Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2004

درود؛


به گزارش جالبی از بی بی سی نگاه کنيد،


من هيچی نميگم ميخام بدونم نظر شما چيست؟


آيا زنان هم می توانند رييس جمهور شوند؟










زن




آيا زنان برای تمام سطوح مديريت آمادگی دارند؟


در جمهوری اسلامی ايران تا کنون زنی به رياست جمهوری نرسيده است، اما آيا اساسا احراز اين مقام برای زنان امکان پذير است؟















زنان










در قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران از جمله شرايط رئيس جمهور قيد شده است که او بايد يکی از


«رجال»


باشد.


به دنبال بحثی که درباره امکان شرکت نامزدهای زن در انتخابات رياست جمهوری ايران پيش آمده بود، غلامحسين الهام، سخنگوی شورای نگهبان روز دوم آبان اظهار داشت که اين واژه


«تا کنون به معنای جنس مرد»


بوده است.


برخی از فعالان سياسی زن، از اين برداشت انتقاد کرده اند.


ابهام در تعبير کلمه


«رجل»


اختلاف نظری که به تازگی پيش آمده، در اصل پيشينه ديرين تری دارد و به زمان تدوين و تصويب قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران برمی گردد، و کسانی که از نزديک با وقايع آشنا بوده اند، از اين پيشينه آگاه هستند.


آيا رياست جمهوری در ايران بايد در انحصار مردان بماند، يا زنان هم می توانند در سطوح بالای مديريت قرار گيرند؟


¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤


من که ميگم يک زن ميتونه بهترين باشه برای رياست جمهوری چون هميشه بانوان چند جانبه به تمام قضايا نگاه ميکنند وسپس تصميم ميگيرند ….. ولی از ديدن نظرت خوشحال ميشم برام بنويس من هم روشن شوم


راستی رجل که در مئنا برای واژه مرد به کار ميرود هميشه……. آيا؟…..


اگر باز هم سرمون کلاه شرعی گزاشته باشند چي؟


منتظرت هستم تا درودی دگر بدرود.


Advertisements

Read Full Post »

درود؛




ببين >>>>هنوز سقفی بالای سرشون ندارند و سرمای زمستان هم در راه است<<<<




ميدونم که همتون با اين صحنه ها آشنائيد ولی چرا تويی که در زندگی خوشی هستي قدرش رو نميدوني؟ و از همه چيز گله ميکنی و دنبال بهتر زندگی کردن ميگردي؟

درسته اين حق هر انسانيه که در کمال رفاه دست کم رفاه نسبی زندگی کنه ولی ميدونی… من هميشه از وقتی که وارد زندگی خصوصيم شدم و به نام يک آدم عاقل و بالغ زندگي رو آغاز کردم انتظار زيادی از زندگي نداشتم و هميشه به پائين تر از خودم از نظر مالی، اجتماعی فکر کردم و همينجور در مورد بيماريم هميشه به کسانی که موقعيت خيلی بد تر از من دارند فکر کردم و از خدای خودم سپاسگزار بودم که سرنوشتم را اينجور رقم زده وبه اين ۲ بيتی از سعدی؛


آن روز که توسن فلک زين کردند …. وآريش مشتری و پروين کردند

اين بود نسيب مـــا ز ديوان قضا…. مـا را چه گنـه قسمت مـا اين کردند


با ايمان کامل روزگارم را گزروندم و با تمام سختيها و مشکلات زندگی کنار اومدم وهيچگاه زانوی غم بغل نگرفتم و روحيهء خوب خودم را تا جايی که ميشده از دست ندادم و با تمام موارد زندگی دست و پنجه نرم کردم با اينکه با داشتن اين بيماری مزخرف قسمت به قسمت بدن بيمار زير فشار است و در من از همه بيشتر چشمام و حافظه ام با تمام تلاشی که کردم باز اثر بدی روش گزاشته ولی من هنوز ميتونم روی دو پای خودم راه برم و خوشنودم که اين دادهء خدايی را هنوز دارم، چون هميشه ميگم که،


من در برابرمشکلات شکست ناپزير هستم


هرچند که ما خانومها در برخی موارد يئنی در يک زمانی <يک بار در ماه>بسيار زود رنج و خرده بين ميشيم ولی با اين مورد کوچک نيزميشه کنار اومد و فکر نکنيم که دنيا به آخر رسيده ( رو به بانوان و دختران)….

خيلی حرف داشتم ولی اينجا که ميشينم همش يادم ميره …

به هر روی هميشه برای همهء همدردای خودم و ديگر بيمارن آرزوی تندرستی دارم ….

تو را به هر چه که دوست داری و ميپرستی به خودت بيا و اينقدر زندگی را سخت نگير مگه ما بيشتر از يک بار پا به اين دنيا ميگزاريم؟

پس بيا در همين يک بار نيز تا جايی که ميشه از زندگی لذت ببيرم از هرآنچه که داريم خوشنود باشيم و دست از گلايه به در گاه يزدان بر داريم و سپاسمند باشيم….

بـــــــــــاشــــــــه؟

دوستت دارم ای فرزند مهرِايران زمين، بيا دست به دست يکديگر داده و آينده ای نو بسازيم

درد دلی برای تودوست نيک بود اين نوشتارم

شاد باش و ديگران را نيز شاد کن در پناه يزدان تندرست و پيروز زيوی

تا درودی دگر بدرود

Read Full Post »

درود؛

اين برای دوستانی که از بلاگ دوست گلم نتوانستند به اين سايت وارد شوند است


تنهاترين هاى ديار فاجعه

بنويس زندگى ما نابود شد، خودمان هم نابود شديم، اما برايمان چه کار کردند حتى يک کانکس که حق ما براى زيستن بود را نيز از ما دريغ کردند و امثال من بايد يک شب خانه خاله، يک شب خانه عمو و شايد خانه غريبه ها سر کند تا صبح شود
«فاطمه – چ ۱۹» ساله، يکى از اين افراد است که در اين سن کم مسووليت برادر ۱۴ ساله اش «حسين» و خواهر ۱۱ ساله اش «زهرا» به دوشش افتاده است. اين سه طفل يتيم در ۹ ماهى که از زلزله میگذرد جمعا» تنها۲۷۰ هزار تومان پول از بهزيستى دريافت کرده اند و دوران سختى را پشت سر گذاشته اند


دوشنبه ٢۷ مهر ١٣٨٣ – ١٨ اکتبر ٢٠٠۴


بم، خبرگزارى جمهورى اسلامى – محمدرضا شکراللهى
تنهاى تنهاست، بی کس محض است، همه کسانش را از دست داده است، مثل نهال نورسى است که در برهوت سخت زندگى در کابوس موحش تنهائی اش تک افتاده است.
از جمع خانواده هشت نفريش فقط او باقى است، پدرش، مادرش، سه برادرش و دو خواهرش در دل گورستان سرد شهرش آرميده اند و فقط او مانده است و بس.
آن سحرگاه مرگبار که گهواره خواب ناز مردمى را به تابوت هزاران نعش له شده بدل کرد، کاشانه پر مهر و محبت خانواده «آبادى» واقع در خيابان «تختى» بم نيز بر سر ساکنانش باريد و از ميان اين خانواده خوشبخت کسى جان بدر نبرد جز «محمد» پسر بزرگ خانواده که آن شب در کاشان بسر مىبرد.
«محمد آبادى» جوان ۲۰ ساله بمى اينک سخت تنهاست، امروز ديگر در ميان آدمهاى دنيا نه کسى را ندارد که بر او تکيه کند و نه جايى تا شبها در آن بياسايد.
تنهائى اش و خلوتش برايم رعبآور است، در چشم برهم زدنى همه کس و کارش را از دست داده است، نمى توانم به سرنوشت تلخش بينديشم، نگاه بى رنگ اما مهربانش دلم را بدرد مى آورد، انگار نيشترى است که بر ژرفاى قلبم مىنشيند، نمى دانم بايد خوشحال باشم که جاى او نيستم يا خجالت بکشم که چرا او آن هم
در اوج شور عمرش بايد يکه و تنها بار اين همه رنج را بر دوش نحيفش بکشد.
«محمد»که در بهار زندگى بايد داغ بى کسى را تحمل کند، اينک در بم در شهرش خانه به دوش است، ديگر از خانه اش که قربانگاه عزيزانش بوده، اثرى نمانده و حتى تلنبار آوار خانه اش را نيز کاميونها به خارج از شهر برده اند و ديگر از غوغاى سبز و شور و شوق بازيهاى خواهران و برادرانش که از او کوچکتر بودند در اين خرابه جز اصواتى وهمناک اما دلنشين چيزى نيست.
اينک به جاى آن خانه شلوغ، زمينى عريان با بوى تند خون برجاست و اين جوان تنها و يگانه بر جا مانده از آن کانون گرم بايد شبهاى سخت بى کسى اش را در کانکس نگهبان هلال احمر بخوابد و فقط دلش به اين خوش باشد که گاهى خواب شيرين عزيزانش را ببيند: مادرش را در چادر سفيد نمازش، پدرش را با حرکت تند انگشتش روى قطار دانه هاى تسبيح سياه رنگش، خواهرانش را که انگار خياطى شان از روى الگوهاى بريده شده از روزنامه تمامى ندارد و برادران کوچکش را که همواره با ورود محمد به خانه کلى ذوق مى کردند و «داداش داداش» گويان گردش حلقه مى زدند و از سر و کولش بالا مىرفتند.
اينها را که برايم گفت، هنوز نگاهش مات بود، اما شبنم پاکى روى غبار چشمان قهوه اى رنگش حلقه بسته بود.
***

در جاى جاى شهرستان زلزله زده بم، فاجعه با تمام وجود دهن کجى مى کند. در اين ديار تقريبا» آدمى وجود ندارد که کسى را از دست نداده باشد. از اين نظر شايد نوعى «عدالت مرگبار» در ميان بمى ها وجود دارد هرچند که «مساواتى» در کار نيست.
همه بازماندگان حادثه عضو يا اعضايى را در انجمن هزاران نفرى گورستان شهر دارند اما سرنوشت افرادى که از اعضاى خانواده خود ديگر هيچکس برايشان باقى نمانده است تا پشت و پناهشان باشد، دردناکتر از سايرين است.
اين موضوع درباره بچه ها هولناکتر از زنان يا مردانى است که آنها نيز عضو «کلوب بى کسان مطلق» اين ديارند.
نمى دانم «محمد آبادى» که در يکى از شلوغترين خانواده هاى ايرانى زيسته است و به گفته دوستانش، کانون آنها همواره گرم و پرنشاط بوده است، اينک چگونه در خلوت جانکاه تنهايى اش شب و روز مى گذارند.
خودش مى گويد: يک ماه اول حادثه خواب به چشم نرفت و اينک هم لحظه اى نيست که از ياد خانواده ام غافل شوم.
او که ديگر در شهرش هيچ کس جز يک دختر عمه برايش باقى نمانده است، با آه جانکاهى مى گويد: روزها علافم و شبها را به کانکس نگهبان هلال احمر پناه مى برم.
اين جوان بى کس ادامه مى دهد: به تنها بازماندگان حادثه نظير من که تنها يک نفر باشند، کانکس نمى دهند و به همين خاطر من جايى براى خوابيدن ندارم و بناچار روزها پرسه مى زنم تا شب شود و به کانکس هلال احمر بروم.
آبادى مى گويد: از پدرم يک تاکسى برايم به ارث رسيده است که آن را از زير آوار درآوردم و مبلغ يک ميليون و دويست هزار تومان هزينه کفن و دفن خانواده ام را هم خرجش کردم اما بخاطر اينکه متاهل نيستم اجازه کار با آن را هم به من نمى دهند و به اين همين دليل الان آس و پاسم.
از اين جوان بى کس و کار بمى که از لابلاى کلامش رگه هاى ذوق را يافتم، خواستم تا بر روى کاغذ حرف دلش را برايم بنويسد.
او اين مطلب را نوشت:
«بم»
بنياد محبت
بلنداى مهر مادرى
بابا و مادر
باغ مهربانى
باستانى – ماندگارى
بسطامى (آواز) – ملاحسين (نى)
«بم»
بلنداى موسيقيايى (bam)
براى من
بهانه ماندن
بوستان مهر
و
«بم»
بن بست مردن

تنهايى محمد، «نادر» نيست هرچند از نظر تعداد تلفات عضو خانواده اش شايد رکورددار باشد.
از ميان «کلوپ بى کسان»، نگاه محجوب «ميثم اسدى» را از ياد نمىبرم.
۱۸ ساله است، پدر و مادر و خواهرش را از دست داده است.
او را از زير آوار بيرون آورده اند، آثار زخم بر جاى جاى جسمش پيداست.
پدر فداکارش در هنگام زلزله خود را بين او و سقف عايق کرده بود تا پسرش زنده بماند و او زنده مانده اما با قلبى مالامال از غصه براى خانواده اش بخصوص پدرى که دليرانه جان فدايش شده است.
ميثم مى گويد: آن شب نفرين شده که زلزله آمد پدرم که در کنارم خوابيده بود، بلافاصله خودش را سپر من کرد تا سقف خانه روى من نريزد.
وى که که قطرات درشت اشک در چشمانش مىدود، ادامه مى دهد: تيرآهنها به کمر و سرش اصابت کرد و پدرم در کنار من فرو غلطيد، صدايش را مىشنيدم که به مى گفت، بعد از او صبور باشم و هرگز نترسم.
گريه امانش نمى دهد، بغض گلويش را فشرده است، سکوت مى کنم تا آرام بگيرد و آرام گرفت.
گونه هاى خيسش شده بود، ادامه حرفش را پى گرفت: حدود۲۰ دقيقه گذشت، پدرم گرمش شده بود، خون بالا مىآورد اما مرتب به من دلدارى مى داد که حتما» زنده مى مانم، روى سينه من خون بالا آورد، نفسهايش به شماره افتاد، «اشهدش» را گفت و تمام کرد، حتى آخ هم نگفت و مرا….
موضوع را عوض کردم تا از آن حال و هواى جانگداز بيرون بيايد.
س – از مادر و خواهرت بگو؟
ج – با اينکه آنها هم کنار ما خوابيده بودند، اما از آنها هيچ صدايى نمى آمد، انگار همان لحظه اول رفته بودند، از جمع خانواده چهار نفرى ما فقط من بد شانس بودم که ماندم، آن هم به خاطر فداکارى پدرم.
س – چطورى نجاتت دادند؟
ج – پدرم که تمام کرد، ديگر همه اميدم قطع شد، تمام بدنم قفل شده بود، شوکه بودم، نفس کشيدن برايم سخت شده بود، حدود چهار ساعت زير آوار بودم، چند بار بيهوش شدم و دوباره در اثر باد خنکى که از روزنه اى به صورتم مى خورد، به هوش آمدم، سرم گير کرده بود، دهانم را به سمت آن سوراخ برگرداندم تا بهتر نفس بکشم، صداى امدادگران را شنيدم که مى گفتند در اينجا همه مرده اند، کسى نيست، برويم و رفتند و من هرچه داد زدم کسى صدايم را نشنيد.
ميثم که انگار در آن لحظات سخت سير مى کند، چشمانش را تنگتر کرد و گفت: حسابى نااميد شده بودم، اما فداکارى پدرم براى زنده ماندم، برايم روحيه بخش بود، او مرده بود تا من زنده بمانم، لذا تقلايم را بيشتر کردم، يک دفعه صداى پسر خاله ام را شنيدم، روحيه گرفتم، فريادش را که مى گفت «کسى اينجا هست» شنيدم، او درست بالاى سرم ايستاده بود، به هر فلاکتى و با تمام وجود داد زدم و او صدايم را در زيرپايش شنيد، با ميلگرد شروع به کندن کرد و نوک آن چند بار از جلوى صورتم رد شد و حتى پيشانيم را خونى کرد اما دردى احساس نکردم حتى زخم آن برايم لذتبخش بود.
ميثم ادامه داد: وقتى مرا درآورد، له شده بودم، يک پتو به دورم پيچيد و مرا روانه بيمارستان کرد، در آنجا باز از حال رفتم اما پيش از آن، برق يک نور تند را زد، فکر مى کنم فلاش دوربين يک خبرنگار بود.
جوان بمى مى گويد: دست له شده ام را در بيمارستان عمل کردند اما آنقدر بى دقتى کردند که حتى شيلنگ «درن» را که براى جمع آورى خون بدنم کار گذاشته بودند، به دستم بخيه زده بودند، بعد از چند روز که آمدند آن را درآورند هرچه آن را مى کشيدند درنمى آمد و هرچه من هم از روى درد فرياد مى کشيدم آنها درک نمى کردند، اما در نهايت فهميدند که «درن» را به دستم بخيه زده اند.
ميثم افزود: وقتى از بيمارستان برگشتم و به بم آمدم، «چلهم» شده بود همه شهر قبرستان شده بود، وقتى قبر جمعى خانواده را ديدم (گريه مى کند) باورم نمى شد که خانه ام به قبرستان آمده است، دلم آتش گرفت روى لوح سيمانى گور خانواده ام نام مرا هم جز مردگان نوشته بودند، البته آنها درست نوشته اند، چون من واقعا مرده ام.
و باز مى گريد و من از اينکه اشکش را درآورده بودم، احساس گناه مى کردم.
براى اينکه موضوع را عوض کنم از آينده اش پرسيدم، اما خودش بازهم اصرار به گفتن داشت، شايد با اين کار سبک مى شد.
در گورستان دلم براى خواهرم سوخت، گورش در وسط پدر و مادرم قرار دارد، مانند شب حادثه که بين آنها خوابيده بود، به خواهرم گفتم: خواهرم نترس، بابا و مامان تا ابد در کنارت هستند و فقط من تنهايم، تنهاى تنها.
باز گريست و گريست و مرا هم به گريه انداخت، خواستم به هر ترتيب از آن حال و هوا خارجش کنم، به جاى حساسى زدم تا واکنش نشان دهد، از او پرسيدم که آيا هنوز هم شهرش را دوست دارد يا نه؟
گونه هايش را از آبشار اشکهايش پاک کرد، قيافه حق به جانبى گرفت و با نگاه شماتت بار به من گفت: معلومه، اينجا شهر من است، اينجا قربانگاه خانواده ام و خانه هميشگى آنهاست، چند روز پيش وقتى به کيش رفتم، طاقت نياوردم و زود به شهرم برگشتم.
حالش بهتر شد، چشمانش را به دوردستها دوخت، رد رويا را در نگاهش خواندم، در همان حال گفت: دلم مىخواهد دوباره بم مثل قبل آباد و سرسبز باشد و خانه هاى مردم از نو ساخته شود و بمى ها بخصوص آدمهايى بى کس و کار که خيلى از آنها بخصوص بچه ها وضع بدترى نسبت به من دارند، راحت باشند.
ميثم ديپلم رياضى است و عشقش قبولى در دانشگاه است، اما رتبه امسالش ۱۳۲۵۶ شده است. خودش مى گويد: ديگر هيچ هدفى و اميدى در زندگى ندارم جزاينکه به دانشگاه بروم تا شايد مشغولياتى داشته باشم و از کابوس زندگى بى خانواده راحت شوم.
براستى نيز کاش مسوولان امر براى فرزندان يتيم و بى کس کار اين ديار که ديگر دل خوشى و سرگرمى خاصى ندارند و زندگى آنها فقط به زجر و غصه خوردن محدود شده است، تمهيداتى بينديشند و سر آنها را در عرصه هاى تلاش و پويش بخصوص تحصيل گرم کنند، مثل يکى از آنها به نام «على رفيع زاده» که دانشجوست و شايد درس و فحص، ذهنش را از بلايى که برسرش آمده تا حدى دور کرده باشد.
رفيع زاده ۱۹ ساله است، دانشجوى رشته کامپيوتر است، او در زلزله بم پدر و مادرش را که هر دو معلم بودند و نيز خواهر و برادرش را از دست داده است.
او چهارشنبه سوم ديماه سال۸۲ از بم به کرمان رفت تا به دانشگاه برود و شب حادثه در ديار فاجعه نبوده است.
على مى گويد: صبح حادثه به بم آمدم، خانه ام خراب شده بود، اعضاى خانواده ام زير آوار بودند، همه رفته بودند، با دستانم جسمان بى جان آنها را يکى يکى از از زير خرابه ها درآوردم.
سکوت مى کند، رويش را برمى گرداند، مى خواهد اشکش را نبينم، اما بغضش را چه کند.
چند لحظه از او دور مى شوم تا در خلوتش، دقش را خالى کند.
على عضو يک «NGO» مختص کودکان تک مانده است و من در محل استقرار اين «NGO» با او مصاحبه مى کنم.
او دراين محل به ديگر کودکان نظير خودش که کس و کارى ندارند، کمک مى کند، چند لحظه اى سرش به کار اين کودکان گرم مى شود و من دوباره به سراغش مى روم.
از احساسش براى مردن سخن مى گويد و من به کودکان بى کسى که در اين محل به دورش حلقه زنده اند و هر کس چيزى از او مى خواهد، اشاره مى کنم و مى گويم:
حيفت نيست که حتى به خاطر اينها هم که شده، اين گونه حرف بزنى.
سکوت مى کند، به کودکان بى کس حلقه بسته در اطرافش مى نگرد، دست کوچک يکى از آنها را مى گيرد و مى بوسد.
فضا را مناسب مى بينم.
س – از زندگى بگو، مردن بس است؟
ج – امثال من شايد با خدمت به اينگونه بچه ها، مرور خاطرات خوش گذشته، يا شنيدن يک موسيقى ملايم و بخصوص درس خواندن به آرامش برسند.
به تلخى مى گويد: بنويس زندگى ما نابود شد، خودمان هم نابود شديم، اما برايمان چه کار کردند حتى يک کانکس که حق ما براى زيستن بود را نيز از ما دريغ کردند و امثال من بايد يک شب خانه خاله، يک شب خانه عمو و شايد خانه ها غريبه ها سر کند تا صبح شود.
او با ترديد در چشمانم مىنگرد و مىگويد: آيا واقعا» اينها را که گفتم مى نويسى.
«الهام» دختر بچه شش ساله اى است که او نيز ستاره زندگى اش به تاريکى گراييده است.
او در «NGO» ويژه نگاه دارنده کودکان تنها مانده موسوم به «شکوفه هاى بم» سرگرم بازى با ديگر همسن و سالان خود است.
به سراغش مى روم اما قلم و کاغدم را که مى بيند، مى گريزد و در گوشه اى کز مى کند.
با هر زحمتى قفل کامش را مى گشايم و از تقديرش مى پرسم.
س – اسمت چيه؟
ج – «الهام اکبرى»، شش ساله.
س – در زلزله چه اتفاقى برايت افتاد؟
ج – بابام در بم سوپر بزرگى داشت، خواهرم «اسما» دختر خوبى بود و برادر کوچکم «رزان» شيرخواره بود، سرشب که زلزله آمد همه گفتند ديگر تمام شد، آرام بخوابيد و ما خوابيديم اما آن زلزله لعنتى و آدمکش آمد و همه حتى رزان را که کوچک بود، با خود برد.
س – تو چطور زنده موندى؟
ج – منو امام زمان (عج) نجات داد، او با نقاب سبز نورانى و قشنگش.
نگاهش عميق است، با هوش به نظر مى رسد حرفهايش را با تانى و تاکيد خاصى بيان مى کند، وقتى حرفى را مى زند به چشمانم مى نگرد تا ببيند حرفش را خوب فهميده ام يا نه.
س – الهام از خدا چه مى خواهى؟
ج – يک عروسک بزرگ اندازه «رزان «(برادر کوچکش) تا مثل او برايم بخندد و من با او بازى کنم.
الهام پيش عمو «حميدش» زندگى مى کند و از دست او خيلى هم راضى است.
در ميان بچه هاى يتيم، براى بعضى از آنها خواهرى يا برادرى باقى مانده اما آنها نيز شرايط خاص خود را دارا هستند.
«فاطمه – چ ۱۹» ساله، يکى از اين افراد است که در اين سن کم مسووليت برادر ۱۴ ساله اش «حسين» و خواهر ۱۱ ساله اش «زهرا» به دوشش افتاده است.
اين سه طفل يتيم در ۹ ماهى که از زلزله مىگذرد جمعا» تنها۲۷۰ هزار تومان پول از بهزيستى دريافت کرده اند و دوران سختى را پشت سر گذاشته اند.
«دختر جوان» با حيايى خاص مى گويد : نمى دانم بايد چطور بچه ها را اداره کنم، خيلى سخت است، دارم مى برم، مى ترسم از عهده اين کار برنيايم، خرج و مخارج زندگى سنگين است و ما هم درآمدى نداريم، چند روزى است که مدارس باز شده و من بايد کلى هزينه تحصيل خواهر و برادرم کنم.
او ادامه داد: تا چند وقت پسش کانکس نداشتيم، الان هم حمام و دستشويى نداريم و مسوولان مى گويند، خودتان بايد حمام و دستشويى درست کنيد.
«مژگان آبيار» نيز تقريبا وضعيتى شبيه فاطمه دارد با اين تفاوت که به جاى دو نفر يک نفر وبال گردن اوست.
او پنج نفر از عزيزانش را در زلزله از دست داده و تنها يک خواهر دو ساله به نام «مهلا» برايش باقى مانده است.
مژگان که اينک با مادر بزرگش زندگى مى کند، با نگرانى زياد مى گويد: چهار روز پيش مهلا تشنج کرد و او را به بيمارستان «افلاطونيان» بردم و تا امروز صبح هم بالاى سرش بودم.
دخترک خردسال که گاه پلکهايش روى هم فرو مى غلطيد و مرتب خميازه مى کشد، مى گويد: دو هفته بود که مادرم، مهلا را از شير گرفته بود که زلزله آمد و مامان، بابا و بقيه خواهرهايم را کشت.
وى افزود: خواهرم شبها از خواب مى پرد و جيغ مى کشد و من مرتب بايد بالاى سرش بنشينم تا او را آرام کنم.
اکنون علاوه بر نگه داشتن مهلا، اين دخترک يتيم و بى کس و کار بايد دنبال مسايل ادارى ساخت و ساز خانه خراب شده اش نيز باشد.
او مى گويد: خودم براى کار ساخت و ساز خانه خراب شده امان بايد به ادارات مراجعه کنم، به اين خاطر اين چند روز از درس و مدرسه افتاده ام، تازه نگه داشتن مهلا هم که هست.
وى مى افزايد: در چند ماه گذشته ۲۱۰ هزار تومان به من و خواهرم داده ام، اما مى گويند تا رسيدن به سن ۱۸ سالگى حق برداشت آن را نداريم و ما الان وبال گردن مامان بزرگم شده ايم.
***

در ديار زلزله زده بم امثال کودکانى که ديگر در دار دنيا هيچکس را ندارند ، کم نيستند. فى الواقع، آمار دقيقى از آنها در دست نيست، برخى از آمار تعداد کودکانى که يکى از والدين خود را از دست داده اند بيش از پنج هزار نفر نشان مى دهد و ارقام ديگر شمار کسانى که هم پدر و هم مادرشان را از دست داده اند، حدود دوهزارو پانصد نفر نشان مى دهد.
در اين ميان هستند افرادى که علاوه بر محروميت از نعمت پدر و مادر، حتى هيچ برادر و يا خواهرى هم برايشان باقى نمانده است. تاکنون حدود ۲۰۵ نفر از اينگونه کودکان به عضويت موسسه «شکوفه هاى بم» درآمده اند.
با اين حال شمار «بى کسان مطلق» اين ديار بسيار بيشتر است، اکنون تعدادى از آنها را در کرمان نگه دارى مى کنند و بسيارى از آنها نيز در کنار بستگان خود در بم يا ساير نقاط کشور زندگى مى کنند.
زلزله پنجم ديماه سال۸۲ در شبيخون بى رحمانه خود کانون گرم بسيارى از خانواده هاى شهرستان بم را ويران کرد و اطفال يتيم بى شمارى را بر جا گذاشت.
در ديار فاجعه شمار افرادى که جمع کثيرى از خانواده هاى درجه اول خود را از دست داده اند آنقدر زياد است که در مقايسه با آنها افرادى که تنها يک نفر از عزيرانشان را از دست داده اند، استثناء به شمار مى روند.
بطورکلى در يک تقسيم بندى نسبى و اعتبارى، داغداران پر تلفاتى که عزيران درجه اول خود را از دست داده اند، به چند دسته تقسيم مى شوند:
۱ – فرزندانى که علاوه بر پدر و مادر، تمام خواهران يا برادرانشان را از دست داده اند.
۲ – زنانى که همسر و همه فرزندان از يکسو و همچنين پدر و مادر، خواهر و برادر خود را از سوى ديگر از دست داده اند.
۳ – مردانى که همسر، همه فرزندان و همچنين والدين و خواهر و برادران خود را از دست داده اند.
۴ -افرادى که از جمع بستگان درجه اول خود دست کم برخى از عزيرانشان هنوز در قيد حيات هستند.
از ميان چهار گروه ياد شده دسته نخست که بيشتر نيز خردسال هستند، بطرز وحشتناکى تنها هستند و عملا با بيشترين مشکلات روحى و روانى و نيز معضلات اقتصادى و معيشتى مواجه اند.
دسته دوم نيز زنان بى سرپرستى اند که سختى هاى خاص خود را دارند.
طيف هاى بعدى نيز به ترتيب با مشکلات زيادى دست به گريبان هستند.
رسيدگى به آسيب ديدگان زلزله بم بخصوص «تنهاترينهاى ديار فاجعه» عنايت خاصى را مى طلبد و دولت بايد براى ساماندهى به وضعيت آنها چاره اساسى و فورى بينديشد. تاخير در رسيدگى به اينگونه بازماندگان لطمات جبران ناپذيرى را به دنبال خواهد داشت .


*******************************************************



تا به کِی بايد اين بد بختی ها را تحمل کرد؟



آخر کی جوابگو خاهد بود؟


تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود ؛


دلم براش خيلی شور ميزنه برای مهر گلم که بسيار زیاد دوستش دارم،مثل اين گلهای زيبا برام تمام هنر و دانسته هاش ارزش زيادی دارند ميدونی آخه اين ديار گل وبلبل ما پر شده از آمهای خود خاه و خالی بند که شور بختانه اين دوست گل من نيز دچارشون ميشه چون بد تر از من زود باور و ساده دل ِ و به همه …ولی هر چی بهش ميگم فراموش کن اين دلسردی ها وخودت رو آزار نده، ميگه نميتونم…. ميدونم برای چي؟ برای اينکه ارزشها در اونجا جاشون را با بی ارزشی وبدون تکليف بودن عوض کردند.



نميدونم چرا ما اينجوری شديم ولی اين رو ميدونم که خيلی بد شده دوره زمونه…. همه با هم يک دل نيستند وهر کی به خودش فکر ميکنه تنها به خودش و نه به کَس ديگری


ولی ميدونم که قلب قوی بی آلايشی داری گل من پس اين چامه از نيما يوشيج تقديم به تو


قلب قوي




ديده اي يك گلوله يا تيري


كه به خاك اندر آورد شيري؟




ديده اي پاره سنگ كم وزني


كه چو از مبدأش برون بپرد


دل بحر عظيم را بدرد؛




در همه موج ها شود نافذ؟


اي نبوده دمي به دهر آرام


پي هنگامه ي دل ناكام،




مرد؛ اي بينواي راه نشين!


پاره ي سنگ و آن گلوله توئي


كه ترا انقلاب و دست تهي




مي كند سوي عالمي پرتاب.


گر چنين بنگري به قصه ي خويش


ننگري بعد از اين به جثه ي خويش




وقع ننهي كه هيكلت خرد است


پيش اين آسمان پهناور


چه تفاوت اگر بر آري سر




اندكي مرتفع و يا كوتاه؟


نشود پهني و بلندي تو


مايه ي عز و ارجمندي تو




ارجمندي پس از كجا پيداست؟


ارجمندي ز قوت دل توست


همه زانجاست آنچه حاصل توست




چو ترا دل بود، به دل بنگر!


پي دشمن بسي لجاجت كن


چون لجاجت كند، سماجت كن




مرد را زندگي چنين بايد.


خيز با قوت دل و اميد


شب خود را بكن چو روز سفيد




خصم، با هيكل و تو با دل خويش


خويش را با سلاح زينت كن


از همه جانبه مرمت كن




خانه اي را كه فقر ويران کرد.


*******


برای نازنينم انرژی مثبت بفرستيد


*************************


آيا در اين مورد چيزی شنيديد؟


نخستین قانون برای وبلاگ نویسان



بعد از مدتها بی قانونی در زمینه جرائم اینترنتی و بعد از تصویب پیش نویس جرائم رایانه ای در خرداد ماه ؛ هفته پیش جرقه هایی از قانونمند شدن در این زمینه از سوی قوه قضاییه زده شد.


در جامعه امروز هر چیزی احتیاج به قانون و مقرراتی خاص خودش را داره که با توجه به همان جرم باید قابل پیگیری باشد . اما در صورتی که قانونی رو وضع می کنن التزام و ضمانت به اجرای آن بسيار مهمه ، مثلا قانونی که برای حفظ معنوی آثار (کپی رایت ) وضع شده اصلا بهش بها داده نمی شه و روز به روزم آثاری که توسط ناشرین و برنامه نویسان به بازار وارد می شه نشر غير قانوني ميشه؛ چه از فیلم های رو صحنه ی سینما گرفته تا آخرین ورژن های برنامه هایی که به قیمت های بسیار گران در بازار هستش که به قیمتهایی خیلی کمتر در مغازه ها و گوشه ی خیابانها می شه دید و چه آخرین آثار موسیقی که توی بقچه ی هر دستفروشی هست .


چه نظری در اين مورد داري؟


تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود؛


يک خبر خوب پس از اين همه استرس ….









گروه آرياننامزد جایزه موسیقی شد



اين عکس رو من ری سايز کردم


چند سالیه که شبکه 3 راديو بی بی سی ( از رادیوهای داخلی بی بی سی در بریتانیا ) که یکی از ایستگاه های معتبر موسیقی بریتانیاست، جوایزی در زمينه موسیقی جهانی به جوایز سالانه موسیقی اضافه کرده.

امسال گروه آریان و آلبوم جدید آنها، تا بی نهایت به مرحله نیمه نهائی این مسابقه راه يافته.


اينجا من مصاحبهء بهرزاد با (علی پهلوان) از گروه آريان رو گزاشتم اگر بتونيد بشنويد خيلی خوب ميشه


اگر انتخاب بشوند دست کم ما يک امتياز در دنيای موزيک در جهان از اين راه به دست مياريم و بچه های آريان آبرويی برای مردم ايران می خرند و ما سر افراز ميشيم


با آرزوی پيروزيشون


تا خبر خوبی دگر و درودی دوباره بدرود

Read Full Post »


حکم سنگسار ژيلا ايزدى در مريوان، به «حبس تعزيرى» تغيير يافت.


http://web.peykeiran.com/net_iran/irnewsbody.aspx?ID=19284


خوشحالم ولی هنوز کافی نيست


و امشاسپندان دوست نيکم که نماد بارز و آشکار يک دختر آزاده ايران زمين است.


در نيايش هايتان به او نيز فکر کنيد و انرژی مثبت برايش بفرستيد که او نيزهر چه زود تر


به جمع ما باز گردد


در پناه يزدان تندرست و پيروز زيويد تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

با درود؛


از شنيدن اعدام و سنگسار در ايرن حالم به هم ميخوره آخه برای چه؟ که دولت مردانمون به حکم اسلام دستور صادر می کنند؟ يا اينکه هر قاضی که از رفتار يا شايد شکل متهم خوشش نيومده او را به پای چوب دار بفرسته؟ آيا به جوانان از کودکی آموختند که چطور با مسايل سکسی و جرايم امروزهء ايران مثل استفاده از مواد مخدرو مواجه شدن با مسائل جنسی يا هم جنس گرايی يا تجاوز …. بايد برخورد کنند؟


تا به کِـــی بايد اينهمه درد را به دوش کشيد به جرم اينکه در ايران زندگی ميکنيم؟مگر در کشور های اروپايی دست تمام دزدان را قطع ميکنند؟ يا زنانی که با مرد ديگری ميروند سنگسار ميشود؟ گناه دختر ۱۳ ساله ای به نام ژيلا که از جانب بردر ۱۵ سالهء نا آگاهش مورد تجاوز قرار ميگيرد و بار دار ميشود چيست، سنگسار؟ يا گناه مادری که ميبيند توجه کنيد ميبيند که شوهردومش نيمه لخت در حال تجاوزبه دخترش است و از شدت خشم با روسری خود او را خفه ميکند و از بين ميبرد چيست؟ اعدام و از روی زمين برداشتنش ….



بريد و ببينيد سپنتا ( شهر سوخته) در اين مورد چه زيبا نوشته؛ فقط ۱۰ دقيقه وقت بگزاريد و بخونيد و ببينيد که چه ميگويد، که او بسیار روشن تر و روان تر از من نوشته؛



قبل از اينکه مطلبم رو شروع کنم از همه دوستان و عزيزان عاجزانه تقاضا دارم اين مطلب رو بخونيد،چون ممکن هست فردا خودمون قربانی اين قانون جزايی مزخرف بشيم،خواهش ميكنم براي خوندنش وقت بگذاريد.

يكي از موضوعاتي كه اين سالها خيلي به اون توجه ميشه و افكار عمومي مردم ايران را نسبت به دستگاه قضايي به جنب و جوش انداخته بيشك مسئله اعدام ها و سنگسارها و دست بريدن هاست ،اعتراضات و مخالفت هاي گسترده مردم حداقل در سطح همين وبلاگها و سايتهاي اينترنتي نشان گر اين مدعا است،اما تقريبا با اطمينان ميتونم بگم كه اولا قشر بزرگي از اين اعتراض كنندگان و مخالفين رو ايرانيان خارج از كشور و در داخل هم عده اي از روشنفكرها تشكيل ميدهند كه نسبت به كل جمعيت درصد كمي رو شامل ميشوند،جمعيتي كه 40 درصدش در فقر (مطلق و نسبي)به سر ميبرند و به نظر من ميزان فقر در يك جامعه با سطح شعور و ميزان سوادش رابطه مستقيم داره يا عاميانه تر بگم كسي كه شكمش گرسنه و بدنش برهنه باشه وقت و حوصله فكر كردن به اين قبيل مسائل رو نداره،دوما به جرات ميتونم بگم عده بسياري از مخالفت كنندگان،مخالفت و اعتراضشون جنبه احساسي داره،يعني مخالفتشون معطوف به فرد با تشخيص بيگناه بودن فرد هست نه مخالفتي كه به نفس قوانين جزايي از قبيل اعدام باشه چه بسا همين افراد اگر در موقعيت مشابه با قربانيان قرار بگيرن خواهان مجازات سنگين و اعدام باشند براي مثال عرض ميكنم در اين چند ماهه كه اين مخالفتها شدت گرفته و دوستان به جمع اوري امضا و درست كردن طومار مشغول شده اند ،تمام اين طومارها و جمع اوري امضاها براي حمايت از افرادي از قبيل كبري رحمان پورها و فاطمه حقيقت جوها و…بوده،براي مثال چرا طوماري جهت مخالفت با اعدام افرادي از قبيل بيجه ها و خفاشان شب و ….تهيه نميشود،مگر نه اينكه قانون اعدام براي هر دو گروه اجرا ميشود؟!ايا سكوت و بي توجهي ما نشان دهنده تبعيض و موافقت ما با برخي اعدامها نيست؟! به گمانم علت اصلي اين گونه سكوت ها و قضاوتها به خاطر نيانديشيدن به بطن قوانين جزايي ايران و مجازاتهايي از قبيل اعدام و سنگسار و پيامدهاي اون هست،فكر كنم زمان اون رسيده كه پيكان اعتراضات و مخالفتهامون رو متوجه قانون جزايي كشور و ناكار امد بودن اون بكنيم و سعي در تغيير اون داشته باشيم،با توجه به اين موضوع تصميم گرفتم با نوشتن و جمع اوري مطالبي در مورد مجرم و مجازات حداقل كمكي به ديگر انديشيدن و بهتر انديشيدن خودمون بكنم،هرچند ممكن هست دچار سرگيجه هم بشيم!


بايد در مقابل احکام احمقانه و قرون وستايی ايستاد و با آن مبارزه کرد و به امـــــیـــــــد ِ تنها دل نداد بلکه برای به دست آوردن آزادی و آزاده گی کاری انجام داد.


به اينجا بريد وببينيد که نوشته؛ خواهش میکنم از این حرکت هر چه میتونید حمایت کنید. ایمیل هایی که داده شده باهاشون تماس بگیرید. با تلوزیونها، رادیو ها … هر چه که میتونید بکنید.


تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

Older Posts »