Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2005

درود بر تو ؛



(( پاینده مانی ای مام میهن ))


اطلاعيه


و بشنو از هادی خرسندی


نه من ديگر به اکبر ميدهم رأي


نه بر کانديد رهبر ميدهم رأي



نه بر سردار و نه غير نظامي

نه بر اصحاب منبر ميدهم رأي



وگر شرکت کنم در انتخابات

به شخص خود،به اين خر ميدهم رأِِِِِِي




و من ،

آنقدر صادقم که صداقت را ،


چون آبهای سرد گوارا ،


با شوق


در پیاله مسگون صبح


نوشیدم .



«حمید مصدق»




2.gif


هم میهن نازنین اگر کودکی در پایه دبستان، یا بزرگتر در خانواده ات است، بیا و از این کار انسان دوستانه که بوسیله دوست نیکمون (مهندس پیمان سعیدی) بر گزار می شود بهره ببر تا کودکت در برخورد با چنین مسائلی


.آگاهانه برخورد بکند


طرح ایمن سازی مدارس


آموزش عمومی آمادگی برای زلزله


در مقطع دبستان…. تابستان 1384


در پناه یزدان تندرست زیوید……..تا درودی دگر بدرود.

Advertisements

Read Full Post »

درود بر تو :


میدونم که این شعر سهراب رو میشناسی (صدای پای آب) .


او بسیار زیبا می نوشت، درد دل و آنچه که در کوچه و بازار جریان داشت را روشن تر از دیگران می دید.


هم اینک گلچینی از شعر (صدای پای آب) برایت می نویسم.


<نقاشی از سهراب>


من الاغی دیدم، ینجه را می‌فهمید.
در چراگاه «نصیحت» گاوی دیدم سیر.
شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می‌گفت: «شما»
من كتابی دیدم، واژه‌هایش همه از جنس بلور.
كاغذی دیدم، از جنس بهار.
موزه‌ای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.


سر بالین فقیهی نومید، كوزه‌ای دیدم لبریز سئوال.
قاطری دیدم بارش «انشا»
اشتری دیدم بارش سبد خالی «پند و امثال»
عارفی دیدم بارش «تننا ها یا هو».
من قطاری دیدم ، روشنایی می‌برد.
من قطاری دیدم، فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت.
من قطاری دیدم، كه سیاست می‌برد (و چه خالی می‌رفت).


٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪


نامه ای که فکر می کنم، بیشتر شوخی باشه ازدوست نیکم


سيد سام الدين ضيائي بدستم رسید که گفتم تو هم بخونیش.



تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو :


امروز صبح بچه ها خونه نبودند و آقای همسر نیز سر کار بودند و من باید تنها در خونه می موندم تا ساعت ۴ پس از نیمروز تا آقای همسر بر گردند منزل.


ولی مگه میشد در این هوای خوب آفتابی که هر سال شاید چند روز (بر سر هم ۱ ماه) از داشتنش بهرمندیم، در خانه موند!!!!؟؟؟؟ پس من به دوستم(شکوه جوون) زنگ زدم و قرار پیک نیک گذاشتم. پس از آن با پدرم تماس گرفتم که ایشون نیز همراه ما بیایند آخه مامان هنوز در آمریکا هستند و نمی خواهم که پدرم تنها بمونند در خانه، خلاصه بنده تک و تنها کارها رو روبه راه کردم و گوشت چرخ کرده را برای کباب آماد کردم که در پیک نیک کبابی به بدن بزنیم(چشمک)، البته دیگر وسایل لازم را هم رو به راه کردم.


13 bedare_1384_60.bmp


(کنار دریاچه شهر مون ولی این عکس مال ۱۳ بدر است)البته امروز نیز شلوغ بود ها


در همین گیر و دار آماده سازی بودم که دوست بسیار نیکم (وحیدوو) آمد تا حالی از من بپرسد. ولی من وقت نداشتم باهاش حرف بزنم و بهش گفتم که، ما غربتی های ندید بدیده آفتاب ندیده، تا آفتاب را می بینیم میریم بیرون تا ازش کمال استفاده رو ببریم. <ببخشید وحید جان> شرمنده اخلاق ورزشیت.


13 bedare_1384_70.bmp


(کنار دریاچه شهر مون ولی این عکس مال ۱۳ بدر است)البته امروز نیز شلوغ بود ها


خلاصه با اینکه گرمای آفتاب برایم خوب نیست و بی حس ترم میکنه، ولی من خیلی عاشقشم و تمام بی حسی پاهام و کند راه رفتن را به جون می خرم تا کمی بتونم ازش لذت ببرم.


عصر هم پیاده با دوست جونم اینا پیاده رفتیم و در یک کافه ایتالیایی که کنار دریاچه است کافه نوشیدیم و ……. ولی وقت برگشت (در چند متری جایی که نشسته بودیم) دیدم دیگه نمیتونم راه برم چون صندل لا انگشتی پام بود خسته شدم، ولی کمی استراحت کردم و باز به راه ادامه دادیم و رفتیم در کنار خانواده نشستیم.


این هم جریان پیک نیک امروز ما بود، که کلی انرژی مثبت بدست آوردم.


………………


هم یاری از زبان مهرداد


توی بازی ایران با ژاپن، یک تماشاگرنمای ایرانی چیزی پرت میکنه و میخوره به چشم یه خانم ژاپنی و اون خانم مسدوم میشه. در زمانی که داشتند به اون خانم کمک میکردند یه آقایه مهربون و با فرهنگ ایرانی کاپشنش را درمیاره و میندازدش روی اون خانم تا سردش نشه…….. حالا اون خانم دلش برای اون آقای مهربون سوخته و دوست داره که اون آقای مهربون را پيدا کنه و کاپشنش را بهش پس بده اما نميدونه چطوری من فکر کردم که من توی وبلاگم بنويسم .


اگر دوست داری تو هم لینک مهرداد رو در بلاگت بگذار.


در پناه یزدان تندرست ، شاد و پیروز زیوید…….. تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو :


کم و بیش میدانی، من برای اینکه اینترنتم را تبدیل به یک خط بهتر بکنم در هفتهء پیش با وارد شدن در اینترنت کمی مشکل داشتم و چون خودم هم از کار با نرم افزار آگاهی بسیار کمی دارم نمی توانستم کاری جر تحمل انجام بدهم. البته وقتی به منزل دوستم می رفتم و با خواندن و دیدن پیامها و میل ها و آف های زیبای شما دوستان کلی روحیه می گرفتم و هنوز خودم را جزو شما می دیدم ولی چون در آنجا دست رسی به برنامه فارسی خیلی سخت بود در نتیجه من نمی تونستم برای شما عزیزانم پیام بنویسم اگر هم برای برخی از دوستانم نوشتم با سختی بسیار رو به رو می شدم.


بله تحمل کردم تا یک فرشته بیاد و این ISDN بدون سیم را برای وصل شدن به خط اینترنتی جدید آماده بکند. تا ۲ شب پیش که پسر خاله نازنینم (( از شهری دگر پس از بستن رستورانش)) بی توجه با این که چقدر خسته است، آمد و به کمک من شتافت.


<دستت درد نکنه محمود جونم>



Damavand2.jpg




من پس از چند روز یکه تقریبن در دسترس نبودم آمدم و با خبرهای بد رفتن دوستان گلم روبرو شدم. بله دیدم علی جان نویسنده بلاگ (هزار حرف نگفته) نوشته که ؛


من گفتم و گذشتم
چون نجوای باد در میان شاخساران
چون گنجشککی بر شاخه ای
چون قطره اشکی بر گونه ای
چنان که دیگران
آنها هم
گفتند و گذشتند


ما می گوییم و می گذریم
این رسم زندگی است
این خود زندگی است
بیایید تا هستیم
از عشق بگوییم
..از شقایق های عاشق
از بید های مجنون


و من می روم.


یک روز پس از آن لیلا دختر نیک ایران زمین، (الهه مهر)


یک دوست نیک و هم نام م (الهه مهر ) امروز گفت که؛


با تمام علاقه ای که به وبلاگم دارم
با تمام علاقه ای که به شما دوستان دارم
در این خونه گرم و صمیمی رو واسه همیشه می بندم

تقدیر این جوری رقم خورد که
خونه دوست داشتنیم رو به خاطر نامردمان، بدست فراموشی بسپارم.


آخه کجـــــــا می روید؟ چــــــرا دیگر نمی نویسید؟! کاشکی دیگه نمی آمدم ها…… آره آخه از همون اول از رفتن عزیزانم متنفر بودم و هستم. حالا امیدوارم که پس از کمی استراحت فکری باز هم به آغوش ما دوستان هم بلاگی باز آیید.


آخه عشق رو چه می کنید در کدام پستوی خانه دل نهان می کنید؟!!!!


از غم عشق چه بايد کرد؟؟؟


می توان گريه ی جانسوزی کرد . می توان قصه نوشت . می توان شعر سرود . می توان از غم عشق ماتم داشـت به دمی ديداری می توان راضی شد و به تمنای نگاهی . مــــــــی توان تشنه ی جانبازی شد .


از غم عشق چه بايد کرد؟؟؟


در خـم پيچ و خـم جنگل گيسوی عزيز می توان راه گشود . دورادور می توان با او بــــــــود می توان مست شد از عطر غرور . می توان دل خوش کرد به کلامــــی که شنيد و به گذر گاه رسيد . به گذر گاه تباهی . جنون . می توان از دو خط نامه ی سرد داغ شد و شعله کشيد از جهنم گذری کرد و از آتــش فرياد زد . فرياد …می توان رفت در آن ستاره های چشم تو . مــــی توان نيست شد و هيچ نديد جزء دو نقطه ی سياه . می توان خـــود را ديد و لحظه ای غربت را حس کرد و در آن مرز چه غريبانه جان داد .


از غم عشق چه بايد کرد ؟؟؟


من نمی دانم بی هيچ تو بگو . تشـــنه ام تشنه ترين تشنه ها که از آتشی می سوزم . (حامد فردین)


……………………….


و از شما دوستان نیکم بسیار سپاسگذارم.


در پناه یزدان تندرست، پیروز ، شاد و (همیشه نویسان) زیوید….> بر گرفته از سخن دوست بسیار نیکم ساسان جان که او خود نیز راه نوشتن را نیمه کاره رها کرد و رفت. به هر روی دلم برای تک تک شما دوستان نیکم تنگ می شود….


آه هوای چشمانم بارانی شد.


تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو:



asemane tehran.jpg


(غروب تهران)


لب خاموش


امشب به قصه ي دل من گوش مي كني


فردا مرا چو قصه فراموش مي كني


اين در هميشه در صدف روزگار نيست


مي گويمت ولي توكجا گوش مي كني


دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت


اي ماه با كه دست در آغوش مي كني


در ساغر تو چيست كه با جرعه ي نخست


هشيار و مست را همه مدهوش مي كني


مي جوش مي زند به دل خم بيا ببين


يادي اگر ز خون سياووش مي كني


گر گوش مي كني سخني خوش بگويمت


بهتر ز گوهري كه تو در گوش مي كني


جام جهان ز خون دل عاشقان پر است


حرمت نگاه دار اگرش نوش مي كني


سايه چو شمع شعله در افكنده اي به جمع


زين داستان كه با لب خاموش مي كني


هوشنگ ابتهاج


میدونی آخه دلم برات خیلی تنگ شده……….


متننم را رو به تو…توی نوعی نوشتم


(دستبردی به بایگانیم)


درود بر دوستان مهربانم: عزیزان سپاس از محبت هایتان که همیشه من را شرمنده میکنید…….. من از چند روز پیش دست رسی به اینترنت ندارم زيرا کانال ارتباطیم با اينترنت را تبديل کردم به یک کانال بهتر و سریع تر که هنوز موفق به اين که بيام بهتون سر (از نوع اساسی) بزنم نشدم. حالا هم آمدم منزل يکی از دوستانم تا خبر ها را در وب سایتم و ایمیل هایم رو ببینم ……..حالم خوب است .( البته در این میان یک گریپ نا قابل را پشت سر گذاشتم ولی حالا خوب هستم) از دوستان گلی هم که برای غبیت کبرا ی من دلشون شور افتاده و برایم میل و آف نوشتند بسیار سپاسگذارم ……حالا بدونید که من چه می کشم (با بی اینترنتی)……..


تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو:


سال پیش رفته بودم خانه دوستم که از مردم ترکیه است. به نام مریم که خیلی خانم، خودمونی و مهربان است. مریم ۲فرزند دارد یک دختر و یک پسر، که پسرش پارسال ۷ ساله بود.


حرف از وجود خدا بین من و فرزندان مریم پیش اومد که دخترش(مریم) زیاد مشتاق نبود ولی پسرش (علی جان) بسیار دوست داشت من دلایل وجود خدا را برایش شرح بدم و ایده من را بدونه…….


(این بچه ها از مادری مسیحی و پدری مسلمان هستند).


من برای این کودک خیلی راحت از وجود خدا حرف زدم. از ریزش برگها در پائیز و سبز شدن دوباره آن در بهار، از قوانین طبیعی که ما بر حسب عادات آن را خیلی نرمال می بینیم و برامون چیزی روز مره و با دیدی که روال عادی گرفته با آنها کنار آمدیم. گفتم اگر در همین کار های روزمره ما چیزی غیر همیشه بوجود بیاد برای ما چقدر زندگی کردن مشکل می شود.


بیماری خودم و اینکه نمیتونم مانند دیگران راه برم رو براش مثال زدم ولی او از من می پرسید خوب پس چرا این خدا را نمی توان دید؟ که دیگه موندم چه جوابی بدم آخه برای یک بچه هم سن او نمی شد دلایل زیادی را نام برد چون امکان داشت او از چنین وجودی از بیخ و اساسی زده بشه. خلاصه با کمک مامانش که به زبان ترکی براش شرح داد، تونستیم کمی راضیش کنیم.


پس از اینکه به خانه برگشتم و پای کومی ( نام کامپیوترم است) نشستم به نوشتن این شعر گونه پرداختم؛


عاشقتم اِی خدا


ا ی تو ا ی فاصله تمام لحظه ها


ای تو


ا ی خالق تمام خوبیها


ای تو که با تمام ندیدن قابل وصفی


و با تمام فصل ها


با تمام رنگها


وتمام فاصله ها ونزدیکی هامیتوان تو را دید.


چرا چرا چرا ؟


مرا اینقدر در خودت رها کردی


چرا با تمام خوبیهایت


مرا از لمس وجودت


و


لمس حضورت نا توان کردی


ای بخشندهء مهربان


که


لطف حضورت شادی مرا صد چندان میکند.


پس همیشه با من باش


که من بدون تو هیچم


از ژرفای خیال من مرو


تو را به اشک ماهیان دریا قسم میدهم ات


همیشه با من و در کنارم بمان


در وقت تنهایی


در میان شادی و نگرانی و غم


وقتی تصمیم برای کمک دارم بامن بمان


وقتی در خیال به ساحل دریا قدم می نهم


در جنگل و صحرا


همان که خودت آفریدی


با من باش


راز و نیاز شبانه روزی من.(شهلا)


(شعر، برگزیده ای از آرشیوم)


mordabe anzali.jpg


(مرداب انزلی)


در پناه خودش، تندرست، پیروز و شاد زیوی……….. تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو :


در زمانی که فردوسی با تمام مشکلات ناشی از حمله اعراب به میهنش و از بین رفتن تدریجی زبان پارسی می سرود، چه کسی می دانست وی دلش برای چه به درد آمده است؟!


درود بر فَــــرَ وَ شی پاک و جاویدش باد.


شاهنامه فردوسي



اثر جاويدان حكيم ابوالقاسم فردوسي طوسي


ستايش کنـم ايزد پـاک را کـه گويا و بينا کند خـاک را


بموری دهد مالش نره شير کند پشه بر پيل جنگی دلير


بزرگترين شاعر دوره ساماني و غزنوي، حکيم ابوالقاسم فردوسي است. فردوسي در طبران طوس به سال 329 هجري بدنيا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و در آن ولايت مکنتي داشت. از احوال او در عهد کودکي و جواني اطلاع درستي نداريم؛ اينقدر معلوم است که در جواني از برکت درآمد املاک پدر بکسي محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهيدستي افتاده است.



فردوسي از همان ابتداي کار که به کسب علم و دانش پرداخت به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاريخ و اطلاعات راجع به گذشته ايران علاقه مي ورزيد. همين علاقه به داستانهاي کهن بود که او را بفکر نظم شاهنامه انداخت.



چنانکه از گفته خود او در شاهنامه بر مي آيد، مدتها در جستجوي اين کتاب بود. مدتي را که بر سر اين کار رنج برد بتفاوت 25، 30 و 35 سال ذکر ميکنند. آنچه محقق است اين است که وي براي نظم کتاب نه از روي ترتيبي که اکنون در توالي داستانها است کار کرده و نه اينکه بدون وقفه مشغول نظم و تصنيف آن بوده است.



به هر حال فردوسي نزديک به سي سال از بهترين ايام زندگي خويش را وقف شاهنامه کرد و بر سر اينکار جواني خود را به پيري رسانيد. به اميد اتمام شاهنامه تمام ثروت و مکنت خود را اندک اندک از دست داد. در اوايل شروع اين کار، هم خود او ثروت و مکنت کافي داشت و هم بعضي از رجال و بزرگان خراسان وسايل آسايش خاطر او را فراهم مي کردند. اما در اواخر کار که ظاهراً قسمت عمده شاهنامه را به اتمام رسانده بود در دوران پيري گرفتار فقر و تنگدستي گرديد، و در دوران قحطي و گرسنگي خراسان که در حدود سال 402 هجري قمري روي داد، از ثروت و دارائي عاري بود.



بايد دانست بر خلاف آنچه مشهور است، فردوسي شاهنامه را صرفاً بخاطر علاقه خويش و حتي سالها قبل از آنکه سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طي اين کار رفته رفته ثروت و جواني را از دست داد، در صدد برآمد که آنرا بنام پادشاهي بزرگ کند و بگمان اينکه سلطان غزنين چنانکه بايد قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را بنام او کرد و راه غزنين را در پيش گرفت. اما سلطان محمود که به مدايح و اشعار ستايش آميز شاعران بيش از تاريخ و داستانهاي پهلواني علاقه داشت، قدر سخن شاعر را ندانست و او را چنانکه شايسته اش بود تشويق نکرد.



سبب آنکه شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نيست. بعضي گفته اند که به سبب بدگوئي حسودان، فردوسي نزد محمود به بد ديني متهم گشته بود و از اين رو سلطان باو بي اعتنائي کرد. ظاهراً بعضي از شاعران دربار سلطان محمود که بر لطف طبع و تبحر استاد طوس حسد مي بردند خاطر سلطان را مشوب کرده و داستانهاي شاهنامه و پهلوانان قديم ايران را در نظر وي پست و ناچيز جلوه داده بودند. بهر حال گويا سلطان شاهنامه را بي ارزش دانست و از رستم بزشتي ياد کرد و چنانکه مؤلف تاريخ سيستان مي گويد، بر فردوسي خشم آورد که «شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست».



و گفته اند که فردوسي از اين بي اعتنائي محمود بر آشفت و آزرده خاطر گشت و بيتي چند در هجو سلطان محمود گفت و از بيم محمود غزنين را ترک کرد و با خشم و ترس يک چند در شهرهائي چون هرات، ري و طبرستان متواري بود و از شهري به شهر ديگر ميرفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود طوس درگذشت. تاريخ وفاتش را بعضي 411 و برخي 416 هجري قمري نوشته اند.



گويند که چند سال بعد، محمود را بمناسبتي از فردوسي ياد آمد و از رفتاري که با آن شاعر آزاده کرده بود پشيمان گرديد و در صدد دلجوئي از او برآمد و فرمان داد تا مالي هنگفت براي او از غزنين به طوس گسيل دارند و از او دلجوئي کنند. اما چنانکه تذکره نويسان نوشته اند، روزي که هديه سلطان را از غزنين به طوس مي آوردند، جنازه شاعر را از طوس بيرون مي بردند؛ از وي جز دختري نمانده بود، زيرا پسرش هم در حيات پدر وفات يافته بود و استاد را از مرگ خود پريشان و اندوهگين ساخته بود.



شاهنامه نه فقط بزرگترين و پر مايه ترين مجموعه شعر است که از عهد ساماني و غزنوي بيادگار مانده است بلکه مهمترين سند عظمت زبان فارسي و بارزترين مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ايران قديم و خزانه لغت و گنجينه ادبيات فارسي است.



فردوسي طبع لطيف و خوي پاکيزه داشت. سخنش از طعن و هجو و دروغ و تملق خالي بود و تا ميتوانست الفاظ ناشايست و کلمات دور از اخلاق بکار نمي برد. در وطن دوستي سري پر شور داشت. به داستانهاي کهن و به تاريخ و سنن آداب نيک ايران قديم عشق مي ورزيد؛ و از تورانيان و روميان و اعراب به سبب صدماتي که بر ايران وارد آورده بودند نفرت داشت.


بسی رنج بردم در اين سال سی عجم زنده کردم بدين پارسی


بهر حال استاد طوس مردي پاکدل و نوعدوست و مهربان بود و نسبت به تمام مردم محبت داشت، اما دشمنان ايران را بهيچ وجه نمي بخشود . عشق و علاقه او نسبت به شاهان و پهلوانان ايران زمين از هر بيتي که در باب آنها گفته، آشکار است و بهمين علت بايد او را دوستدار عظمت ايران و مبشر وحدت و شوکت ايران شمرد.


درود بر فَــــرَ وَ شی پاک و جاویدش باد.


در پناه یزدان تندرست، پیروز و شاد زیوی……..تا درودی دگر بدرود.


Read Full Post »

Older Posts »