Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2006

درود بر تو:


بله دارم میرم. البته پنج شنبه صبح ولی دیدم شاید، چهارشنبه وقت برای به روز نوشتن نداشته باشم، در نتیجه امشب برایت نوشتم آنچه که میخواستم بنویسم. که نگی شهلا کجاست، چرا نمیاد به روز بنویسه؟! چون با وجود اینکه لب تاپم را همراهم میبرم ولی نمیخام در آنجا آنلاین بشم و این دوره را بدون رفتن به اینترنت سپری کنم.


من دارم میرم«Kur ،کوور»اگر نمیدونی، به اینجا بروی متوجه میشی کجا رو میگم. امروز تمام وقتم به خرید و رفتن به آرایشگاه گذشت. فردا هم بسته بندی و رفتن نزد یک دکتر دارم.


شماره موبایلم را همینجا مینویسم که اگر خواستی برایم SMS بنویسی دنبال شماره ام نگردی ۰۰۴۹۱۷۲۵۷۶۹۴۹۳


از جانب پزشکم، این مسافرت که حالت درمانی دارد، به مدت سه هفته برایم نوشته شده. حالا بستگی به موقعیت جسمانی من در پایان این سه هفته دارد که به منزل برگردم یا بیشتر بمونم! البته چون سفر دور تری پس از این دوره کوور در پیش دارم، دلم میخاد همین سه هفته کافی باشد و با انرژی کافی برگردم.


«با شوق تو» را با آوای محمد اصفهانی گوش کن


chamkhale01.jpg


راستی میدونی دموکراسی به چی میگن؟ چه تعبیری از آن داری؟


چه چیزهایی باید در جامعه اساسن رعایت شود؟!


از خوندن پاسخت خوشحال میشم.


در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی… تا درودی دگر بدرود.

Advertisements

Read Full Post »

تا همیشه؟…

درود بر تو:


من اومدم تا کمی با تو درد دل کنم. شاید اونی که من میخام، این پست را نبینه، ولی میخواستم بگم از خودم، از شهلای قوی و شکست ناپذیر و از مامان سپنتا و از دوستانی که روی من خیلی حسابِ پایداری و مقاوم بودن میکردند خجالت میکشم. البته که در تلاش نو سازی های درونی هستم.


20051026130208ramazan300.jpg



بر سرماي درون … همه لرزش دست و دلم
از آن بود … كه عشق … پناهي گردد، پروازي نه
گريز گاهي گردد.


آي عشق آي عشق
چهره آبيت پيدا نيست
و خنكاي مرحمي … بر شعله زخمي
نه شور شعله … بر سرماي درون


آي عشق آي عشق … چهره سرخت پيدا نيست.

غبار تيره تسكيني … بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهائي … بر گريز حضور، سياهي
بر آرامش آبي … و سبزه برگچه
بر ارغوان … آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت … پيدا نيست.


شاید خواندن این شعر برایم کمی نیروی مثبت بسازد. شاید بتوانم باز این عشق محبت به خودم را در درونم زنده کنم. فکر میکنم آدم باید اول عاشق بدست آوردن تندرستی خود باشد تا به خدایش نزدیکتر شود! یا شاید باید حقِ با دل خوش زیستن را برای خود زنده کند. یا شاید شنیدن «تا همیشه» گفتن های پوچ را باور نکند… این شاید ها را به باید تبدیل میکنم.


در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی… تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو:


داغون بودم، داغون تر شدم.


شنیدن یک خبر بد خیلی اعصابم رو خورد کرده.


کاشکی تا پیش از مردنمون قدر یکدیگر رو بدونیم و برای بودن و حضور یکدیگر ارزش بیشتری قائل بشیم. با کوچکترین بهانه نگیم من میرم و برای همیشه بدرود… آهنگ دعا از هنگامه را گوش میکردم و…


roze zard.jpg


امروز داشتم دِق میکردم. یاد خاطرات گذشته و حرفهای شیرین، بودم و دنبال راهی برای بدست آوردن اون ساعتهای آرام بخش و …


عصری خبر دار شدم دو تا شوهرِ دوستانِ، دختر هایم که با هم خواهر هم بودند، در تصادف جان باختند. بیچاره ها رفته بودن ایران جشن عروسی بگیرند و همه فامیل را شاد کنند که یک هفته پس از جشن در جاده تصادف میکنند و….


میدونم شنیدن این خبر ها شاید زیاد تازگی نداشته باشه…


ولی من اینجا مینویسم.


چون خیلی حالم بده و ناراحتم.


کاشک،


قدر یکدیگر را بدانیم که نا گاه ز یکدیگر نمانیم.


دیگه کلافگی خودم و درد قلبم یادم رفت.


برای این دو دختر گل خیلی ناراحتم.


حالا از ایران برگردند حتمن میرم دیدنشون.


بي کسي هاي شبانه





دوش دردم بـود و درمـانـي نـبـود
سيل غـم ها بود و ساماني نبود

در دلم داغي و حرماني چه سود
اشک چشم ام بود و داماني نبود


«وحید»


تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو:


بدان که عشق ازلی و خدایی توهٌم نیست، سفسطه و فلسفه نیست، واقعیتی قابل لمس و اثبات است. مادر و زاینده همهء پدیده هائیست که باز تنها جاودانگی هستی زمینی هستند. این عشق همانا مادر و زاینده همه هنر هاست و از این روست که موکل زمان را با هنر ناب کاری نیست. هم این است که هنر ناب هر روز زنده تر و زاینده تر میشوند. اگر رَباب و چنگ و چغانه، تو را به آسمان می برد، همان از گرمای این عشق و نیروی جاودانگی هنر ناب است و اگر شعر ناب، صورتگری استاد و اگر سخنِ فرزانگان، باشد که از هزار سال پیش هم مانده باشند، طراوت و تازگی خود را از دست نمیدهند، از بابت همان عشق ازلی است که در آنها موج میزند و جاودانگیشان می بخشد و همینطور است که تو اگر از بلخ میایی و من اگر از تبریز می آیم، آن قوٌال عاشق قونوی، ما را به عرش ملکوت و مشاهده جلوه های لاهوتی تواند برد.


این همه از آن است که هنر ناب زادهء این عشق از مرز و زمان و مکان خارج است. فی المثل آن مطرب عاشق نباشد، دیگران را سرد کند، چرا که هنرش در گرو ِ زمان است و مکان که خود از مشتقات زمان است و از آثار عشق ازلی خالی. همه چیز در زمین میراست


و از همه زود میراتر همین عشق زمینی است که ما را هم مدتی اینچنین بازیچه کرد، چون همه رنگ بود…



گزیده ای بود از کتاب «کیمیا خاتون» صــــ۲۵۵ــــ


این گفتگویی بود میان شمس تبریزی و مولانا و چگونه بوجود آمدن عشق و علاقهء شمس به دختر خوانده مولانا و….


کتاب بسیار جالبی بود و از دوست گلم که پیشنهاد خریدنش را به من کرد، بسیار سپاسگذارم. (البته که تمام کتابهایی که در نمایشگاه خریدم به پیشنهاد ایشون بود…)


aftab gardoon1.jpg


ولی میدونی در این دنیای مادیِ امروز، مگر چقدر امکان بوجود آمدن عشق خاص الهی در هر انسان وجود دارد! چون ما همه بوجود آمده از ماده یا بهتر بگم از خاک هستیم، و این احساس ها در تمام مراحل زندگی از انسان به انسان وجود دارد و گریز ناپذیر است.


هر چند که اینها همه از بودن آن معشوق بزرگ بوجود می آید. گاه عاشق کسی، گاه عاشق ترانه ای، گاه دلداده ای بی قید و شرط میشویم و چله نشین، ولی اینها همه از دارا بودن آن ذات الهی است…. مگر نه؟!


در پناه خود او تندرست، شاد و پیروز زیوی…. تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

پرده افتاد…

درود بر تو:


هوشنگ ابتهاج میگه:


پرده افتاد
پرده افتاد
صحنه خاموش
آسمان و زمين مانده مدهوش
نقش ها رنگ ها چون مه و دود
رفته بر باد
مانده در پرده گوش
رقص خاموش فرياد
پرده افتاد
صحنه خاموش
وز شگفتي اين رنگ و نيرنگ
خنده يخ بسته بر لب
گريه خشكيده در چشم
پرده افتاد
صحنه خاموش
و آن نمايش
كه همچون فريبنده خوابي شگفت
دل از من همي برد پايان گرفت
و من
كه بازيگر مات اين صحنه بودم
چو مرد فسون گشته خواب بند
كه چشم از شكست فسون برگشايد
به جاي تماشاگران يافتم خويشتن را
شگفتا ! كه را بخت آن داده اند
كه چون من
تماشاگر بازي خويش باشد ؟
وز اين گونه چون من
تراشد
فريب دل خويشتن را
كه آخر رگ جان خراشد ؟
بلي پرده افتاد و پايان گرفت
فسونكاري اين شب بي درنگ
و من در شگفت
كه چون كودكان
بخندم بر اين خواب افسانه رنگ ؟
و يا در نهفت دل تنگ خويش
بگريم بر اندوه اين سرگذشت ؟


Resize of gol haye laleh.jpg


تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

آشنایی و …

درود بر تو:


پیام دوست نیکم میگه:


می گویند :


که تنها یک دقیقه طول می کشد تا دوستی را پیدا کنید ،



یکساعت طول می کشد تا از او قدردانی کنید ،



اما یک عمر طول می کشد تا او را فراموش کنید ..


Resize of Resize of Bildhaye Shahla 065.jpg


«باغ یکی از دوستانم در نزدیکی های تهران»


در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی… تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

آتش عشق…

درود بر تو:


دیشب عشق مرد…


امروز تشییع شد…


فردا دفن میشود…


پس فردا به دست خاطرات سپرده میشود.





آتـــــــــش عشــــــــق



آتش عشق تو در جان خوشترست


دل ز عشقت آتش افشان خوشترست


هر كه خورد از جام عشقت قطره‌اي


تا قيامت مست و حيران خوشترست


تا تو پيدا آمدي پنهان شدم


زان كه با معشوق پنهان خوشترست


درد عشق تو كه جان مي‌سوزدم


گر همه زهرست از جان خوشترست


درد بر من ريز و درمانم مكن


زان كه درد تو ز درمان خوشترست


مي نسازي تا نمي‌سوزي مرا


سوختن در عشق تو زان خوشترست


چون وصالت هيچ كس را روي نيست


روي در ديوار هجران خوشترست


خشك سال وصل تو بينم مدام


لاجرم در ديده توفان خوشترست


همچو شمعي در فراقت هر شبي


تا سحر عطار گريان خوشترست




کلک خيال انگيز


برگرفته ای از بلاگ دوست نیک و همراهم«سیاوش تی»



حرفی بیش از این نمینویسم


عزا دارم… خدایش بیامرزد… رفتن سختی داشت…


بدرود.

Read Full Post »