی من داشتن یه آدم آهنی است.


برای کمک به این بچه ها نیز فکر کن تا اینها هم بتوانند سال نو خوبی را آغاز کنند.


در پناه یزدان تندرست شاد و پیروز زیوی… تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو:


و روایتی دیگر از این دوستان نیک در موج پیشروکه برای شادی و دل خوشی بچه های یتیم همیشه فعالند.


عید ۱۳۸۵ و کودکان بی سرپرست بم


با ما همسفر باشید تا بیستم اسفند


سفر به مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست مشیز و مومن آباد


خاطرات ما به روایت تصویر



تو هم بیا تا با این گلها هم گام شویم.



این کودکان برای سال نو به لباس و کفش جدید احتیاج دارند. با کمکهای خود باعث شادی و خوشحالی این کودکان باش کمکهای نقدی ات را به این حساب واریز کن:


شماره حساب ما بانک ملت شعبه زبرجد پاسداران


حساب جاری ۲۴۰۱۸ به نام علیرضا سعیدی


در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی….تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو:


دوست نیکم باید بگم که حالم خیلی بهتر شده و تازه حالا بهتر تر هم میشه


سال نو نزدیک است و بچه های یتیم و بی سرپرست منتظر کمکهای من و تو هستند تا شاید با آوردن لبخندی بر لبانشان، دلشان را شاد کنیم.


با سپاس از آقای مهندس علیرضا سعیدی و همراهانشون و قدر دانی از کمکهای بی دریغ شون، دری از شادی و خوشبختی برای این طفلک ها باز بکنیم.


جشن آرزوها و آغاز یک سفر دیگر


موج پیشرو طبق سنوات گذشته بازهم در آستانه سال نو در تدارک سفری به دو مرکز نگهداری کودکان بی سرپرست در بم و توابع آنجاست . این سفر به منظور تامین نیازهای مربوط به سال نو این کودکان است . اما این بار ضمن تلاش برای تامین نیازهای اولیه این کودکان یک برنامه دیگر نیز در پیش است . ما امسال با کمک شما میخواهیم آرزوهایی را که این کودکان برایمان در نامه هاشان نوشته اند برآورده کنیم



با خرید چیزهایی که آرزو کرده اند و برگزار کردن یک جشن صمیمی برایشان ، دل کوچکشان را شاد کنیم . برای اجرای این جشن به کمک های مادی و معنوی تک تک شما نیازمندیم . برای اطلاع از نحوه کمک میتوانید به وبلاگ موج پیشرو مراجعه بفرمایید .


******


نمونه های زیادی را در همینجا «وبلاگ بنده» از کمک رسانی بوسیله موج پیشرو به این بچه های بی سرپرست را دیدید.


دوستان نیک بسیاری نیز در جمع آوری این کمکهای نقدی هم راه ما بوده اند.


پس بیایید تا دست به دست هم بدهیم و باز دلی را شاد و لبی راخندان کنیم.


سفر به بم عید ۱۳۸۵


مرکز نگهداری مومن اباد (پسرانه ) مشیز (دخترانه )


شماره حساب ما بانک ملت شعبه زبرجد پاسداران حساب جاری ۲۴۰۱۸ به نام علیرضا سعیدی .


دست به دست دهیم و کمکی هرچند کوچک را بدست این ناجیان خیر برسونیم و به قول اقا خره:


بیاییم تا امروز، آرزوهای خودمان را با آرزوهای کوچک این کودکان گره بزنیم و اینبار ما باشیم که آرزوهای کوچک آنان را براورده می کنیم.



*******روز مادر و روز عشق شاد باد *******


برداشتی از وبلاگ هم مهین نیکم کیوان جانم


بهمن ، جشن اسفندگان : روز عشاق ایرانیان و روز مادران ایران زمین گرامی باد.


روز سپندارمزد پنجمین روز از اسفندماه ایران باستان / ۲۹ بهمن خورشیدی امروزی


سپندارمزد نگهبان زمین است و از آنجا که زمین مانند زنان در زندگی انسان نقش باروری و باردهی دارد جشن اسفندگان برای گرامی داشت زنان نیکوکار برگزار میگردد . ایرانیان از دیر باز این روز را روز زن و روز مادر و در حالت کلی این روز را روز عشاق می نامیدند که امروزه متاسفانه بجز زرتشتیان ، دیگر هم میهنان روز مادر را برابر با تقویم تازی ( عربی ) و روز عشاق را برابر با تقویم میلادی ( ولنتاین ) جشن میگیرند .
بیایید از این سال با یک شاخه گل به مادر ، همسر و یا عشقمان از این روز پر شکوه و باستانی که یاد آور این است که ما ایرانیان همیشه در اکثر مسائل خود ریشه ای داشته ایم و نیازی به ریشه بیگانه نداریم ، پاسداری کنیم و در ترویج دوباره آن کوشا باشیم .


zartosht_23.jpg
مامان جان روز مادر بر تو و دیگر مادران گل، شاد باد


در پناه یزدان تندرست ، شاد و پیروز زیوی… تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

شتاب و هیجان…

درود بر تو:


نمیدونم چرا اینبار اینجوری شدم؟! آخه همیشه به مشکل بیخوابی و بی اشتهایی و سنگینی سر و … بر نمیخوردم، ولی این چند روزی که از بیمارستان برگشتم خیلی خواب آلود و کِــسِل هستم. حتا نشستن پای کومپیوتر هم برام سخته و خوندن بلاگ دوستان و پیام نوشتن دیگه بد تر… آخه شبها خوابم نمیبره و به همین دلیل نیز در طول روز خواب آلوده ام.


20051103144223untitled-9.jpg


«این منم یا تویی؟»


دوستان همدردم میدونند که من با بی خوابی مشکلی ندارم چونکه همیشه بهشون میگفتم که با توجه به استفاده از کورتیزون شبها بسیار راحتم و خواب خوبی دارم. این رو میدونم که باید چند روزی به بدنم استراحت بدم تا بیچاره دوباره خودش رو پس از گرفتن اینهمه داروی سنگین، پیدا کنه.


خوب من هم مینشینم اینجا و با خوندن اشعار شعرا سر خودم را گرم میکنم و غم دوری از دلبر و فکر و خیال هایی که در دل نهفته دارم، دوری میگزینم. «خوب همه یک غمی در دلشون دارند دیگه…آیا؟!»



وصل



در برابر ِ بي‌کراني‌ي ِ ساکن



جنبش ِ کوچک ِ گُل‌برگ
به پروانه‌ئي ماننده بود.



زمان، با گام ِ شتاب‌ناک برخاست



و در سرگرداني



يـــله شد.



در باغستان ِ خشک



معجزه‌ي ِ وصل



بهاري کرد.


سراب ِ عطشان



برکه‌ئي صافي شد،


و گنجشکان ِ دست‌آموز ِ بوسه
شادي را



در خشک‌سار ِ باغ

به رقص آوردند.


«احمد شاملو»


در پناه یزدان تندرست و شاد زیوی…تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو:


با اینکه پزشکم یک ماه پیش از این دلش نمیخواست که برم و کورتیزون یا به زبان آشنا در ایران:«کورتون» تزریق کنم، ولی وقتی دید که واقعن نیاز بهش دارم و از اینکه چند بار در منزل به زمین افتاده ام و به مشکلات دیگر… بر خوردم (که در اینجا چیزی برایت از این مشکلاتم ننوشتم و همیشه فکر کردی شهلا استواره و مشکلی نداره و کم و بیش ازش خبر داری و حالش خوبه و …) ولی دیدی که اینجوریام نیست. (ما به روی خودمون نمیاریم دااااااااااااش)


Resize of Thinis 18. b-day 003.jpg


از مطب دکتر برای فردای همون روز قرار بستری شدن من در بیمارستان گذاشته شد و برای ساعت ۸.۳۰ دقیقه صبح تاکسی اومد دم در و من را به بیمارستان برد. خوب از در وارد شدم و به اینفورماسیون«Information» رفتم و اطاق مربوط را بهم نشون دادند و من نیز روی صندلی منتظر موندم تا نوبتم بشه.


خانم زیبا و شادابی آمدند دم در و من را صدا کردند، من هم با ساکم و کیف دستیم و نامه پزشکم رفتم داخل دفترشون. قرار اینکه کدام اطاق و … رو دکتر از روز پیش همونجور که گفتم گذاشته بودند و من برای معرفی خودم اونجا رفتم و کارت شناسایی و نامه دکتر را به ایشون تحویل بدم.


ولی میدونی از چی تعجب کردم؟! این خانمی که کار های من را انجام می داد خودش نیز دچار بیماری ام اس بود ولی هیچ نشانه ای از داشتن این بیماری درش نمیتونستی ببینی. گفت من از شما ۶ سال بزرگتر هستم و مانند شما دو فرزند دختر دارم و کلی با هم کیفین یاخ چیدی کردیم… ولی چون ساعت کاری ایشون بود نمیتونستم دیگه بیشتر از این بمونم و قرار گذاشتیم که دوبار به دیدنش برم که نشد.


Resize of Thinis 18. b-day 007.jpg


و من وارد این اطاق زیبا و خلوت و بدون هم اطاقی دیگر شدم. چون چند سال بود که به خواست خودم، کورتیزون را در مطب دکتر خانوادگی دریافت می کردم کمی برام این خلوت جالب بود و کلی حال کردم. آخه اونوقت ها باید پس از دریافت دارو بدو بدو می اومدم خونه و فکر کار های خونه و مهمون داری و… این مشغله های روزانه می شدم که با اقامت در بیمارستان صورت مسئله کلی فرق می کنه و بدون استرس و درگیری های جانبی برایم راحت تر می نمود.



«این گلهای زیبا هم هدیه دختر گلم طراوت است»


دیگه دوست گلم{مریم جون} را با خبر کردم که برای من کتابی را که ترجمه آلمانیش رو داره ببره خونه بده بچه ها تا برایم بیارند بیمارستان، با تعجب گفت بیمارستان؟! مگه تو کجایی؟ برای چی رفتی دوباره بیمارستان؟ مگه حالت خوب نبود؟!!!! گفتم نه نبود، چون از استرس مثبت هم به من حمله دست داده است. خلاصه این خانم گل با چند تا کتاب خوب اومد به دیدنم و کلی خوشحالم کرد(مریم جون می دونم حالا داری اینجا رو میخونی و باز هم میگم دستت درد نکنه برای زحمتهایی که کشیدی، مخصوصن از دسته گلی که همراه همسر نازنینت برایم آوردی، خیلی دوستت دارم) فردای این روز هم سیما دوست گل دیگرم اومد دیدنم و به من گفت میدونم که تو میوه خوری و من برات میوه آوردم و گل نیاوردم، منم گفتم بهترین کار رو کردی آخه گل رو که نمیتونم بخورم، «توت فرنگی و خیار» خیلی بهتره، دستت درد نکنه.


خلاصه که همهء خانواده هم پیش از دوستانم آمدند و برام کلی میوه و قاقا لی لی و انرژی مثبت به همراه آوردند. امیدوارم خدا سایه تمام مادر و پدرها را بر سر فرزندانشون نگهدارد.(( پیش از این هم گفته بودم که من خیلی لوسم))



یک خانم دکتر بسیار مهربان اومد و کلی با هم حرف زدیم*چون دکترم اونروز در بیمارستان نبود* ولی کار ها را برای ایشون رله کرده بود و از همون روز اول تزریق آغاز شد و برای ام ار آی بردنم تا ببینند در این مغز من چه میگذره…دی… و با یک آمپول پیش از اینکه برای عکس برداری برم کمی تا قسمتی بی هوشم کردند تا اون سر و صدای مزخرف رو نشنـَــوَم.


میدونی من چی کار کردم؟ وقتی وارد لوله شدم و سر و صدا آغاز شد در خیال خودم شروع به نقاشی کردم و با هر صدای نا هنجارش یک نقش بر روی یک سطح بزرگ مانند همون تختی که روی آن خوابیده بودم با رنگهای دلخواهم کشیدم بر روی خطوط متساوی تا ۲۵ دقیقه تموم شد، ولی اگر این نقاشی ها جایی ثبت میشد خیلی خوب بود ها، میزدم رو دست هر چی نو آور نقاشی است.


البته جای آن دارد که از دوستان گلم نیز که از جای جای دنیا بخصوص ایران برایم SMS فرستادند و با تلفن هایشان خود را در خلوت من شریک کردند سپاسگذاری کنم.. خلاصه خوندن کتاب که در خونه برای من کاری نشدنی است را آغاز کردم و شب دوم خانم پیر آلمانی را به اطاق من آوردند که بنده خدا در خانه خود به زمین افتاده بود و کلی سر و چشمش کبود شده بود. وقتی دید که من تا ساعت ۱-۲ نیمه شب مشغول خوندن کتاب هستم، بهم گفت: من فکر می کردم که خودم کتاب خون هستم ولی شما روی دست من بلند شدید. البته به ایشون گفتم که من در خونه همیشه پای اخبار و اینترنت هستم و اصلن وقت برای خوندن کتاب ندارم. خلاصه ایشون هم خانمی بسیار مهربون بود و گفت که شما ناراحت من نباشید و به خوندن تون ادامه بدید.


با وجود اینکه میتونستم تلویزیون هم داشته باشم ولی از گرفتنش صرفه نظر کردم و به خلوت خودم با مطالعه و گوش کردن موزیک های دلخواهم مشغول شدم، بخصوص صدای گرم احمد شاملو و البته موزیک شاد هم داشتم ها، ولی دلم برایت خیلی تنگ شده بود، اما… خرما بر نخیل و دست من کوتاه بود…


دو روز پیش دکترم که اومد من بهش گفتم که باید روز یکشنبه برم خونه چون جایی دعوت دارم و دلم میخاد حتمن برم، که ایشون موافقت نکرد و گفت شما دوشنبه میرید خونه(آخه برای آش رشته دعوت شده بودم و منم که عاشق آش رشته ام) خلاصه امروز با کمی لوس بازی بهش گفتم من ولی امروز میرم خونه چون میخام به مهمونی ام برسم، که برگشت به شوخی بهم گفت: خوب شما کارت دعوتتون را نشون بدید به من، تا بتونید برید…دی… خلاصه آخرین سرومم که تموم شد زنگ زدم و پدرم آمدند دنبالم و رفتم پول تلفن را حساب کردم و همون خانم اولی، باز پای باجه بودند و با ایشون هم خداحافظی کردم.اومدم خونه و پس از دوش و کمی چسان فسان رفتم مهمونی و جات خالی چه آشی خوردم.


<< از پیامهای زیبایتان نیز بسیار سپاسگذارم>> آخه یادم رفت بگم که روز اول مریم تمام پیامهای بلاگم را برایم پرینت کرد و آورد به بیمارستان و کلی خوشحالم کرد. از آنطرف نیز محمد از هلند برایم پای تلفن بقیه اش خوند. از داشتن شما دوستان خوبم خیلی خوشحالم و دوباره جای آن دارد که از سعید حاتمی برای ترتیب دادن آشنایی من با دنیای مجازی و شما گلهای نایاب، سپاسگذاری کنم.


و سخنی رو به دوستان هم دردم:


هیچوقت از داشتن بیماری، هر چند هم که نا علاج باشند×البته به قول دکتر ها×نباید از پای بنشینی و جلوی آن کم بیاری عزیزم، درسته که کورتیزون یا داروهای امروزی راه علاج دائم نیست ولی از اینکه تا حدی از شرر بیماری راحت باشیم خوبه و باید راه را سهل تر از این که هست ببینیم و همیشه انرژی مثبت در قلب و روحمان پس انداز کنیم. به خداوندی خدا من نیز در زندگیم مشکلات و نا همواری هایی دارم، اما به آنها زیاد اهمیت نمیدم و دوری از برخی مسائل خیلی اذیتم می کنه که این رو هم به دست خدای خودم می سپرم تا حق باعث و بانی اش را بهش برسونه.


در پناه یزدان یکتا، تندرست، شاد و پیروز بر اهرمن بیماری زیوی… تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو:


امروز دوباره رفتم نزد دکتر اعصابم و با معایناتی که کرد و حرفهایی که من برایش گفتم با اشاره به خستگی های روحی و جسمی و فکری و … به این نتیجه رسید که من باید برای تزریق «۵۰۰۰ میلی گرم»کورتیزون چند روزی به بیمارستان بروم. و پس از تزریق٬ شادان و خندان و البته با صورت و پاهای باد کرده مانند بالون برگردم خونه. البته روز اول فقط عکس برداری های لازم انجام میشود و از پنج شنبه، تزریق آغاز میشود.


به این موزیک گوش کن


فکر کنم تو هم ازش خوشت بیاد.


kishbanner.jpg


چون دوستان از دیدن عکس برف، سردشون شده بود، من نیز این عکس را از دریای کیش انتخاب کردم تا حال و هوای سرما رو از اینجا ببرم و با دیدنش خوش خوشانتون بشه و برایم انرژی مثبت بفرستید.


حالا باید برم وسایلم را آماده کنم. راستش رو بخواهی یادم رفته که چه چیزهایی را برای رفتن به بیمارستان باید بردارم، چون ۲ بار پیش از این که کورتیزون گرفته بودم در مطب دکتر خانوادگی ام بود و به وسیله ای آنچنانی احتیاج نبود و دوستان گلم نیز از ایران حسابی با تماس هایشان به موبایلم ، خوشحالم فرمودند«تو باید خوب یادت باشه» چون حسابی شرمنده ام کرده بودی… ولی در بیمارستان موبایلم خاموش است و تنها ممکنه بتونم (اس ام اس) هایم بگیرم. ولی «MP3» را باخودم میبرم و کلی موزیک دلخواه از تمام خواننده های دل خواهم و کتاب نیز می برم.


در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی…. تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

Older Posts »