Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for فوریه 2007

درود بر تو:


وقتی در مورد نام دکتر جراحم نوشتم، خیلی از دوستان باور نکردند که نام ایشون عنکبوت باشه! حالا چند نام فامیل دیگه هم براتون می نویسم که شاید همه مئنی نداشته باشند و تنها نام هستند که ولی به زبان ما مئنی های بسیار بدی دارند.


Spinne*شپینه* عنکبوت / Kuhn *کوون*بدون مئنی ولی به ایرانی مسخره شنیده میشه


Scharf*شارف* بزغاله/ Schaaf*شاف* تند/ ziege *سیگه* بز پیر/ Fiken*فیکِن* هم خوابگی/ Schwarz *شوارتس* مشکی


Seab*زیب* آبکش/ *کلاین*Klein کوچک / Langer *لانگه* بلند تر / *بلند*Lang بلند / *شوانتس،Schwanz دم یا آلت مردها


Kurz*کوتاه* کوتاه/ *دیک*Dick چاق/ Pferer *فِفا* فلفل/ Kette *کِـتِه* گردنبند/ *لوفت*Luft هوا/ *شرایبا*Shreiber نویسنده


Fuchs *فوکس* روباه/ *شتاین*Stein سنگ/ Mahler *مالِـر* نقاش/ *زاند* Sand ماسه/ Dulmen *دولمـِـن* نام شهر/ *کسفلد* Coesfeld نام شهر/ *کونده*Kunde مشتری/ Tschüss *چووس* خدانگهدار…


angosht%20roye%20shisheh.jpg


خلاصه همیشه هر جای دنیا که بری اولین کلماتی توجه ات را جلب میکنه نامها یا اصطلاحاتیست که به زبان خودت به گوشِت آشناست. البته این واژه ها که خیلی هم خنده دار بودند اولین هایی بودند که ما را به خنده آوردند و برامون خیلی جالب و حتا بی ادبی می نمود. یکی از آقایون فامیل که به اینجا میایند همیشه با این تیکه های مسخره (به زبان فارسی البته) سرش گرمه و کلی همه رو می خندونه و جوک ازش در میاره و …


ببخش که در پستهای پیش م کمی نیروی منفی از خودم «در وکردم» ولی حالا این نامها رو بخون و بخند(یه وقت به کسی تو کوچه و خیابون نگی آبرومون میره ها)


بابام جان من اصلن هیچم زبان آلمانی رو مسخره نمیکنم. تنها میگم که این حرفها به زبان ما کمی خنده دار است و بس…


در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی… تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو:


anahita.jpg


«آناهیتا»فرشته پاکی و باران


روز ۱۵ فوریه طبق قرار قبلی یی که با دکتر زنان داشتم به بیمارستان رفتم و در یک اطاق خصوصی بستری شدم تا فردایش جراحی شوم. خلاصه روز اول که هی از اینور به اونور بیمارستان با پرستار های خوش اخلاق، رفتم و عکسبرداری های لازم و گفتگو با پزشک بیهوشی را انجام دادم و تا ظهر که خسته و مرده شده بودم، با توجه به اینکه با صندلی چرخ دار بودم ولی ام اس است و خستگی زود رسش…


روز جراحی فرا رسید و من بدون ترس آماده و پس از بیهوشی، داخل اطاق عمل برده شدم که یک ساعت و نیم عمل به طول انجامید و آقای همسر منتظر مانده بود. من به هوش آمدم و همونجور که روی تختم بودم با هم رفتیم اطاقم. البته از بیهوشی بیدار شدن هم دنیایی داره که آدم رو خیلی کلافه میکنه ولی چون من بار ها عمل جراحی های گوناگون را پشت سر گذاشته بودم، این حالات برایم تازگی نداشت. تازه داشتم خودم را می یافتم که متوجه درد شدید قفسه سینه ام شدم و از پرستار بخش پرسیدم که گفت این درد به دلیل۲ لیتر گازیست که حین جراحی وارد شکم شده، است و پس از چند روز این گاز خارج می شود و درد هم تمام.


من با تعجب ار پرستارم پرسیدم: گاز ه چی؟! گفت چون جراحی را من بدون پارگی پوست می خواستم باید با وارد کردن این گاز در شکم آنجا را باز تر میکردند که اعماء و احشام قابل دید باشند تا عمل راحت تر برای پزشکانم باشد. خلاصه پرسیدم این گاز چگونه میاد بیرون از شکمم؟ گفت: مقداری به صورت تخلیه باد از بدن و بیشترش را خود سلول های بدن تجزیه و تحلیل می کنند و دفع می شود. خلاصه به این علت بنده پنجره بالای سرم را باز گذاشتم که از تخلیه این گاز خفه نشم…دی…


پس فردایش سرمایی خوردم که دلت نخاد، بنده هم گوش درد با تب نزدیک ۴۰ درجه گرفتم و آنتی بیوتیک(چرک خشک کن) را از طریق سِــرٌم به بدنم تزریق می کردند. ساعت ۷ صبح باز برای گرفتن خون از من، دکتر بخش اومد و نیم ساعت بعدش رفتیم نزد دکتر بالاتر که گفتند ارزش قیاسی خونت هنوز پائینه و عفونت بالاست، خلاصه این پزشکان خوب آلمانی از آنجایی که دست به چاقوشون خوبه، به توجه به تصمیم خانم دکتر(عنکبوت) که رئیس دکتر های بخش بنده بود، پس از ۵ روز از عمل اولی، باز من را به اطاق عمل راهی کنند که مبادا و شاید این عفونت و تب از برای عفونت داخل شکم من باشه!!!«نام خانم دکترم عنکبوت بود، حالا یک بار در مورد این نامهای فامیلی در اینجا برایت می نویسم».


خلاصه که درد سرت ندهم، حالا من گشنه و تشنه از صبح زود تا ساعت 4 پس از نیمروز منتظر رفتن به اطاق عمل موندم و انگار توی صحرای کربلا بودم اجازه نوشیدن حتا آب را هم بهم ندادند. چونکه باید برای جراحی در اطاق عمل آماده می بودم و این حرفها… خلاصه دکتر بخش ظاهر شد و گفت ما امروز در این اطاق دو تصادفی اورژانسی داریم که عملشون به احتمال زیاد تا شب طول میکشه و عمل شما باشه برای فردا. من اون شب تا صبح را خیلی با نگرانی های بسیار و نخوابیدن های فراوان با کمی طعم تلخ گریه، به صبح رسوندم. شب خیلی سخت و کشنده بود که نمیخواست به صبح برسه… در این میان ولی تصمیم خودم را گرفتم. به هر روی در همینجا برای اون دو تصافی آرزوی تندرستی دارم که باعث نجات من از این عمل جراحی دوم و نا خواسته، شدند.


خلاصه صبح باز رفتم نزد رئیس پزشکان و پس از آزمایشات و معاینات مورد نظر، نگذاشتم حرفی از دهانش بیرون بیاد و فوری گفتم من تصمیم را گرفتم و نمیخاهم عمل مجدد بشوم چون میدونم این عفونت از گلویم است و نه از شکمم، خلاصه برای ادامه تزریق اومدم اطاقم و شد روز جمعه که من به پزشکم گفتم برای آخر هقته چند ساعتی برم خونه و ایشون با کلی غر غر قبول کرد. حالا شده شنبه صبح و این یکی دکتر امروز رضایت نمیده و جریانی که در پست پیش گفتم را انجام دادم…


البته 10 روز در بیمارستان بودن و با مردم بیگانه زیر یک سقف زندگی کردن خاطرات تلخ و شیرینی دارد که در مراحل پسین آنها را می نویسم. ولی خدایش همش می گفتم خدایا شکرت که من از اینهمه داده هایت بهره مند هستم بدون هیچ درد سر و اعصاب خوردی و برای مردم گرفتار میهنم همش در حال دعا برای رسیدن به تندرستی، شفای زودرس بودم و حسرت براشون میخوردم که الهی روزی در میهن من نیز مردمم اینقدر راحت بتوانند از چنین نعماتی برخوردار باشند.


در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی… تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

برگشتم…

درود بر تو :


من همین نیم ساعت پیش بر گشتم و از هر چی بیمارستانه حالم بهم میخوره. ولی خدائیش این آلمانی ها خیلی آدمهای خوبین و خیلی هوای آدم رو همه جوره دارند.


میدونی! من هنوز اجازه ندارم زیاد بنشینم و پس از عمل جراحی باید تا ۳ هفته استراحت توی تخت داشته باشم. امروز هم باید هنوز در بیمارستان، یئنی تا آخر هفته می موندم ولی با امضاء خودم و شهامت کامل آمدم خونه.


آخه عمل جراحی خانمانه شدم، همین و بس…


پس از جراحی چون پنجره بالایی اطاقم را باز کرده بودم، سرمای سختی خوردم و تب ۴۰-۳۹ درجه گرفتار شدم، ۳ روز اونم آخر شبها فقط چایی و نون سوخاری میتونستم بخورم و خیلی، خیلی سخت بهم گذشت تا ۳ روز که تبم پائین تر اومد تازه حس کردم گوش دردی دارم که خدا بدونه! خلاصه بهم آمپول آنتی بیوتیک زدند تا تبم پائین بیاد و گوشم هم آروم بگیره، خلاصه خیلی سخت بود.


به هر حال امروز دیدم دیگه ۱۰ روزه که من اونجا موندم و کف کردم و دارم بالا میارم و حالم که بهتره و برای خاطر یک گوش درد که بهتر هم شده، نمیتونم خودم را زندانی بیمارستان ببینم…


ببخشید باید برم توی تخت بقیه حرفهام باشه برای پس از این…


345027693_dc59218118.jpg


خدا یار و نگهدارت باشه بدرود.


Read Full Post »

درود بر تو :


در برخی اوقات تنها، باید رفت


باید رفت


باید دل را به دلدار سپرد


باید سر از درون پیله بیرون آورد


باید با تمام مشکلات دست و پنجه نرم کرد


ghalbha%20ye%20avizoon.jpg


و سهراب که میگوید:


هيچ وقت نخواسته ام جاي فرشته اي باشم که تاريخ را مينويسد.
روزهاي تکراري، داستانهاي تکراري، سرنوشتهاي تکراري .
بيچاره فرشته …
روز آخر، تمام يادداشتهاي او ، کوچکترين نقطه عالم را هم پر نخواهد کرد.


وقتي اميد در بهشت نيست، پس براي زمين معجزه است. و من هنوز با «اميد» زنده ام.


*******


چند روزی نخواهم بود ولی پس از این چند روز باز می آیم، باز می آیم تا مسیر زندگی را بگذرم، تا به تمام نا کامی ها دهن کجی کنم، برمیگرم تا بگم من با «امیــــد» هستم، هنوز و تا همیشه در پناه یزدان یکتا خواهم ماند.


دوست نیکم خیلی دوستت دارم، مراقب خودت باش تا من بازگردم.


در پناه یزدان تندرست، شاد و پایدار و پیروز زیوی….تا درودی دگر بدرود.


Read Full Post »

درود بر تو :

هر چند که شاید دیر باشه درست در روز عشاق متنی نوشتن، ولی به این اکتفا کردم که شاید یک نفر به این حقیقت دست یابد.

پیشینهٔ‌ تاریخی

در صده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند.

کلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می‌شود…

بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان نهاد و می‌شود برای عشق!

سپندارمذگان

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین. این روز سپندارمذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند. اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود

سپندارمذگان

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است.

در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌‌کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به‌عنوان مثال روز اول «روز اهورامزدا»، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم «سپندارمذ» بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد عشق می‌‌پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌‌شد، جشنی ترتیب می‌‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌‌گرفتند.

سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند.

ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می‌‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌‌گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهان‌بینی ایرانیان باستان است.ایکاش با درس گرفتن از گذشتگان ما هم کمی شادمانی را به هر بهانه ای که شده به زندگی خود راه دهیم و شاد زندگی کنیم و شاد زیستن را بیاموزیم. به امید آن روز.

همیشه عاشق و عاقل باشی… بدرود.

(بیشتر…)

Read Full Post »

درود بر تو :


اول باید ببخشیدم که بی حوصله گی هام رو برای شما نوشتم دوستان نازنینم. امروز به پزشکم زنگ زدم و پرسیدند حالتون خوبه؟ گفتم نه آقای دکتر، اعصابم خیلی زیر فشاره و با گرفتن این داروی آخری هم که دیگه از نظر جسمی انگار دارم میمیرم و … ایشون گفتند که:


خانم رضایی،(با صدایی خیلی صمیمی) من به شما گفته بودم که باید خیلی تحمل به خرج بدید تا تندرستی را بدست بیارید!


حالا هم ۳ هفته دیگر باید صبر کنید تا ببینیم.


Laleh%20zard.jpg


این آقای دکتر آل یاسین خیلی آقاست و خیلی صبورانه و مهربونانه با من حرف میزنه و کلی انرژی مثبت بهم میدهند…


برای آشنایی با این سایت و تغییر حال و هوایم «پیام آقا» اینجا را به من نشون داد.


کی رها کرد منو، کی رها کرد…


بگو هنوز عشق منی یا نه؟


این شعر را نیز حمید هاتف دوست گلم برایم در پست پیشینم نوشته:


ای که از سوی تو هر لحظه صفا می آید
مهر بانو مشو غمگین که شفا می آید
شادمان باش و لبت را به تبسم وا کن
درد تن را ببر از یاد دوا می آید
گر چه شهلا تو ز ایران و رفیقان دوری
لیک هر لحظه ز ما بر تو دعا می آید


خلاصه بیخود نمیگم که من خدا رو دوست دارم، خدا رو دوست دارم چون به من اینهمه دوست خوب داده، برای اینکه همیشه کسانی هستند که برایم یه عالمه انرژی مثبت میاورند.


چند نکته اساسی:


باید تا جایی که میتونم از انرژی منفی دوری کنم


به تندرستیم فکر کنم


افکار پریشان را از خود دور و با دید مثبت به اطرافم نگاه کنم


برای دوستان خوبم تا آخر و همیشه باشم…


قابل توجه دوستان، امید همیشه پیش من است (ویولت نفهمه)


در پناه یزدان تندرست شاد و پیروز زیوی… تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو:


از نظر روحی و جسمی خیلی داغون شدم


و می ترسم


می ترسم که مبادا این روش درمانی جواب درست ندهد


از آینده خودم می ترسم


از اینکه هی از اینور به اونور میرم خسته شدم


از خواست خدا در سرنوشتم می ترسم


از اینکه همه من را آخر صبر و مقاومت میدونند


و من بریدم


می ترسم


Resize%20of%20sorakh%20sorakh.jpg


خیلی گرفته و توی خودم هستم


از این گرفتگی می ترسم


از نامعلومی آینده ام می ترسم


عجله نمیکنم


آخه از تعجب پزشکم (پس از گذشت ۴-۵ ماه)


با خوردن داروهایم و جواب مثبت ندادنش


و سوال بر انگیز شدن موقعیتم، می ترسم


از دوباره گرفتن کورتیزون و آونکس می ترسم…


خدایا مددی کن


شهلات خیلی خسته است.


پی نوشت: ش جان امروز وقتی باهات حرف میزم، خیلی گریه کردم. ولی سوالهایم از این تکرار های بی انتها بیش از پیش زجرم داد و ترسیدم که چه راهی در پیش رو دارم؟ وقتی مهمان هایم آمدند فکر کنم متوجه کسلی ام شدند ولی راهی نداشتم تا از این حالت بیرون بیام و همش توی فکر بودم و میترسیدم… برای روحیه فرزندانم و شوهر گلم خیلی نگرانم. آخه دیگه نمیتونم خودم را آدمی با روحیه نشون بدم «و به یکیشون گیر میدم» و در انتها باز هم میترسم…


بدرود.

Read Full Post »

Older Posts »