Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2005

درود بر تو :


اینهم قسمت ۲ عاشقانه ها برو ببین:


قسمت دوم داستان دو كبوتر


راستش خيلی دوست داشتم دوباره ببينمش ولی ديگه راهی نبود و منهم سعی کردم زياد بهش فکر نکنم. و اما نرگس:


يک سال از دانشگاه گذشت در طی اين مدت اتفاقات زيادی برام افتاد. پدر و مادرم که مدتها بود که با هم اختلاف داشتند و من و خواهرم شاهد قهر و آشتيهای فراوان آنها بوديم بوديم. تا اينکه خبردار شديم که پدرم زن ديگری رو عقد کرده. وقتی که اين رو فهميديم خودمون از مادرم خواستيم که طلاق بگيره.


…………..


چند وقتیه میخواهم این رو برایت بنویسم،


یا بهتره بگم، میخواهم ازت بپرسم که برای چه بلاگر شده ای؟


ajagh vajagh.jpg


هدفت از اینکه اینجا «در وبلاگ» می نویسی چیست؟


چه معیاری برای نوشتن داری؟ تا چه حد و اندازه، توان نظر و مخالفت خواننده را تحمل می کنی؟


من برای این بلاگر شدم و این تار نگار را باز کردم که از تنهایی هایم بیرون بیایم و دوستان هم زبان و هم میهن گلی چون تو بیابم.


((البته جای آن دارد که از سعید حاتمی عزیزم نیز برای زحمات و راهنمائیهایش، دوباره سپاسگذاری کنم)).


درسته که با خیلی اندیشه های متفاوت تر از خودم آشنا شدم و فهمیدم که مردم ایران طرز فکر هاشون خیلی با اون وقت که من آنجا زندگی می کردم فرق کرده.


به مردمم بیشتر علاقمند شدم و از برخی هاشون هم دلگیر، ولی نمیتونستم بر خلاف حرکت آب این رودخانه حرکت کنم. میدونم که من باید برای ایده دیگران احترام قائل باشم.


im2171.jpg


خوب معلومه که ما اندیشه های متفاوتی از یکدیگر داریم. اما این برایم خیلی با ارزش است که برای نظر دیگران نیز احترام بگذارم و به همه نگویم که من حرف درست را میزنم و خدای نکرده توی نویی نمیفهمی یا اشتباه میکنی((البته من هیچگاه چنین ادعایی نداشته و ندارم )) .


پس باید دست در دست یکدیگر نهیم تا ایرانی آباد و آزاد داشته باشیم.


در پناه یزدان تندرست ، شاد و پیروز زیوی…….تا درودی دگر بدرود.

Advertisements

Read Full Post »

درود بر تو :


این داستان جالب رو بخون که خیلی قشنگ و حقیقی نیز است. اینبار من تمام قسمت اول را به اینجا آوردم. (البته با آگاهی نویسنده) ولی پس از این میتونید به همین بلاگ برید و ببینید.


قسمت اول داستان امير و نرگس


سلام عرض مي كنم حضور شما دوست عزيز كه به اينجا آمديد و مي خواهيد داستاني واقعيي را دنبال كنيد كه اميدوارم از آ درسهاي فراواني را بياموزيم و در زندگي خود استفاده كنيم تا باشد كه ما هم از اين زندگي لذت ببريم.اينجا جا دارد از امير جان تشكري كنم كه اين اجازه را به من دادند تا بتوانم داستان زندگي شان را در اختيار دوستان عزيز بگذارم.



نوشته های سیاه رنگ از زبان نرگس و نوشته های آبی رنگ از زبان امیر هستند.



برای ديدن يکی از دوستام که دانشجوی دانشگاه شريف بود رفته بودم دانشگاه شريف. داشتم دنبال ساختمان دانشکده شيمی ميگشتم . از يکی دو نفر پرسيدم ولی خوب متوجه نشدم که کجا بايد برم . در همين حين پسری که متوجه شده بود من دنبال دانشکده شيمی ميگردم از موقعيت استفاده کرد و بطرفم اومد و گفت من دارم سمت دانشکده شيمی و اگه بخواين ميتونم راهنماييتون کنم. منهم قبول کردم و رفتيم سمت دانشکده. توی ميسر از داخل يه ساختمونی رد شديم که بعدها فهميدم اسمش ساختمان ابن سينا است. توی اون ساختمون يکسری دانشجوها رو ديدم که داشتند جزوه کپی ميکردند. منهم قرار بود دوستمو حدود ساعت 12 بعد از ظهر ببینم ، ولی من زود رسيده بودم. بنابراين فکر کردم در اين فاصله ميتونم از يکی از جزوه های کنکور که همراهم بود و بايد به صاحبش برميگردوندم کپی بگيرم. به امير گفتم : دانشکده شيمی خيلی از اينجا فاصله داره و او گفت نه از اين در که بريد بيرون و يه کم سمت چپ بريد ساختمون دانشکده رو ميبينيد. منهم تشکر کردم و گفتم خيلی ممنون ، من بايد چند تا جزوه اينجا کپی بگيرم، بيشتر از اين مزاحمتون نميشم. اين حرف هم يه جوری زدم که يعنی شما رو بخير و ما رو به سلامت.


لبخندی رضايت آميزی زد و گفت بايد کارت دانشجويی اينجا رو داشته باشيد تا بتونيد کپی بگيريد، اگه اجازه بديد من براتون کپی ميگيرم. منهم برای اينکه خودمو از تک و تا ننداخته باشم قبول کردم. دست کردم توی کيفم و جزوه ها رو به امير دادم. اونهم ازشون کپی گرفت و موقع پس دادن کپی ها يک کاغذ کوچيک که شماره تلفنشو روش نوشته بود بهم داد و گفت خوشحال ميشم که با هم بيشتر آشنا بشيم. من اون موقعها فقط فکر درس و کنکور و اينجور چيزها بودم و اصولاْ دختری نبودم که اهل دوست پسر گرفتن باشم. بنابراين جزوه ها رو گذاشتم توی کيفم و کاغذی رو که شماره تلفن توش نوشته بود رو بطرفش گرفتم و گفتم:خيلی عذر ميخوام. ولی من به شما زنگ نميزنم.
امير گفت : حالا اگه اشکالی نداره يه چند روزی شماره پيشتون باشه واگر
ظرتون عوض شد خوشحال ميشم با هم صحبت کنیم



منهم گفتم: بسيار خوب، اينقدر هول بودم که زودتر خداحافظی کنم و برم که اصلاْ يادم رفت پول کپی ها رو به امير بدم. وقتی که يادم افتاد ديگه امير رفته بود.خلاصه دوستمو ديدم و داشتيم با هم بر ميگشتيم که من پرسيدم


چرا از اينور داری برميگردی؟


دوستم گفت : پس از کجا بايد برگرديم؟


منهم اون راهی رو که اومده بودم رو بهش نشون دادم و گفتم از اون طرف
دوستم گفت: تو از اونور اومدی ؟!! تو که دانشگاه رو طواف کردی تا به دانشکده ما برسی. همونجا بود که فهميدم امير منو دور دانشگاه چرخونده بود تا دانشکده شيمی رو نشونم بده.



از اينکه پول کپی ها رو نداده بودم احساس بدی داشتم و فردای اونروز به امير زنگ زدم.
سلام، ميتونم با امير خان صحبت کنم؟


بفرماييد خودم هستم


من نرگس هستم، ديروز توی دانشگاه مزاحمتون شدم


خواهش ميکنم چه مزاحمتی


ببخشيد من يادم رفت پول کپی ها رو بشما بدم


قابل شما رو نداره، دوستتون رو پيدا کردين؟


آره ، ممنون از راهنماييتون (يه جوری گفتم که يعنی منو خوب دور دانشگاه چرخوندين). بازم ببخشيد که يادم رفت پول کپی ها رو بشما بدم
خوب اينکه کاری نداره. يه جا قرار ميزاريم تا پول کپی ها رو بهم ندين

اميرخان اجازه بدين من يه چيزو بشما بگم. من دارم برای کنکور ميخونم و اصولاْ هم اهل دوست شدن با پسرها نيستم و فقط از اين بابت زنگ زدم که تشکر کرده باشم.
کنکور مهندسی با پزشکی؟


مهندسی:
پس عکس خوشگل بگيرين تا وقتی اسمتون جزو ده نفر اول تو روزنامه چاپ شد من بتونم جلوی دوستام پز بدم که من برای اين دختره يه بار کپی گرفتم. اميدوارم که تو کنکور موفق باشيد ، خوب درس بخونيد تا دانشگاه شريف قبول بشين


اگه اجازه بدين ديگه مزاحمتون نميشم


خواهش ميکنم ، مراحميد


خداحافظ.
خداحافظ.

چند روز گذشت تا اينکه يه اتفاق جالب و باورنکردنی افتاد. قرار بود با پدرم جايی برويم و طبق معمول پدرم منو معطل کرده بود. من هم داشتم سعی ميکردم که به موبايل پدرم زنگ بزنم و دائم پيام مشترک مورد نظر در دسترس نميباشد رو ميشنيدم.
بعد از چند بار سعی کردن بالاخره موفق شدم ولی جای پدرم پسر جوانی که صدايش برايم آشنا بود جواب داد. پدرم در شرکت سرش خيلی شلوغ بود و خيلی از اوقات موبايلش را همکارهايش جواب ميدادند. من گفتم:


ببخشيد ميتونم با آقای فداکار صحبت کنم؟


با کی؟


آقای فداکار، من دخترشون نرگس هستم.


به به سلام سرکار خانم نرگس فداکار، حالا ديگه سر بسر ما ميزارين؟


ببخشيد شما؟


شما زنگ زديد. نميدونيد کجا رو گرفتيد؟


من به موبايل پدرم زنگ زدم


جدی ؟ اينجا که منزله و شماره ای که گرفتيد شماره موبايل نيست نرگس خانم



در اون لحظه صدا رو شناختم. صدای امير بود. صفحه تلفن رو نگاه کردم و ديدم که يادم رفته 0911 رو بگيرم. گفتم:


بگيرم. گفتم:



ببخشيد من اومدم به موبايل پدرم زنگ بزنم ،
0911 رو يادم رفت بگيرم ، شماره شما رو گرفتم. در هر صورت بازم ببخشيد که مزاحمتون شدم.


بازم خواهش ميکنم و بازم مراحميد.


خداحافظ .
خداحافظ .
کاملاْ گيج شده بودم. شماره ای که امير توی دانشگاه به من داده بود با شماره موبايل پدرم هيچ شباهتی به هم نداشتند. حتی پيش شماره دو تلفن هم متفاوت بود. از خودم ميپرسيدم که چنين چيزی چه جوری ممکنه و جواب قانع کننده ای پيدا نميکردم. حتی فکر کردم نکنه امير تو شرکت بابام کار ميکنه و ميخواسته سربسر من بزاره؟؟!! ولی بعد فکر کردم و ديدم شماره ای که گرفته بودم به شماره شرکت پدرم ربطی نداشت. بهرحال تصميم گرفتم تا دوباره به امير زنگ بزنم و ته و توی قضيه رو در بيارم. همونقدر که شما ممکنه الان نتونيد حرفهای منو باور کنيد ، من هم نميتونستم اتفاقی رو که افتاده بود باور کنم.
حالا داستان را از زبان امير بشنويد:


ما در خانه دو خط تلفن داشتيم. يکی را همه استفاده ميکردند و ديگری خط خصوصی خودم بود. من شماره خصوصيم را فقط به دوستان نزديکم ميدادم و به نرگس هم آن يکی شماره را داده بودم. وقتی نرگس تلفن را قطع کرد بخودم گفتم اين دخترها شيطان را هم درس ميدهند. روش نميشه بهم بگه ميخوام باهات حرف بزنم يه بهونه ای مياره که تو کت هيچ کس نميره. 0911 بعلاوه شماره معموليمونو گرفتم و آقايی گفت: بفرماييد و پرسيدم آقای فداکار؟ و آن ُآقا گفت : اشتباه گرفته ايد. ديگه شکم برطرف شده بود. آنشب با چند نفر از دوستانم برای شام رفتيم بيرون و داستان زا برای آنها تعريف کردم و ناگهان متوجه شدم که نرگس دفعه دوم به شماره خصوصی من زنگ زده بود و نه به شماره ای که در دانشگاه به او داده بودم. موبايل دوستم را گرفتم و 0911 بعلاوه شماره خصوصيم را گرفتم. آقايی گفت بله و دوباره پرسيدم آقای فداکار؟ و جواب داد امرتون رو بفرماييد. من گوشی را قطع کردم. خلاصه اينکه هفت رقم شماره خصوصی من با هفت رقم شماره موبايل پدر نرگس دقيقاْ يکی بود. ميدونم باور کردنش سخته ولی باور کنيد برای من و نرگس هم همينقدر باور نکردنی بود.


بعد از آن اتفاق جالب و باور نکردنی تصميم گرفتم به امير زنگ بزنم و ته و توی قضيه رو در بيارم. به امير زنگ زدم و امير کل ماجرا رو برام توضيح داد. نشسته بود کلی حساب کرده بود که احتمال يه همچين چيزی چقدره. بحث در مورد احتمالات که شد از من درباره درسهام و کنکور و اينجور چيزها پرسيد و شروع کرد از من سئوال کردن، سئوالهای فيزيک ، رياضی جديد و اينجور چيزها. من به شوخی گفتم:


حالا برای چی اين سئوالها رو ميپرسی؟ مگه شما معلم من هستيد؟


شايد در آينده بشم


منطورتون چيه؟


من خصوصی تدريس ميکنم، ميخواستم ببينم درستون اونقدر خوب هست که قبول کنم و معلمتون بشم يا نه


جدی ميگين؟


جديه جدی، من تدريس کردنو دوست دارم


راستش پدر من خيلی مذهبيه و فکر نکنم اجازه بده معلم مرد ، اونم مجرد، به دخترش درس بده


جدی ميگين؟ (اين دفعه امير اين حرفو زد)


جديه جدی .


خلاصه با امير کلی حرف زديم. اصلا يه جوری بود که انگار همديگرو مدتهاست ميشناسيم. صدای زنگ درو که شنيدم فهميدم بابام اومده. منم سريع خداحافظی کردم.
توی دبيرستان با دوست صميميم مريم در مورد امير صحبت کردم. گفتم نه ازش خوشم مياد و نه ازش بدم مياد ولی آدم جالبيه. آدم تو حرف زدن باهاش راحته. اما بهار گفت که بهتره توی اين موقعيت فکر درس و کنکور باشم تا هر چيز ديگه. راستش خودم هم همين فکرو ميکردم. تصميم گرفتم به امير زنگ بزنم و هم بخاطر دفعه قبل معذرت بخوام و هم خداحافظی کنم. حالا بريم سراغ امير:



از اونجاييکه من بسيار خوشتيپ و تو دل برو بودم (عوض اينکه تو دلاتون بهم بخندين حداقل بزارين فکر کنم اينطور بوده) بخودم ميگفتم نکنه ادامه اين رابطه به درس و کنکور نرگس صدمه بزنه. اون وقتها برای خودم يه پيرمغان داشتم که هر از چندی بهش يه سری ميزدم. يه پيرمرد و پيرزن هشتاد و چند ساله گرم و صميمی. معمولاْ اگه چيزی خراب ميشد و با کاری داشتن کمکشون ميکردم. آنتن تلويزيونشونو باد کنده بود. من رفتم يه آنتن خريدم و رفتم خونشون . با هزار بدبختی آنتن قديمی رو کندم و آنتن جديد رو سر جاش گذاشتم. حالا بدبختی اين بود که آنتن وسط پشت بام روی خرک بود و خانه اکبر آقا طبقه اول. هی ميومدم لب پشت بام داد ميزدم : تصوير خوبه؟ و اکبر آقا هم از زنش ميپرسيد و دوباره جواب به من ميرسيد. خلاصه بعد از کلی چرخوندن و بالا پايين کردن تصوير خوب شد. بعد اومديم با اکبر آقا نشستيم به چای خوردن. صحبت با پير دانا هم کم لطف نيست همونطور که حافظ گفته:



نصيحت گوش کن جانا، که از جان دوست تر دارند


جوانان سعادتمند، پند پير دانا را


از اونجاييکه من حافظ رو خيلی دوست دارم ، به حرفاش گوش ميکنم. سرتونو درد نميارم، در مورد نرگس با اکبر آقا صحبت کردم و اون گفت کار درست قطع رابطه است حداقل تا وقتی نرگس کنکورشو بده. در ضمن اکبر آقا توصيه کرد که شماره تلفن نرگسو بگيرم. گفت خصلت زنها اينه که دوست دارن مردها بطرفشون بيان و برای نرگس شايد سخت باشه که بعد از مدتی بياد بهت زنگ بزنه، مخصوصاْ اينکه شما هنوز همديگرو اونقدر نميشناسين.

فردای اونروز دوباره به امير زنگ زدم، راستش برای هيچ کدوممون تصميم سختی نبود. گرچه پسر خوبی بنظر ميومد ولی اهميت درس و کنکورم در اون موقع خيلی بيشتر بود.
سلام امير خان


سلام نرگس خانم، درسها خوب پيش ميره


ببخشيد دفعه قبل اونجوری شد. آخه بابام يهو اومد. ميدونيد که


خواهش ميکنم.


راستش زنگ زدم يه چيزی رو بهتون بگم


چه جالب چون منم ميخوام يه چيزی رو به شما بگم، شما اول بفرماييد
همونطور که قبلاْ گفتم من امسال کنکور دارم و علاوه بر اون دختری نيستم که بخوام با پسرها دوست بشم، تازه پدرم هم آدم خيلی مذهبی ايه.


راستش منم ميخواستم همينو بگم. يعنی با قسمت اول حرفتون موافقم ولی با قسمت دوم و سومش نه. الان مهمترين چيز برای شما درس و کنکوره و من نميخوام خدای ناکرده خللی در اين مسئله وارد بشه.


لطف داريد. خيلی ممنون که درک ميکنيد. خب اگه اجازه بدين ديگه زياد وقتتون رو نميگيرم.
فقط يه خواهش:


بفرماييد
ممکنه شماره تلفن شما رو داشته باشم، تا بعد از کنکور بهتون زنگ بزنم


خواهش ميکنم، بنويسيد لطفاْ ……


اميدوارم تو کنکور موفق باشيد.


انشااله شما هم تو درس و زندگی موفق باشيد.


خداحافظ .
خداحافظ .


مدتی بعد ما از اون خونه اساس کشی کرديم و منم همچنان مشغول درس خوندن برای کنکور بودم. کنکور در يکی از رشته های مهندسی در دانشگاه آزاد قبول شدم ،البته در دانشگاه سراسری هم زبان هم قبول شدم ولی تصميم گرفتم که رشته مهندسی رو انتخاب کنم. همونطور که قبلاْ گفتم پدرم آدمی بسيار خشک و مذهبی بود و اگر ميشنيد که دختری با پسری صحبت کرده از نظر پدرم اون ديگه دختر خوبی نبود، حتی يادمه يه بار که صحبت از سينما رفتن دختر و پسر با هم شد پدرم گفت اونها رو بايد عقد کرده حساب کرد. با اين تفاصير اصلاْ در موقعيتی نبودم که بخوام با پسری دوست بشم
، پس تصميم گرفتم که الکی به امير تلفن نکنم چونکه من در نهايت موقعيت اينکه باهاش بيرون برم رو نداشتم ، از طرفی هم خودمم زياد اهل دوست پسر گرفتن و اينجور کارها نبودم بنابراين سعی کردم که اميرو فراموش کنم و اما امير:


راستش من به عشق تو نگاه اول معتقد نيستم ولی به اين معتقدم که نگاه و برخورد اول خيلی مهمه. آدم هر چقدر هم با يکی ايميل بزنه و صحبت کنه، تا طرفو نبينه فايده نداره. بهرحال، بعد از اون ديگه زياد به نرگس فکر نميکردم تا اينکه موقع کنکور شد. شماره نرگس رو هنوز حفظ بودم. عصر روز کنکور به نرگس زنگ زدم و فهميدم که نرگس و خانواده اش نقل مکان کرده اند. اونوقت ها هم که ايميل و اينجور چيزها نبود. فکری بسرم زد: روزنامه . منکه اسمشو ميدونستم و ميتونستم از تو روزنامه بفهمم کجا قبول شده. بعد از اينکه نتايج کنکور رو دادند من با عجله رفتم روزنامه خريدم و دنبال نرگس فداکار گشتم. بالاخره پيداش کردم ، زبان قبول شده بود. منهم اطلاعات لازم رو جمع کردم و در روزی که تاريخ ثبت نام بود به دانشگاه مورد نظر رفتم و منتظر نرگس شدم. هر چی صبر کردم خبری نشد. منم برگشتم. راستش خيلی دوست داشتم دوباره ببينمش ولی ديگه راهی نبود و منهم سعی کردم زياد بهش فکر نکنم. و اما نرگس:………..


اين داستان ادامه دارد…….





فکر میکنم از این ماجرای که پس از این عاشقانه هم میشه، خوشت اومده باشه، وقتی به


.قسمتهای بعدی برسیم بهتون میگم



در پناه یزدان عاشق تندرست زیوی………..تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو :


اوضاع و احوال محل در آستانه موج دوم وبا

منطقه ۷ در محاصره
ايمان مشعل چيان













007278.jpg

وبا خواهد كشت
معلوم نيست امروز از پا بيفتد يا فردا. زير فشار به سختي تاب مي آورد. تهران را مي گويم. كم مشكل دارد، از در و ديوار هم برايش مي بارد. حالا تهران در محاصره «وبا» قرار گرفته است. بخصوص محدوده مركزي شهر، مناطقي نظير منطقه ۷ شهرداري . آخرين آمارها نشان مي دهد اين دو منطقه، از ناحيه غرب تهران با ۱۳۹مورد مبتلا به وبا از ناحيه جنوب با پنج مورد ابتلا و از ناحيه شرق با ۳۲ مورد ديگر در معرض ابتلا قرار گرفته اند. درست پشت سر ناحيه هاي تهران، شهرستان هاي همجوار با آمار وحشتناكي، مناطق مركزي تهران را محاصره كردند. قم با بيشترين آمار مبتلايان به وبا در جنوب و كرج با بيشترين آمار جمعيت شناور به تهران از غرب به همراه رباط كريم، ورامين و اسلامشهر، ساوجبلاغ و شهريار، تهران را تهديد مي كنند. ساير استان ها و شهرهاي كشورمان نيز نظير قزوين، كاشان، مركزي، گرگان، شاهرود هر كدام با آماري وخيم تر، شرايط بحراني و حساسي را براي هموطنان به طور عام و هم محله اي ها به طور خاص رقم زده است.
همان طور كه ديگر اكثر قريب به اتفاق هم محله اي ها در جريان قرار گرفته اند، كشورهاي همسايه ايران بخصوص افغانستان، پاكستان، عراق و تاجيكستان با اين بيماري دست و پنجه نرم مي كنند. متأسفانه اولين نمونه هاي اين بيماري از استان هاي همجوار و مرزي با افغانستان گزارش شده است. حتماً مي دانيد آمار حضور افغاني ها در محل و منطقه ما كم نيست. هرچند هنوز معلوم نيست چه تعداد ايراني از سوي افاغنه آلوده شده اند اما اين بيماري ۱۱۴ نفر را در افغانستان به هلاكت رسانده است و به مسير خود به سمت هندوستان و آسياي ميانه در حركت است.













007275.jpg


٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

تمنا می کنم موارد ایمنی را رعایت کنید…..

خدایا به داد هم میهنانم برس

به آنان اندیشه نیک بده تا به فکر نجات خود باشند.

چگونه وبا نگيريم برگرفته از روزنامه همشهری .

با سپاس از مهندس سعیدی بنیان گذار موج پیشرو .

در پناه یزدان تندرست و پیروز بر تمام اهرمنان زیوی………. تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو :


میخام از چند سال پیش« اوایل ۱۹۹۹» برات بگم از یک خاطره به یاد ماندنی از یک آشنایی.


همون اولایی که تازه فهمیده بودم به بیماری« اِم اِس» دچار شدم. با تمام تلاشهایی که داشتیم از هیچ کاری دریغ نکردیم از جمله طب سوزنی، خوردن قرص زهر مار، آمپولهای آونِکس و ……کلی هزینه مالی، برای بهبودی هر چه زودتر من، با یکی از بهترین دوستانم در این مورد سخن گفتم.


او به من گفت که یکی از فامیلهای شوهر من یک پزشک مخصوص انرژی درمانی است، که پس از سالها زندگی در خارج از کشور حالا به ایران آمده اند به بیمارانی که به این انرژی احتیاج دارند دریغ نمیکنند.


DSCF0559.2.jpg


«عکاس هم میهن نیکم داریوش کیانی»


و ما پس از کلی گفتگو و نقشه و …. به این نتیجه رسیدیم که به آقای دکتر «علی اکبری» زنگ بزنیم. ((خوب فامیل شوهر دوستم اینا بودند دیگه))، بله ما هم زنگ زدیم و پس از اینکه ایشون با مشکل من و نوع بیماریم آشنا شد گفت که من نمیتونم به شما شفا بدم و شفا دست خداست (این را همیشه می گفتند) ولی دارم میام آلمان و در آنجا حتمن یکدیگر رو ملاقت می کنیم. من تو پوست خودم نمیگنجیدم و داشتم از خوشحالی ذوق مرگ می شدم.


تا به آلمان آمدند و با هم قرار گذاشتیم که ایشون در یک گرد همایی بیان خونه ما و در این میان اگر ایرانی های دیگری نیز به انرژی ایشون احتیاج دارند بیایند.


با کمک همسر دوستم کلی آگهی نوشتیم و به هر مکانی که ایرانی ها به آنجا میرفتند بردیم تا همگان از آمدن ایشون آگاه بشوند و در روز موعود به خانه ما بیایند.


حالا بماند که هرکی یه چیزی میگفت که بابا شما هم چه کارهایی می کنید ها، از کجا معلوم این آدم خوبی باشه؟ و برخی دیگر میگفتند شهلا خانوم دستتون درد نکنه که این کار خیر رو انجام دادید و از این حرفها……


خلاصه اونروز قرار بود پس از ساعت ۹ صبح همه بیان اینجا تا با آقای دکتر دیدار کنند و در ازاء هر آنچه که در توانشون است(ویزیت پرداخت کنند) از ایشون انرژی بگیرند.


هنوز ساعت مقرر نشده بود که اولین گروه زنگ در خانه را به صدا در آوردند. خوب ما هنوز آماده نبودیم، صبحانه نخورده بودیم و جارو برقی هم نکشیده بودیم، حتا هنوز لباس مناسب نپوشیده بودیم که با چند خانم گل و فرزندانشون مواجه شدیم.


حالا اینجا رو از زبون یکی از اون خانمها که از دوستان بسیار خوب من شدند بشنو .


ژیلا : سلام خانم، صبحتون بخیر، ببخشید مزاحم شدیم برای اینکه از دکتر علی اکبری انرژی بگیریم اومدیم.


من: درود بر شما، خوش آمدید ولی …. آخه …. ما….. هنوز آماده نیستیم….. برای پذیرایی و باید تازه…. جارو برقی بکشیم…. من هنوز کافه ام رو هم ننوشیدم و ……


ویدا : شما کارهاتون رو بکنید ما خودمون جارو میکشیم، مسئله ای نیست که!!!!


ولی طفلکیها خیلی مهربون و خانمانه با این برخورد من روبرو شدند . حالا در این برخورد، من با چه ریخت و قیافه ای در برابر این بنده خدا ها بودم رو خودشون می دونند و اینکه چه جوری باهاشون حرف زده بودم، از اینش به من چیزی نگفتند ولی با قَه قَه خنده برام تعریف می کردند.


فرشته جون یکی دیگر از این خانمها که حالا دوست جون جونی من شده، جلوی جمع بهم گفته بود که:


میدونید دختر من صدف با طرلان در یک مدرسه درس میخونند، اگر یادتون باشه ما یکبار همدیگر رو در انجمن اولیاء و مربیان هم دیده بودیم؟!


من : آره؟ (برخورد من مثل یه تیکه یخ)


تا اینکه در این میان ما به خاطر وجود آقای دکتر یکدیگر را زیاد دیدیم و یک شب که یکی از همین دوستانم در خانه خودش چنین گرد همایی را ترتیب داده بود، در آخر شب که همه رفتند با هم حرف میزدیم به من گفت: میدونی شهلا جون اون روز که تو رو دم در خونه ات با اون برخوردت دیدیم گفتیم واه واه واه پناه بر خدا این دیگه کیه؟ چه اِفاده ایه!!! ولی حالا که تو این چند جلسه باهات آشنا شدیم فهمیدیم که حدسمون اشتباه بوده و ….. کلی من رو شرمنده محبتهاشون کردند.


(آخه من خودم جو گیر شده بودم و نمیدونستم چگونه باید با چنین مراسمی کنار بیام؟)


با اینکه میتونم به جرات بگم در همه شهر هایی که آقای دکتر در آلمان رفته بودند، من به دیدارشون می رفتم. میدونی ولی این رو هم باید بگم که انرژی ایشون در من اصلن کار ساز نبود و من هیچی ازش نمیفهمیدم، تنها گرمای بسیار بالای دستهاشون رو متوجه میشدم در جایی که به برخی از شدت بالابودن انرژی ایشون سر درد شدیدی دست میداد اما بر روی من هیچ اثری نداشت. حالا شاید به دلیل استفاده از داروهای آنزمانم بوده یا شاید من هم قوی بوده بدنم و مثل رو برو شدن دو قطب مساوی آهنربا یکدیگر را دفع می کردیم!!؟؟(چشمک)


و اما پس از این ماجرا این جناب دکتر بین المللی شدند و از گوشه گوشه دنیا سر در آوردند.


از هر جور تیپ آدمی که بگی زیر دستشون رفت. با صدای گرمشون انرژی مثبت به همه هدیه می کردند.


(از همینجا دست ایشون را به گرمی می فشارم و آرزو دارم انرژی شون پاینده باشد)


راستی اگر از این آقای دکتر ناصری در بیمارستان مصطفی خمینی خبر دار شدی به من هم بگو. امیدوارم که خبر درست باشد تا من و گارداشیم نذرمون را ادا کنیم.


در پناه یزدان همواره تندرست، پیروز و شاد زیوی…….. تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو :


به گزارش جالبی در « بی بی سی» بر خوردم که آه حسرتی از نهادم بر آمد. ترس از اینکه همین میهن پهناوری هم که داریم هنوز برامون بمونه و دچار دست درازی دیگر دولتهای جهان نشود.


……….گزارش :


شکوه ايران باستان در يک نمايشگاه بزرگ


بريتيش ميوزيوم در لندن در تدارک نمايشگاه بزرگی است به عنوان: امپراتوری فراموش شده: دنيای ايران باستان.


نقشه ايران باستانايرانيان پهناورترين امپراتوری دوران باستان را پايه گذاشتند.


در دوران باستان ايرانيان نيرومندترين و پهناورترين حاکميت خاور زمين را بنياد گذاشتند. آنها در طول دو قرن، از ۵۵۰ تا ۳۳۰ قبل از مسيح، بر قلمرو بزرگی از مشرق زمين حاکم بودند. سرزمين زير فرمان آنها از شمال آفريقا تا دره سند و از آسيای مرکزی تا خليج فارس ادامه داشت.


ايران باستانشکوه ايران باستان در يک نمايشگاه بزرگ


اين امپراتوری باشکوه استوارترين حاکميت دنيای باستان را تشکيل می داد. ايرانيان به دو امپراتوری آشور و بابل پايان دادند و با يونانيان به رقابت برخاست.


آنها برای اداره قلمرو پهناور خود، نظام اداری پيشرفته ای به وجود آورده بودند که در دنيای باستان بی سابقه بود.


اسکندر مقدونی که در سال ۳۳۱ قبل از ميلاد به اين امپراتوری خاتمه داد، بسياری از دستاوردهای پيشرفته ايرانيان را در عرصه شبکه ارتباطات و دولت گردانی اقتباس نمود.


دوری از تعصب و کين توزی


منابع تاريخی، که عمدتا توسط دشمنانان ايرانيان نگارش يافته، آنان را قومی بيرحم و ستيزه جو توصيف کرده اند. نمايشگاه تازه می کوشد اين تصوير را تصحيح کند: ايرانيان مردمی آشتی جو و صلح دوست بوده اند. آنها به ويژه در برخورد با عقايد و مذاهب بيگانه مدارای فراوانی از خود نشان می دادند.


در نمايشگاه تازه گوشه های ارزنده ای از ميراث پرشکوه تمدن و فرهنگ ايران باستان به نمايش گذاشته می شود.


……..و برداشت من :


باید دید که دولت انگلستان چه سیاستی پشت نمایش تاریخ و دلاوریهای های ایرانیان باستان، دارد. چرا میخاهد با این کار توصیفی برای بی رحم نبودن و ستیزه جو نبودن ایرانیان داشته باشد!!؟؟


که این در آینده ای دور قابل دیدن و درک برای آیندگان است و نه برای من و تو در حال حاضر و ……….


sasasasasasasasasasasasasasa


به پی نوشت اهری » گارداشیم » توجه کن :


پی نوشت : خبری نصفه نیمه تائید شده ای دریافت کردم . اگر ممکنه بچه های ساکن تهران یه تحقیقی بکنن و نتیجه را برام بگن . متن خبر : در بیمارستان مصطفی خمینی تهران دکتری دارویی را درست کرده که کلا بیماری ام اس را درمان میکند . نام دکتر ، ناصری میباشد . قابل توجه ام اسی های عزیز . اگه خبر درست از آب در اومد که فک کنم نود در صد درسته ، یک بره کوچول موچولو طلبم !


اگر کسی در تهران میتونه تحقیقی در این مورد بکنه سپاسگذارش میشم که به من هم خبری بده. آرزو می کنم این بار درست باشه و پیدا شدن درمان بیماری « ام اس »حتمی باشه.


در پناه یگانه خداوند مهر در ایران زمین تندرست، پیروز و شاد زیوی………. تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو :


امشب با دختر خاله » نسرینم» که در کانادا زندگی میکنه حرف زدم. این گل ازمن گله مند بود که چرا متن جدید ننوشتم؟ منم گفتم از تو چه پنهون نمیخاستم به این زودی آپدیت کنم. خوب خودش کمی تا قسمتی میدونه که من در گیر چه کار هایی هستم و نیاز بیشتری به سکون دارم و باید بیشتر در خودم غرق باشم. ازم قول گرفته که در تعطیلات ژانویه برم پیششون.


golaye lale abasi.jpg


ونمیدونم چرا امشب با دیدن این گل به خاطرات بچه گیم فرو رفتم. البته میدونی که این خاطره های زیبا از یاد رفتنی نیستند و با کوچکترین بهانه به یاد آدم میایند. این گل «شاه پسند» هم من را به یاد مادر بزرگم انداخت، خدا بیامرز هر وقت میرفتیم خونشون از چشماش بیشتر از این گلهاش مراقبت می کرد. مامانم نیز مانند یک عروس نیک همش به ما سفارش می کرد که بچه ها در حیاط بازی می کنید مراقب گلهای مامان بزرگتون باشید. آخه من در کودکی خیلی پر تحرک و به قول قدیمی ها شیطون بودم اینقدر که از دیوار صاف بالا می رفتم.(پسرها باید جلوی من لنگ می انداختن)چشمک


یک خاطره از دوران ۶ـ۷ سالگیم برات بگم؛


یه روز که نامزد خاله ام اومده بود خونه ما و پس از ناهار با خاله رفتند تو اطاق پذیرایی تا دل و قلوه رد و بدل کنند، ما یئنی من و برادرم از دیوار راهرو (به همت و راهنمایی من) رفتیم بالا تا ببینیم اونا اونجا چکار میکنند…دی… که تا سالیان سال پس از این ماجرا، شوهر خاله ام همیشه این رو میگفت که من چه بلایی بودم!!!!!



راستش رو بخاهی از ندیدن یک دوست نیک خیلی نگرانم. از جریاناتی که در دنیای امروز بخصوص میهن عزیزم میگذره خیلی داغونم. مشکلات خودم هم از یک جانب و ………..


دیدی نسرین جونم؟ نوشتم تا دیگه نگی؛


«چرا به روز نیستی؟ آخه دیدن بلاگ تو در این دنیای غربت برای من خیلی خوبه. »


آخه دختر خاله نازم مگه تو نمیدونی که بنده خودم نیز گرفتار و وابسته و معتاد این دنیای مجازی شدم!!! با دیدن متون دوستان گلم میل بیشتر به زندگی دارم.


خیلی دوستت دارم نازنینم……… همیشه به یادت هستم، در لحظه لحظهء عمرم…… بدون تو هیچم و وجودم مئنایی ندارد……. ای ایران عزیز ای مرز پر گهر عاشقانه دوستت دارم.


در پناه یزدان تندرست، پیروز و شاد زیوی…………تا درودی دگر بدرود.


Read Full Post »

درود بر تو :



gole narenji.jpg



گر هیچ سایه پذیرد، من سایه آنم.



sadafe sorkh.jpg


خیلی دوستتون دارم……تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

Older Posts »