Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2009

درود بر تو :

در این چند روز اخیر حال روحی ام خیلی خراب تر شده باز و تحمل این زور گویی ها را به هم میهنانم ندارم.

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…

تصنیف : زبان آتش
اجرا : استاد محمدرضا شجریان
شعر: فریدون مشیری
آهنگ: مجید درخشانی

تا درودی دگر بدرود

Advertisements

Read Full Post »

صداقت…

دبر درود بر تو :تو

راستگویی راهی بسوی

شادکامی


اگر کسی بتواند به صداقت روی آورد خود را از رنج‌های گرانی نجات داده، چرا که عامل ایجاد بیشتر رنج‌ها، دروغ و ریا است.

دروغگویی و عدم رعایت صداقت یکی از موانع مهم در برابر شادی و رسیدن به موفقیت در زندگی به شمار می‌رود. می‌توانید خودتان امتحان کنید تا به عینه منظور مرا درک نمایید: دفعه آینده که تصمیم گرفتید به تماشای تلویزیون بنشینید و برنامه کمدی، درام، و یا سریال خانوادگی مورد علاقه خود را نگاه کنید، اندکی توجه خود را افزایش دهید، به خوبی درک خواهید کرد که تمام مشکلات موجود در فیلم، از رفتار کسی نشئت می‌گیرد که اصل صداقت را رعایت نمی‌کند، چندان فرقی نمی‌کند که دروغ او از سر غفلت باشد، یک دروغ کوچک بوده و یا اصلاً یک دروغ بزرگ و غیر قابل بخشش باشد. فقط به دروغ و عواقب دردناکی که می‌تواند در بر داشته باشد دقت کنید. من خودم زمانی که تصمیم گرفتم ذهن خود را بر روی دروغ‌های گاه و بیگاه و نتایج آن متمرکز کنم، واقعا شگفت زده شدم. در نهایت به این نتیجه رسیدم که اگر دروغ و ریا وجود نداشت هیچ داستان درامی هم خلق نمی‌شد.

شاید قبلاً همیشه تصور می‌کردم که انسان صادقی هستم و بر اساس استانداردهای اجتماعی می‌توانستم بگویم که به طور تقریبی دروغگو نیستم. اما معنایی که جامعه از صداقت ارائه می‌دهد با آنچه شما در ذهن خود از آن ساخته‌اید، دو تعریف کاملا متفاوت هستند. ما به طور سیستماتیک همواره سعی می‌کنیم تا دروغ و دروغ گویی را بالاخره به هر نحوی که شده در فرهنگ خود بگنجانیم. گاهی اوقات آنقدر به دروغگویی خو می‌گیریم که اصلاً متوجه نمی‌شویم در حال دروغ گفتن هستیم. صداقت یعنی حقیقت، حقیقت محض، حقیقت و نه جز آن. از نظر جامعه‌شناسی فقط زمانی ملزم به بازگو کردن حقیقت هستیم که …

با گفته‌های خود موجبات ناراحتی دیگران را فراهم نیاوریم، باعث ایجاد تعارض روحی روانی و درگیری میان افراد نشویم، شخصیتمان بد جلوه نکند.

من قصد ندارم در مورد دروغ‌های بزرگ صحبت کنم، بلکه منظورم همین دروغ‌های همیشگی و پایدار هستند، که دائما با نام «دروغ مصلحتی» و یا «دروغ‌های ناچیز و از سر غفلت» از آنها استفاده می‌کنیم و تبدیل به جزء جدا نشدنی زندگی روزمره همه ما شده‌اند. من خودم هم یک زمانی نمی‌توانستم نام دروغ بر روی این ناراستی‌ها و کژ رفتاری‌ها بگذارم، تا اینکه خلاف آن به من ثابت شد.

تقریبا حدود ٥ سال پیش، خودم را یک انسان نسبتاً صادق فرض می‌کردم تا اینکه در یک کلاس یک ماهه ثبت نام نمودم. هدف اصلی این کلاس آموزش صداقت بود. تجربه این کلاس درست مثل این بود که در جهانی در حال زندگی هستی که همه افراد (از جمله خودتان) چیزی به غیر از حرف راست به زبان نمی‌آورند و کلیه احساسات، عواطف، خواست‌ها و نیازهایشان را همانطور که هست، مطرح می‌کنند. در روند پیشرفت کلاس، شما باید افکار خودتان در مورد کلاس، مربی، و شاگردان دیگر را نیز به طور آشکار بیان می‌کردید. فی الواقع در این فرایند کلیه ساختارهای پوچ ذهن از هم پاشیده میشد. هیچ گاه تصور نمی‌کردم که یک دوره یک ماهه تا این حد روی من تاثیر گذار واقع شود. اصلاً به ذهنم هم نمی‌رسید که در طول همه سال‌های عمرم تا چه اندازه خود را از احساسات واقعی‌ام دور نگه داشته و با دیواری از دروغ، راه حقیقت را مسدود نموده‌ام. این واقعا یک تجربه فوق العاده و در عین حال وحشتناک بود.

وحشتناک؟ بله؛ زمانی که با طرف مقابل صادق باشید، به او این فرصت را می‌دهید تا تمام زوایای وجود شما را زیر و رو کند به انضمام قسمت‌هایی که شما آرزو می‌کردید هیچ وقت آنجا نباشند: بخش قضاوت‌های گاه و بی‌گاه، روح گربه صفت، بخش منتقد و غیر قابل اعتماد و … باور کنید پس از چندی حتی افرادی که من تصور می‌کردم در حق آنها بدجنسی کرده‌ام، به صورت دوست‌های صمیمی من در آمدند، و اصلا فکر نمی‌کنم این امر تصادفی بوده باشد.

به عنوان شخصی که در هر دو دنیای متفاوت (هم در سرزمین دروغگویی و هم در سرزمین راستگویی) زندگی کرده است باید بگویم که دو دنیای کاملا متفاوت هستند. اگر شما هم مثل من جزء افرادی هستید که دروغ‌هایتان چندان بزرگ و رسوا کننده نیستند و فقط از روی بی‌توحهی و عادت‌های همیشگی به دروغ گویی خو گرفته‌اید، و نمی‌توانید احساسات واقعی و افکار حقیقی خود را به زبان بیاورید، ممکن است این تصور برایتان ایجاد شده باشد که خلاص شدن از شر این دروغ‌ها، دردی را دوا نمی‌کند و هیچ تفاوتی را در زندگی شما ایجاد نخواهد کرد، از همین جا باید به شما بگویم که اینطور نیست و کافی است تنها یک گام در این راه بردارید تا متوجه تغییرات مطلوب آن بشوید.

نیتی که در ورای صداقت وجود دارد

منظور من این نیست که شما از نام صداقت سوء استفاده کنید و از آن به عنوان صلاحی برای بد زبانی و بی‌احترامی به دیگران بهره بجویید. اهدافی که شما از راستگویی مد نظر دارید به طور کامل تعیین کننده این مطلب هستند که می‌بایست چه حرفی را در کجا و به چه کسی بزنید. اگر به طور مثال آقایی قصد داشته باشد تا ارتباط کاملاً جدی با یک خانم برقرار کند، خوب بالطبع باید نسبت به او خیلی بیشتر از دختری که پشت صندوق سوپر سر کوچه می‌نشیند، صداقت را رعایت نماید.

چه دلیلی می‌تواند وجود داشته باشد که او احساسات و عواطف واقعی‌اش را با دختری که پشت صندوق نشسته، در میان بگذارد؟ چه نیتی ممکن است از این کار داشته باشم؟ دختر خانم اصلاً نمی‌داند که چرا آقا باید حرفی به او بزند؟ و شاید اصلاً زمان به آنها اجازه انجام چنین کاری را ندهد. اما در مورد یک دوست صمیمی و یا همسر فعلی هیچ دلیلی مبنی بر صادق نبودن وجود ندارد. اگر بخواهید با طرف مقابل به صمیمیت کامل دست پیدا کنید (نیتی که در ورای صداقت نهفته) آنگاه صداقت به تنها قانون هدایت کننده رابطه شما مبدل می‌شود.

یکی از اصول بنیادین شادکامی این است که انسان پیش از هر چیز از نظر ذهنی با خودش صادق باشد.

بهترین مکانی که می‌توانید در آن به تمرین صداقت بپردازید، وجود درونیتان است. یک ژورنال شخصی برای خود درست کنید و سعی کنید در آن کلیه افکار و احساسات خود را به رشته تحریر درآورید. اجازه دهید تا صداقت از وجودتان سرچشمه بگیرد. در مورد عواطف و عقاید خود در شرایط مختلف مطلب بنویسید. سعی کنید با ترس‌هایتان روبرو شوید. هیچ چیز را از خودتان مخفی نکنید. بعد از چندی زمانی که وجودتان با صداقت خو گرفت و خودتان احساس راحتی بیشتری با آن پیدا کردید، آنگاه می‌توانید به راحتی راستی و درستی را به رابطه‌های دیگر خود نیز منتقل کنید و با سایرین نیز صادق باشید.

تا درودی دگر بدرودPeace-ZeichenRose

Read Full Post »

درود بر تو :

کسی که مثل هیچ کس نیست

من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست
مثل انسی نیست
مثل یحیی نیست
مثل مادر نیست
و مثل آن کسی ست که باید باشد
و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و میتواند
تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را
با چشمهای بسته بخواند
و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد
و میتواند کاری کند که لامپ «الله»
که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود
آخ …
چه قدر روشنی خوبست
چه قدر روشنی خوبست
و من چه قدر دلم می خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چه قدر دلم میخواهد
که روی چارچرخه  یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ …
چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست
چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چه قدر باغ ملی رفتن خوبست
چه قدر مزه ی پپسی خوبست
چه قدر سینمای فردین خوبست
و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید
و من چه قدر دلم میخواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
چرا من این همه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که این همه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمی شود
کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست
و آب حوض هاشان هم خونیست
و تخت کفش هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی کنند
چرا کاری نمی کنند
چه قدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط باید
در خواب خواب ببیند
من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره را هم شسته ام
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را نمی شود
گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز بزرگ میشود
کسی از باران از صدای شر شر باران
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت میکند
و پپسی را قسمت میکند
و باغ ملی را قسمت میکند
و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند
و روز اسم نویسی را قسمت میکند
و نمره مریضخانه را قسمت میکند
و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند
و سینمای فردین را قسمت میکند
درخت های دختر سید جواد را قسمت میکند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام…

تا درودی دگر همراه با پیروزی بدرودRose

Read Full Post »

درود بر تو :

الان 7 سال و چهل روز است که بنده بلاگر شدم، ولی اینقدر که فکرم به خاطر داشتن افکار  بیخود و با خود مختلف مشغول است که  بزرگداشت تولدش را ز یاد بردم.

فرزند سوممzwinkern

«البته باز هم به دلیل ندیدن چشمهای *شهلا یم* از گذاشتن لینک اولین سالگرد وبلاگ شرمنده ام»
در مورد گرفتاری های کنونی دوستان 7 سال پیش در حال حاضر خوب کم و بیش چیزهایی میدونم
و آمار بالای بازدید کننده های بلاگم این نوید را برایم  در بر دارد که دوستان بسیار به من و بلاگم محبت دارند و اینکه هنوز بهمون سر میزنند ولی پیام یا جای پایی از خودشون نمیگذارند و می روند. خوب میدونی از زمانی که دید من بد تر از پیش شده، برای خواندن نوشته های دوستان دیگرم یا نمیروم یا اگر رفتم نیز از خواندن متن و نوشتن پیام شور بختانه معذورم!!!

خوب شهلا ی هفت سال پیش خدائیش بسیار سر زنده  تر بود. چشمان سالم تری، روحیه سر پایی هم کلا جَوون تر بودم

بله ایشون دوست گرامی من «سعید حاتمی» هستند که خیلی دوستشون می دارم و برایم بسیار وجود پر گهر و با ارزشی هستند.

بنده تا روزی که در این مکان بنویسم و تا همیشه از ایشون برای محبتهای بسیاری که به من داشتند،از صمیم قلب سپاسگذارم..

تا درودی دگر بدرود

Read Full Post »

سیمین بهبهانی

درود بر تو :

دیشب در صدای آمریکا مصاحبه با خانم سیمین بهبهانی دیدم و ایشون در مورد سروده ای که در  مورد مرگ آقای منتظری سروده اند، خواندند و من بلافاصله آن را پس از شنیدن در کوکل جستجو کردم که دربلاگ-نیوزبا این شعر زیبا مواجه شدم. این مرد با حقوق حقه انسان از هر کیش و آئین موافق بودند.

https://i2.wp.com/www.mypixshare.com/images/10011/12419/00000174.jpg

واگشتنش را دوست دارم
تازه ترین سروده سيمين بهبهانی-1 دی 1388

مدرسه فمينيستي: سوگواري قلم سيمين بهبهاني درتشييع آن كس كه

«مكتب به مسند وانهشت»


واگشتنش را دوست دارم

مردي كه دامان شريفش

پاكيزه تر از آسمان بود

درقطره اشکش محبت

تابیده چون رنگين كمان بود

با همت وارستگي ها

درمنتهاي خستگي ها

آيات مهر و حكم عدلش

تامرزبي مرزي روان بود

بخشيد معنا راتكامل

چونان كه بخشد غنچه را گل

زيراوجودش نيم ِ ديگر

ازخطه ي نيم ِ جهان بود

واگشتنش را دوست دارم

برتوبه حرمت مي گزارم

هرچند بنياني دگررا

خودازنخستين بانيان بود!

اوماند و آن درهاي بسته

با آن دل از جور خسته

درهرسخن باهركلامي

هرخسته را تاب و توان بود

بافقر، صاحب جاه بودن

دركنج عزلت، شاه بودن

آيين انساني گر اين است

اين فخر انسان آن چنان بود

مكتب به مسند وانهشتن

ازبهره ي دنيا گذشتن

درخوردهربي دست و پا نيست

آن كس كه اين شد ، قهرمان بود

اسطوره يي از استواري

اعجوبه اي درمهروياري

هرگزنمرده ست و نميرد

مردي كه سرتاپاش جان بود

سيمين بهبهاني 30 آذر


تا درودی دگر بدرود

Read Full Post »

شب چله بسیار نیک…

درود بر تو :

شب یلدای خوبی را در غربت داشتیم که امیدوارم برای شما نیز چنین بوده باشد. البته که از یاد دوستان و هم میهنان دستگیر شده غافل نبودم ولی تلاشم بر این بود که به حرف دکترم گوش کنم و حرص و جوش نخورم.

یک بانوی زیبای ایرانی که دوست شفق دوست گلم بود را دیدم و ایشون نزد من آمد با هم آشنا شدیم، بهم گفت همیشه میام به سایتتون سر می زنم ولی متاسفانه پیام نمی نویسمernste Miene پس شکوفه جون هم جزو اینهمه بازدید کننده است که پیام نمینویسند!؟

تا اینکه یک پسر جَوون آمد جلو و به من گفت من دوست دارم با شما که چهره زیبا ی شرقی دارید برقصمIch weiß nichtمنم در جواب بهشون گفتم« ام اس 22 سال پیش وقتم را پر کرده و وقت ندارم با دیگری برقصمVor Lachen auf dem Boden rollend«خلاصه نمیدونم مردم میان به جشن عقل و اندیشه شان را خونه جا میگذارند آیا!!!

خانم رقصنده که بسیار زیبا می رقصید هم آمد و برایمان حسابی رقصید.

خلاصه جای همه خالی خیلی خوش گذشت، امیدوارم شب چله تو نیز همچنین خوب بوده باشد.

تا درودی دگر همراه با پیروزی بدرودRose


Read Full Post »

شب یلدا

درود بر تو :

ازآنجا که موقعیت دید چشمانم چندان تعریفی ندارد، ترجیح دادم که از «ویکی پدیا«گزارشی برایت تهیه کرده و در بلاگم بنهمPirat*

..

البته در این چند سالی که بنده بلاگر شده ام بطور منظوم و مفصل در این موردها نوشتم، ولی نمیدونستم که سالی مانند امسال از چشمانم دگر این کار برنیاید!؟ولی خوب میدانم که همه شما در مورد شب یلدا میدانی و اگر درآرشیوبلاگم به جستجو بپردازی حتمن با آنها رو به رو میشویzwinkern

شب یَلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیم‌کره شمالی زمین است. این شب به زمان غروب آفتاب از ۳۰ آذر۱ دی اطلاق می‌شود، که برابر با ۲۱ دسامبر یا ۲۲ دسامبر است. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام آن را مبارک می‌دارند و این شب را جشن می‎گیرند. تا طلوع آفتاب در


این شب در نیم‌کره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن شب به بعد طول روز بیشتر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود.

ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‎شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می‌کردند.

تا درودی دگر و شب یلداهایی با آزادی و آزادگی همیشگی بدرود.

KussKuss

Read Full Post »

Older Posts »