Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2012

درود بر تو :

 

 

بازی ما قدیمی تر ها با بچه های امروز تفاوتش از زمین تا آسمان است.سال ۱۳۸۵ که  پس

از ۱۴ سال غربت نشینی به میهن باز آمدم و با یک دوست خیلی خوبم بیرون می رفتیم 

ایشون ما جراهای مختلفی برایم می گفت ولی یکی دو روز پس از آن هیچی یادم نمانده

بود.

 

 

Tv gameنام بازی تلوییونیی بود که من با برادرVollbild anzeigenم می کردیم.

البته در سال ۱۹۹۶ که من و فرزندانم به اینجا؛کشورآلمان ؛آمدیم بازی هایی

مانندپلی استیشن خیلی روی بورس بود.دیروز که خواهرم بهمراه شوهرودختر

کو چکش که

۵ سال و نیم دارد به اینجا امدند، دستگاه باطریی کوچکی دستش بود با نام   Ipad یا   tablet

 

iPad, iPad 3, neues ipad, apple, tablet

 

ولی این آی پد  ی که دست خواهر زاده من بود، خیلی کوچکتر از دیگر دستگاه هایی بود که دست دیگران است.ولی باید

بگویم که کودکان امروزه روز بسیار با هوش تر از کودکان زمان ما هستند، باید به یک مورد از زمان بچه گی خودم

 اشاره ای کنم تا بدانید من به دلیل بیماریم اینقدر فراموش کار شدم. یک بار برای مادرم خاطره ای شرح دادم و از

ایشون پرسیدم مامان جان در ان زمان من چند سالم بود!؟ایشون خیلی جا خوردند و گفتند که در آن زمان من سه ساله

بوده ام.


تا درودی دگر بدرود. 
Advertisements

Read Full Post »

شیلنگ تخته

ه

درود بر تو

چشمان من نیز اینچنین شلنگ تخته می اندازند.

البته دید که بن کل از بین رفته است لی زندگی روزمرگی ام ادامه دارد .

 

از دوستان گلی که برایم پیام نوشتند، خیلی  شرمنده ام که نمی توانم به بلاگ های نازنینشان

سری بزنم و با پاسخ ننوشتن در صفحه پیام ها شرمنده شان شوم.

میدونی در زمانی که چشم بنده دید نداره دوستان گلم چه نوشتند! خوب حرفی هم برای نوشتن

نمی ماند.

لیـ ـلـی؛
نـام ِ دیـگر ِ پـایـیـ ـز اســت...
زیبــاسـ ـت،
عاشـــ ـق مـی‌کنــد،
مـی‌کـشــ ـد!
  • لیـ ـلـی؛
    نـام ِ دیـگر ِ پـایـیـ ـز اســت…
    زیبــاسـ ـت،
    عاشـــ ـق مـی‌کنــد،
    مـی‌کـشــ ـد
  •  با سپاس از کتی جونم

تا درودی دگر بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 17:8  توسط شهلا  |  نظر بدهید

درود بر تو :

 

امروز برای رسیدگی با احوال چشمانم، نزد دکتر در کلینیک چشم به همراه آقای همسر رفته

بودیم.

خیلی معاینات مختلف از  چشمان من این پزشکان مجرب نمودند و همه شان می گفتند وضع

چشمانتون اصلا خوب نیست.

در این میان خانمی که از چشمان من معاینه کرد، پس از پرسشم که مقدار دیدم چقدر

است!؟ گفت چشم راست ۸ ٪ و چپ ۶ ٪ است!

 

 

Augenklinik Lübeck

 

تا اینکه یکی از بانوانی که پزشک بودند به همراه آقای دکتری، ماده ای رنگی به رگ من تزریق کردند و ایشون می خواستند پشت چشمان من را رنگی کنند و ببینند و بفهمند چه بلایی بر سر چشمان آمده که میزان دیدم اینقدر خراب شده.

تا درودی دگر بدرود

https://21mehr.files.wordpress.com/2010/02/7097dokh-ax.gif?w=500

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 22:18  توسط شهلا  |  نظر بدهید

درود بر تو :

زمانی که من مدرسه می رفتم استاد ادبیاتتمو خواست که این چامه را از ؛ملک اشعرای بهار؛ از بر کنیم، که بنده یکی از از بر کن های کلاس بودم . این شعر را از بر کردم.تابه امروز در جا هایی که باید داین شعر می افتم.

 

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خواست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:

«امروز همه روی زمین زیر پر ماست،

بـر اوج فلک چون بپرم -از نظـر تــیز-

می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

گر بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد

جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»

بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید

بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست:

ناگـه ز کـمینگاه، یکی سـخت کمانی،

تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست،

بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز

وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست،

بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی

وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست،

گفتا: «عجب است! این که ز چوب است و ز آهن!

این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟!»

پر خویش بر او دید

چون نیک نگه کرد و پر خویش بر او دید

گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»

 

تا درودی دگر بدرود برای مشاهده اندازه واقعی از ماست که بر ماست... کلیک کنید

Read Full Post »

جشن یاد بو

درود بر تو :

 

دیروز در منزل مامانم اینا همه دور هم جمع بودیم و مامان جونم به یاد خاله ایران حلوا و

خرمای شکم پر و ناهاری خوش مزه پخته و گذاشته بود تا همه بخوریم و برای خاله نازنینش

روحش شاد و خدا بیامرزدشون بگوییم.

 

خاله جان،روحت شاد...!جات خیلی خالیه..!....درگذشت خاله عزیزمونو به همه فامیل،از بزرگ تا کوچیک،تسلیت عرض می کنم....!


زمانی که من و برادر بزرگم بچه بودیم در منزل بزرگی که خاله داشتند بازی میکردیم و در استخر شنا و جنب و جوشی زیاد از حد داشتیم
ایشون خیلی مهربون بودندو من و شهرام در منزلشون خیلی راحت بودیم.
چند سال پیش که من و مامانم ایران بودیم به منزل ایشون و برای دیدنشون رفته بودیم، زمانی که در مورد بی حسی پاهای من شنیدند یک مغزی جاتی با عسل مخلوط کردند و شخصا به پاهای من ماساژ دادند و پارچه ای به دورش پیچیدند و ازم خواستند تا صبح تحمل کنم و صبح به حموم رفتم و پاهلیم راا شستم ِایشون می گفتند این بچه پاهایش جون نداره و بدین وسیله تقویت میشود؛ آخه میدونی ایشون فردی قدیمی بود و از بیماری من سر رشته ای نداشت، خدا بیامرزدشون.

عسل طبیعی



خدا همه رفتگان دیار باقی را بیامرزد
بخصوص تازه رفته ما را روحش شاد

 

تا درودی دگر بدرودVollbild anzeigen

Read Full Post »