Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئیه 2006

درود بر تو:


اکبر محمدی نیز در راه آزادیخواهی اش، جان به جان آفرین سپرد.


به گفته بهراميان، اكبر محمدي در جريان حوادث كوي دانشگاه تهران در سال 78 بازداشت و در دادگاه بدوي به اعدام محكوم شد اما بعدها با دو درجه تخفيف رهبري به 15 سال حبس تعزيري تبديل شد كه از اين مدت 10 سال زندان و پنج سال آن تعليقي بود.


َAkbar Mohammadi -اکبر ممدیا


اكبر محمدي از دانشجوياني كه در جريان حوادث كوي دانشگاه تهران بازداشت و ابتدا به حكم اعدام و سپس به 15 سال حبس تعزيري محكوم شد، يكشنبه شب، هشتم مرداد ماه بر اثر اعتصاب غذا در زندان اوين درگذشت.



میگم خیلی ناراحتم که با این همه زجر از این دنیا رخت بر بست،


ولی برایش خوشحال نیز هستم که با آبرو نزد خدا رفت.


دیگر اینجا نیست که اینهمه شکنجه روحی و جسمی را تحمل کند…


درود بر فَـــرَ وَشی پاکش باد…خدایش بیامرزد.


بدرود.

Advertisements

Read Full Post »

درود بر تو:


ساعت ۱۱؛۴۵ دقیقه پرواز برگشتم بود. ساعت ۸ وحیدوو اومد در اطاقم رو زد و گفت: خاله بیدار میشید؟ باید یواش یواش آماده بشیم. فاطی هم میخاد بیاد. چند ساعت پس از این ما در میدان قصر دشت بودیم و فاطی رو سوار کردیم و رفتیم فرودگاه.


Resize of Resize of Forood gahe shiraz.jpg


حالا بماند دل بنده کمی شور میزد ولی به روی مبارک نمی آوردم خلاصه یه کمی خیلی دیر شده بود… وارد قسمت بار شدیم و فاطی کمک کرد بار ها رو روی ریل گذاشتیم. همه چیز به خوبی و خوشی داشت تموم میشد، خانمه که پشت مونیتور نشسته بود گفت در کیفتون مورد مشکوک هست! من و فاطی به هم نگاه کردیم، فاطی گفت نمیدونم؟ من هم گفتم خوب منم نمیدونم چی باعث شک اینها شده.


خلاصه دل و روده کیفم رو ریختم بیرون، یک قلموی رژگونه داشتم که دسته اش فلزی بود و به خانمه نشون دادم ولی گفت نه خانم این نیست. حالا نگو خودش داره اونجا میبینه که چی در کیف است ولی به من نمیگفت… خلاصه دید که من چقدر چهره بی گناه و غیر مشکوکی دارم و دلم شور پروازم رو میزنه، گفت ببینید اینجا بیایید، «در کیفتون چاقو است» .


من به فاطی نگاه کردم و اون به من، تازه خانم یاد چاقویی که برای میوه پوست کندن در کیفش داشت، افتاد و گفت خانم این چاقو همیشه توی کیفم است ولی حالا چون میخواستم با خاله ام برم تا جلوی در هواپیما و اجازه گرفتم با ایشون برم شما خواستید من هم کیفم رو اینجا زیر دستگاه بزارم !!!!!!!!! خلاصه اینجاش به خیر گذشت.«حالا ساعت پروازم هم دلم رو نگران کرده بود»


حال در این میون من هم اونطرف با یک دختر ترشیده که پشت یک میز نشسته بود درگیر بودم. احمق به من میگه خانم با این مانتوی کوتاه، شما نمیتونید سوار هواپیما بشید.(آخه گوز چی کار داره به شقایق درد؟) حالا مانتوی بلندم کجا بود؟! منم داشتم از عصبانیت می ترکیدم. اون از بساط چاقوی میوه خوری انگار آرپیجی۷ دیده بودن اینم گیری که این دختره به مانتوی من داده بود. خوب من اینو از همینجا خریدم (البته از کیش، ولی منظورم این بود که از ایران خریدم) اگر با شئونات اسلامیتون جور نیست خوب چرا میفروشید؟! من الان کاری نمیتونم بکنم …خانم شما یا برید یک مانتوی بلند بپوشید یا این فرم رو پر کنید، آدرس و شماره تلفن بنویسید و امضاء کنید. من، خانم من اینجا زندگی نمیکنم و آدرس و شماره تلفن هم ندارم، باشه هرجایی که زندگی میکنید آدرس همونجا رو بنویسید. تا دست به قلم شدم فاطی گفت ول کن شهلا جون نمیخاد بنویسی، ولی پروازم رو از دست میدادم اگه با اون زنیکه کل منکل میکردم و وقت برای لج بازی نبود و بلند گفتم، نه عزیزم مینویسم ببینم این منو از کجا میخاد پیدا کنه؟! انگار شهر هرته…


Resize of Resize of Resize of Shiraz 102.jpg


خلاصه از اونور هم یک سری از دوستانم برای خداحافظی اومده بودند و در سالن نشسته بودن و منتظر من، که همدیگر را برای آخرین بار ببینیم، مهم تر اینکه لیلا جون برایم بهار نارنج خریده بود تا به من بده که نه تونستم ببینمش، نه بهارنارنج ها رو بگیرم ازش… خلاصه فاطی تا جلوی در با من اومد که خلبان و میهماندار ها ی هواپیما و مسافرانش منتظر بنده بودند. از پله رفتم بالا خانمی ظاهرن بسیار مهربان با ملایمت ازم پرسید، چرا پس اینقدر دیر خانم عزیز؟ من، والا به این همکارانتون اون پائین بگید که گیر سه پیچه بیخودی به آدم میدن…..(دلت نخاد یک غذای مزخرفی هم دادن که نگو و نپرس) اونروز خیلی گرم شده بود.


Resize of Resize of Resize of Shiraz 131.jpg


چند شب پیش فیلم «عروسی به سبک ایرانی» رو دیدم. دلم خیلی شیراز رو خواست و براش تنگ شد. یاد دوستانم کردم و حسرت سریع گذشتن لحظات رو خوردم و کلی اشکم روان شد. چون دقیقن همه جاهایی رو که منم هم رفتم نشون میده، وااااااااااااااااااای از حافظیه اش، دلم خیلی خواست دوباره اونجا بودم.اگر فیلم رو ندیدی، حتمن ببینش…


((این عکسها را هم وحیدوو جوونم زحمت برداشتنش رو کشیده))


با آرزوی روزهایی بهتر از دیروز داشتن برای شما هم میهنان نیکم، من که دو روزه، آخ نه دو ماهه مهمون بودم و صدسال دعاگو هستم. در آخر نیز از دوستان شیرازیم بسیار سپاسگذارم.


در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی… تا درودی دگر بدرود.


Read Full Post »

درود بر تو:


صبح ها ساعت ۸ونیم تا ۹ در تختخواب میمونم. پس از این به دلیل رفتن خدمت خلیفه صدام، از جا بر میخیزم و خدمت خلیفه می روم.


مسواک زدن و شستن دست و صورت و اعمال مربوط به آنجا را انجام میدم و سر راه کومی«Compioter» را هم از خواب بیدار میکنم و میرم توی آشپزخونه تا کافه ماشینه را روبه راه کنم و کافی دم کنم، کومی هم بیدار شده و روشن است و تمام آنتی ویروس میروس هم اکتیو شده و آماده برای انجام «فرایض» آداب روزانه…(حال می کنی من هم مانند شما ها حرف میزنم؟!)



و پس از این کافه با شیر را در فنجانم میریزم و به روی میز کومی میگذارم. حالا وارد اینترنت می شوم و وارد بلاگم… خوب میبینم چند پیام دارم و چه کسانی به روز نوشتند. در همین حال یاهو را استارت میزنم و روشنش می کنم. منتظر اونی که بودم به به باز هم آف ننوشته ولی دوستان دیگرم خیلی هاشون لینک یا آف یا… گذاشتند. موزیک را روشن میکنم. برخی اوقات همینجور که نشستم یه قری هم این پشت میریزم و …اول به بلاگ دوستانم که نزدیک تر هستند میرم و پیامی مینویسم و مقام اول رو به دست میارم..دی.. بر میگردم. در همین حال به فکرش هستم یئنی همیشه و در همه حال به فکرش هستم


ALFI Kaffeehaus Set mit Glastasse


یک جرعه از کافی مینوشم و باز میبینم و میخونم و… خدای من این دنیـــــا کی میخاد آدم بشه و جنگ توش نباشه و سختی و زنده گور به گور کردن مردم را در آن نبینی!!!! البته این ناهمگونی ها در تمام تاریخ ایران به چشم میخوره و خوشبختانه مردم ما با آن کنار آمدند.


…*******…


حالا وقت فکر کردن به غذای ظهر است. چی درست کنم که بچه ها میان خونه ادا اطفار در نیارن؟! خلاصه به یک نتیجه که خرسند کننده برای ایشان هم است، میرسم و میرم در آشپزخانه و مشغول میشم. حالا در این میان یکی میاد و هی مینویسه و هی بوق میزنه!!!


آخه من که نوشتم«» not at my desk»»چرا دقت نمیکنی!!!؟؟؟


به هر حال اگر بتونم میام و جوابش رو میدم… تا بچه ها میرسند خونه و ناهار میخوریم. و برخی اوقات از ایران یا کشورهای دیگر تماس هایی دارم، اگر پرسشی باشه یا کیفین احوالی باشه یا… میرسیم به ساعات پس از نیم روز و چون من عادت به خوابیدن ندارم بیدار هستم و همچنان پای کومی هستم و کارهای مربوطه را انجام میدم. d_taste-left-cappuccino_v30.jpg


و وقت کاپوچینوی عصر که میرسه، چه تنها باشم و یا اگر مهمون داشته باشم با مهمون هایم، باید کاپوچینو بنوشم.


خیالی بسیار پریشون دارم. کتابی که خوندم رو میگذارم جلوی دستم، چند وقته میخام یک قسمت از این کتاب را در الههءمهر، بنویسم ولی هنوز نشده که بشه… میدونی که من همیشه در نیمه های شب به روزمیشم،


ولی امروز تمام وقتم را برای نوشتن این پست گذاشتم، آخه سرم همچین هام خلوت نیست. در این بین ایمیل خوندم و جوابش را نوشتم، عکس به دوستم ایمیل کردم تلفن یک دوست نازنینم را از ایران پاسخ دادم تا به خودم اومدم دیدم ساعت ۴و نیم شده و از ناهار خبری نیست. خدای من چه کنم چاره کنم یه چیزی بدین پاره کنم…


بینگ املت گوجه فرنگی با پیاز داغ، تخم مرغ و به به چه خوشمزه شده بود، جات خیلی خالی بود……..خلاصه در بیشتر روزها من مهمون دارم و خونه برای خودم خالی نیست. اما الان که بچه ها هم به مسافرت لب دریا در هلند رفتند،(یادته پارسال با دوربین دیجیتالم چه کردم) من و آقای همسر تنهائیم البته ایشون کمد جدید طرلان رو به کمک برادرم بستند و تقریبن کمد آماده است.


من خسته شدم تو چی؟


خوب حالا چون خسته شدم و حال و هوایم نیز کمی فرق کرده این پست را وارد می کنم.


از خداوند بزرگ خواستار بخشیدن دلی گرم به تک تک هم میهنانم هستم.


در پناه خود او تندرست، شاد و پیروز زیوی….تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو:


دل من، سر من، افکار مثبتم در مورد آینده با ترس عجین شده و فکر آینده میهنم همینجور مانند این تصویر دریا، در تب و تابه و به هم میپیچه و شور میزنه که چه خواهد شد؟! هر بلاگی سر میزنم از این حرفهاست، برخی عکسهای وحشتناک گذاشتند و هم دردی با مردمی که با جنگ دست و پنچه نرم میکنند را نشان میدهند.


نمیخواستم در این مورد بنویسم ولی انگار خیلی مردمم کلافه اند! خیلی نگران به نظر میرسند! از همه چیز و…



دريا و مرد


تنها و روي ساحل
مردي به راه مي گذرد
نزديك پاي او
دريا همه صدا
شب ‚ گيج درتلاطم امواج
باد هراس پيكر
رو ميكند به ساحل و درچشم هاي مرد
نقش خطر را پر رنگ ميكند
انگار
هي مي زند كه : مرد! كجا ميروي كجا ؟
و مرد مي رود به ره خويش
و باد سرگردان
هي مي زند دوباره : كجا مي روي؟
و مرد مي رود و باد همچنان
امواج ‚ بي امان
از راه مي رسند
لبريز از غرور تهاجم
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب
دريا همه صدا
شب گيج در تلاطم امواج
باد هراس پيكر
رو ميكند به ساحل و …..


«سهراب سپهری»


آخرین اجرای زنده “مرغ سحر”، توسط استاد شجریان در کنسرت بم (فایل تصویری


مرغ بی دل شرح هجران متخصر مختصر کن….


گوش میکنم و میگریم.


تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو:


اگر آشنایی با بیماری من و واکنش در مقابل برخوردهای منِ بیمار که دچار ام اس هستم رو دوست داری و شناخت بیماریم برایت مهم است، کمی وقت برای خوندن این نوشتار دنیز جان که روانکاو است، زحمت تهیه و نوشتن این مقاله را کشیده، بگذار.


…*******…


بطور کلی ام اس یا توجه به درگیری مغزی و محدودیتهایی که برای فرد ایجاد می کند ختلالات روانپزشکی گوناگونی را برای بیمار ایجاد می کنند که عبارتند از:


۱ـ اختلالات خلقی


۲ـ پسیکوز


۳ـ تغییرات شخصیتی


۴ـ اختلالات شناختی


همچنین ام اس بدلیل مزمن بودن و محدویت های حسی و حرکتی باعث می شود واکنشهای روان شناختی را در فرد بر انگیزد. ازجمله آن کاهش اعتماد به نفس فرد قابل توجه است.


افسردگی


مانیا


خستگی


مشکلات شناختی و هوشی


عملکرد


درمان


159309173_ada578d6a1_m.jpg


خیلی خوشحال میشم تا این نوشتار را ببینی، چون خیلی از مواردش در مورد من صدق میکنه. شاید دوست خودت که دچار ام اس است هم چنین مشکل مشابه را داشته باشه.


از اینکه اطرافیانم برای من تنها دلسوزی بکنند متنفرم، یا برای من دستورالعمل های خاص خودشون را بکار ببرند که از نظر هیچ پزشک روانکاو یا روان شناس تائید نمیشود، حالم بدجوری گرفته میشود.دوست گلم ما همه باید در مورد این مشکل اجتماعی که بد بختانه دامان خیلی از افراد جامعه را گرفته آشنا شویم.


پس برو بخون دنیز جان چی نوشته است.


به امید هر چه زودتر شناخته شدن درمان این بیماری به خدای بزرگ میسپارمت.


در پناه یزدان پاک، تندرست، شاد و پیروز زیوی… تا درودی دگر بدرود.


Read Full Post »

آرزو های نهانی…

درود بر تو:


امروز این عکس آنجلینا جولی که در افغانستان انداخته را دیدم و خیلی آرزو ها برایم تداعی شد.


گفتم خدایا کاشکی من هم تنی سالم داشتم


کاشکی من هم اینقدر پول داشتم که بتونم همه جای دنیا به دیدن بچه های بینوا برم


کاشکی میتونستم برای دیگران بیش از اینی که هستم، مثمر ثمر باشم.


و دیگر اینکه برای تمام کودکان دنیا آرزوی تندرستی و خوشبختی کردم.


Resize of Resize of A_J_025.jpg


خیلی شرمنده ام برای اینکه حالم پس از بازگشتم گرفته بود، حال شما دوستان گلم را هم گرفتم.


از اینکه ناراحت بودم و نتونستم خودم را جوری دگر خالی کنم، اینجا نوشتم و شما رو هم نارحتتون کردم.


از اینکه دل کوچولوم رو اینقدر اذیت کردم برای چیزی که اصلن ارزشش رو نداشت


از اینکه خیلی حالم بود و نتونستم مثل یک آدم بزرگسال دردم را برای خودم نگهدارم و اینجا چیزی ننویسم تا ناراحتتون نکنم.


از خودم بیشتر از همه ناراحتم.


آخه آدم نباید در برابر همه اینقدر خوب باشه که طرف فکر کنه وظیفه ای داری در مقابلش اینجور باشی.


نمیدونم خلاصه خیلی بهم ریخته بودم و هنوز هم خوب خوب نیستم، ولی رو به بهبودی هستم. قول میدم…


165097371_faf873435c_m.jpg


از کمک های روحی و پیامهای زیبایت و حرفهای سازنده ای که با من زدی نیز سپاسگذارم.


در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی… تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

شکایت نامه….

درود بر تو:


دارم میرم.


باید برم.


نه نمیشه اصرار نکن.


Tulpe.jpg


میخام برم کلانتری.


یک شکایت نامه دبش هم نوشتم.


باید برم از این دل… شده شکایت کنم.


از دستش خسته شدم.


خانم گل آقای گرامی زياد، پافشاری نکنید.


من فردا صبح اول صبح شکایت نامه را میگذارم روی میز کلانتری.


همچین شکایتی نوشتم که با هیچ وثیقه ای آزادش نکنند


و بزارند یه مدتی آب خنک بخوره تا حالش جا بیاد.


(شهلا عصبانی و شاکی بود)


عجب شکایت نامه دبشی نوشته بودم ها، ولی گفتند ما به این زودی که نمیتونیم بندازیمش زندان. حالا شما کارهای مثبتی که دلت انجام داده رو ببین و کمی باهاش مدارا کن، اگر درست نشد اونوقت میندازیمش زندان اونم با اعمال شاقه«غه».


آخه بچه های بم دلشون برای دلت تنگ میشه، دوستان گرفتار دیگر که به محبت تو نیاز دارند و بهشون روحیه میدی و دوستت دارند به اون دل مهربونت عادت کردند، حالا خانم برو تا ببینیم چه پیش میاد.


و منم دست از پا دراز تر برگشتم. ولی باهاش حرفم رو تموم کردم و خط و نشون حسابی براش کشیدم، چند روز پیش خیلی اذیتم کرد هوای چشمام رو هی بارونی و نمناک میکرد، اما حالا کمی راحت تر هستم و احساس میکنم خودم رو پیدا کردم،«آخه دور از میهن نبودی تا بفهمی من چی میگم» ولی چشمم از این دل دیوونه آب نمیخوره عاقل بشه… میخوره؟!


تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

Older Posts »