Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for دسامبر 2006

درود بر تو:


سال پیش ما در اول آذر برفی داشتیم که نگو و نپرس، البته عکسهایی از اینجا برایت گذاشتم ولی حالا عکس را از اینترنت پیدا کردم تا متنم کمی برفی باشد.


Bild/Foto Sturmbuche auf dem Schauinsland, Schwarzwald


از سرمای اینجا چی بگم! خیلی سرد است ولی هنوز ناجوانمردانه نشده. اما خداییش سرما و برف بسوی ایران آمده و من هم از این حال و هوای سرد ایران و برفی که می باره خیلی خوشحالم. البته که برای مردم خیلی راحت نیست و دچار مشکلات رفت و آمدی میشوند، ولی باید فکرِ خوب و بسیار بودن آب در سد ها را کرد.


Bild/Foto Sturmbuche auf dem Schauinsland, Schwarzwald


امروز خوندم که امسال پس از بارش برف و حتا به هنگام بارش ماشینهای برف پاک کن در تلاش تمیز کردن خیابانها و بهبودی عبور و مرور مردم بودند. خیلی خوبه، ولی برای سرمای خانه های افراد کم درامد و تهی دست چه کاری انجام می شود؟ برای بچه های بی سرپرست که خانه و کاشانه گرم و لباس های مناسب این هوای سرد را ندارند چه می شود کرد؟ باید کمی به آنها هم فکر کرد و برایشان کاری انجام بدیم. میدونی شبهایی که هوا خیلی سرد باشه و زمانی که میرم توی تخت، یاد همه اون بی سرپناهانی که یک سقف بالای سر و رو انداز یا اطاقی گرم ندارند می افتم و از خودم خجالت میکشم و خدای را برای اینهمه محبتش که به من و خانواده ام کرده سپاس می گذارم.


Bild/Foto Schnee und Eis in der Dreisam, Schwarzwald


برای مردمم خیلی احترام دارم ولی از تو که همین حالا داری این نوشته من رو میخونی، یا حتی خانواده گلت خواهش میکنم به فکر مردم تهی دست و بیچاره هم در این هوای سرد باش که یک شال گرم که دیگر استفاده نمیکنی، شاید از نفوذ سرما بر سر یا گردن اون بچه کوچک بی سرپرست جلوگیری کنه.


حالا لابد میگی که آره تو نفست از جای گرم در میاد، ولی باور کن من نیز همراه خانواده ام به فکر این گلهای سرما زده هستیم.


با یاری یزدان یکتا و تندرستی همه انسانهای روی زمین به خود خودش می سپارمت.


در پناه یگانه ایزد هستی میسپارمت، تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو


بد بختانه به دلیل اسباب کشی اینترنتی، نتونستم دیروز، به روز بشوم و یک پست در مورد یاد بود بَََََََََََــــــم بنویسم.


بله، سه سال پیش در ۵ دی ماه لرزشی سهمگین مردم بـــم را بی سر پناه کرد. مادر و پدر هایی زیر آوار جان باختند و فرزندان کم سن خود را به اجبار در این دنیا تنها گذاشتند. باید یه نظری به کارها و کمک های خود بیندازیم و ببینیم چقدر برای این بچه ها مثبت بودیم و چند بار؟! آخه برخی از مردم اگر روزی فلان تومن کمک کردند فکر میکنند تمام شهر بــم دیگه ساخته شده و کسی نیاز به هیچی نداره.



راستی کجا بودی وقتی این خبر تلخ رو شنیدی؟ من بیچاره که در اخبار تلویزیون اینجا وقتی دیدم داشتم پر پر میزدم و هیچ کاری از دستم بر نمیومد جز دیدن آوار، اجساد و گریه… اومدم نشستم جلوی نت و گزارشهای مختلف در مورد زلزله بم می دیدم، تا با سایت مهندس پیمان سعیدی آشنا شدم. عکسهایی که در سایت گذاشته بود مئنای حقیقی بد بختی و ذلت رو میرسوند. همینجور گریه می کردم و دستم به هیچ جا بند نبود، با یکی از دوستان هم بلاگریم حرف زدیم و اون دختر نیک هم برای کمک فردای روز زلزله بلند شد رفت بم و از اونجا یه جورایی با هم رابطه بر قرار می کردیم. تا شهر عفونی شده بود و او هم الفرار که به تهران برگرده، بیچاره چون با عجله تصمیم گرفته بود بره بم، به محل کار نگفته بود و در نتیجه پس از بازگشتش فهمید که از کار هم بی کار شده است.



به هر روی باز جای آن دارد که دست پر محبت مهندس پیمان سعیدی، بنیانگذار و موسس موج پیشرو، و بانوی نیک شون و همکارانشون افرادی که تمام زحمات خرید و برنامه ریزی و اقدامات کمک رسانی… به بچه های یتیم خونه با ایشان است را به دوستی و محکم بفشاریم.



در مورد بم هر چه بگویم کم گفته ام، تو خودت میدونی که چه کمکهایی برای بازماندگان ارسال شد و چه چیزهایی باید می شد ولی …


به امید روز های شاد و پر از انرژی و باز سازی… تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو:


شب یلدا و پائیز خوبم نیز به پایان رسید.


دو سه شب پیش شنیدم، ناصرعبدالهی پس از نزدیک یک ماه و نیم ناراحتی کلیه، در گذشت. حالا بگذریم که دلیلش چه بود؟ آیا تو و من میدونیم یا نمیدونیم!… آرزو میکنم خدایش بیامرزد.


گشتم تا آهنگی که سبک جنوبی و نزدیک به موسیقی های دلخواه و شاد داره، را به نام « ضیافت » از او برایت پیدا کردم.


abbas


به هر حال یکی از خوانندههای مطرحِ موزیک پاپ ایران بود.


naser.JPG


روی عکس کلیک کن تا آهنگ ناصریا رو بشنوی.


خدا به خانم و فرزندانش و خانواده اش صبر بدهد.


تا درودی دگر و دلی شاد برای تو دوست گلم، بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو :


امیدوارم شب یلدای خوبی را پشت سر گذاشته باشی. و اما در مورد شب بلدای من، چون مامان اینا طبقه دوم زندگی می کنند و برای من بالارفتن از یک طبقه هم خیلی دشوار است، تصمیم بر این شد که مادر و پدرم به اینجا بیایند و ما در خدمتشون باشیم و من نقش مادر بزرگ را ایفا کنم.


من منتظر بودم که مامانم اینا تشریف بیارند تا شب را به نیمه برسانیم، که تلفن زنگ زد و مامان گفتند که بیا با من و پدر بریم رستوران ایرانی، منم بلافاصله گفتم نه مامان جان اونجا پله داره و من توانائیش را در خودم نمیبینم و نمیام. مامان با حالت گله مندانه گفت آخه امسال ما میخواهیم بریم رستوران و اگه تو نیایی ما هم نمیریم و … منم که حس مادر پدر پرستیم گل کرد، گفتم باشه باشه میام، بیایید دنبالم تا بریم. (البته چند قطره اشکی هم از چشمان ابریم جاری شد که چرا من در این موقعیت جسمی هستم و تا اومدم بد بین بشم زود به خودم اومدم و اشکهام رو پاک کردم) خوب دنیا که به آخر نرسیده شهلا، از تو خیلی بدتر هاش هستند و گله نمیکنند.مگه نمیخواهی در هومئوپاتی سر بلند بیرون بیایی؟!


abe raket.gif


رفتیم به رستوران حافظ و جای تو هم خالی، خیلی خوش گذشت، شام و نوشیدنی سفارش دادیم و دیگر دوستان ایرانی را ملاقات کردیم که همه من را خجالت دادند و سر میز ما آمدند تا با هم حال و احوال داشته باشیم. البته در میان سالن نیز خانمی بود که با موزیک عربی میرقصید.


Resize of Resize of Resize of Shabe Yalda 0130.jpg Resize of Resize of Resize of Shabe Yalda 00201.jpg


چند تا دختر بچه کوچولو هم بودند که خیلی تلاش می کردند ادای رقصش را در بیارند.


یکی از دوستانم که چند ساله همدیگر را میشناسیم اومد سر میزمون و با هم حال و احوال کردیم و پرسید کی از ایران برگشتی؟ وا تازه؟ دو ماه! خلاصه برایش گفتم که من در تهران نزد پزشک هومئوپات رفتم و آغاز به هومئوپاتی کردم.


این دوستم چون خودش این رشته را میخونه و از آن آگاه است به من گفت خیلی راه خوبی را پیش گرفتی ولی دکترت بهت چی گفت؟ گفتم که ایشون گفتند: بیماریت ام اس وحشی نیست و با این کار جواب میگیری، دوستم نیز خیلی خوشحال شد ولی از من پرسید پس چرا حالت رو به بهبودی نیست؟ گفتم برای دکترم ایمیل نوشتم ولی جواب نداده! گفت خوب کار خوبی کرده، چون اون باید جواب بدن تو رو ببینه چیه و شاید اون چیزی که باید از نظر روحی در تو میدیده را درست ندیده و…و این حرفها… البته فردا که شنبه و در ایران اول هفته است، به دکترم زنگ میزنم تا ببینم ایشون به من چی میگن؟!


خلاصه میهمانی خوبی بود و از دیدن دوستانم و صحبتهایی که بینمون شد خیلی خوشحال شدم. امیدوارم خدا به من و این جسم خسته ام کمک کنه تا در برابر خستگی ها با پیروزی و سرفراز بیرون بیایم.


….


اینم یک مسابقه که از قرار مال پیش از شب یلدا بوده است، ولی من حالا از طرف توتیا جانم انتخاب شدم، که ادامه اش بدم بازی شب یلدا نامش است:



از وبلاگ اورا بدست آمده :
کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه
خوب شروع کنیم


۱- در دوره دبستان با خط کش خودم تنبیه شدم.


۲- از مار و شیر و پلنگ خیلی خوشم میاد.


۳- از سوسک نمیترسم.


۴- تصمیم گرفتم از زندگیم لذت کامل را ببرم.


۵- هیچوقت گواهینامه نداشتم.


حالا شما ادامه بدید:


آونگ خاطره های ما


فاطی


بهوونه


پرسه


ریخت و پاش


بینیم شما که انتخاب شدید، چی برای گفتن دارید؟!


در پناه خداوند مهر، تندرست و پیروز زیوی… تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو:


میدونی از خونه مادر بزرگ هایم چیز زیادی به یاد ندارم. ولی چرا، شب که خونه مادر بزرگ در اطاق پذیرایی اون بالا می خوابیدیم رو یادم میاد. صبح با صدای کو کوی یا کریم ها از خواب بیدار میشدیم و به همین دلیل هم هنوز صدای یاکریم ها من را به یاد خونه مادر بزرگم می اندازه. صبح مادر بزرگ چائیش دم بود و سیگار خارجیش به لبش و سفره صبحانه پهن. از وقتی یادم میاد مادر بزرگم خانم پیری بود و موهای سفیدش را دوست داشتم. توی مدرسه وقتی با دوستان دیگرم راجب مادر بزرگ پدر بزرگامون حرف میزدیم، من خیلی با سرفرازی کامل می گفتم مال من از هر دو طرف مادر و پدری، زنده هستند.



شبهای یلدا میرفتیم خونه مامان مادرم، همه فامیل اونجا بودند و ما نوه های کوچولو و شیطون و بعضی وقتها خراب کار، انار دون کرده و هندوانه و آجیل شیرین و خیلی چیزهای دیگر میخوردیم و تا آخر شب بیدار بودیم و خوش میگذشت.


توی حیاط و بالکن پر بود از درختچه و گلهای گوناگون، از بوی گلهای شمعدانی خوشم نمیامد ولی اونهایی که در بالکن و دست پرورده بابا رضا بود را دوست داشتم و چون پدر بزرگم خیلی بهشون میرسید یواش یواش ازشون خوشم اومد. یک خاله و دو دایی هنوز در خانه بودند و من هم کوچولو و شیطون وقتی مادر بزرگم کشک می سائید نگاهش می کردم که چقدر با حوصله توی اون ظرفهای گلی که آبی رنگ بود، این کار را با حوصله انجام میداد. منم بهش دقت می کردم که این مامان بزرگ چه کار سخت و با زحمتی را داره انجام میده، حتمن مچ دستش درد میگیره .البته زندگی ها مدرن تر شد و میکسر آمد و ایشون هم از این دستگاه بی نصیب نموندند. «این قسمت داستان که من تعریف کردم مال ۳-۴ سالگیم است»



خونه مادر پدرم خیلی با حال بود، میرفتیم زیر زمین و با برادرم و دختر عمه پسر عمه ام، فوضولی می کردیم و از توی زیر زمین مادر بزرگ تبریزی خیلی چیزها میتونستیم پیدا کنیم. وقتی عموم میومد پائین و از توی همون صندوق به ما بادوم یا مَـویـز تبریزی یا تنقلات خوشمزه می داد خیلی خوشحال میشیدیم. یادم میاد توی حیاط یک حوض آبی رنگ بود با یک شیر آب و کفتر چاهی های کنارش و گلدون های مامان که خیلی زیبا بودند.


خونه هر دو تا مادر بزرگ را دوست داشتم و بهشون عشق می ورزیدم. تا پدر بزرگم «پدر مادرم» در تصادف زخمی و بر اثر توی جا خوابیدن به دلیل غرور زیادی که داشت و خونه نشین نبودنش، سکته کرد و پس از چند روز رفت به میهمانی خدا. مادر مامانم هم پس از یکسال از دوری بابا رضا دق کرد و آمبولی شد و رحمت خدا رفت. چند سال پس از اومدن من به اینجا دومین مادر بزرگم هم رفت پیش خدا و من کلن بی مادر بزرگ، بی ۱ پدر بزرگ شدم. البته منزل پدری پدرم هنوز هست ولی من هنوز به اونجا نرفتم، میدونی دیدن جای خالی مادر بزرگم را نمیتونم تحمل کنم.


هرچند که مادر و پدرم این رسوم را مانند گذشته های دور، پاس میدارند ولی نگاه به اون زمان ها، بو و یاد خاطره های قدیم و بچگی ها را به یادم می آورند.


angel5.gif


البته که شکل تهران خیلی با پیش از این فرق کرده و به ندرت محله یا خانه های قدیمی دیده میشود. چیزی که من تمام وقت که در تهران دور میزدم میگفتم: که ای بابا اینجا ها چقدر تغییر کردند و اگر آدم تنها بیاد بیرون گم میشه، ولی نارمک خیلی کم این باز سازی ها به چشم میخوره.(ناسیونالیست حتا در مورد محل قدیمی)



شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ، ولی
باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد ،
شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داريم .


شب یلداهای زیبا و به یاد ماندنی داشته باشی… بدرود.

Read Full Post »

آيا ميدانی به چه دليل ما ايرانيان شب يلدا را پاس می داريم؟


درود بر تو:
دوست نيکم اين متن من رو بخوان، تا جای پرسشی برای برگزاری ميهمانی در شب يلدا برايت باقی نماند، که ما همه فرزندان مهر هستيم و بايد از جشنهای ملی (با نام يک ايرنی) آگاهی داشته باشيم. اين متن را سالهای پيش نيز در بلاگم نوشته بودم، ولی برای اينکه بدانی برای چه اين جشن را برگزار ميکنيم، باز نویس ميکنم:
ايران کهن
در ايران با ستان يعنی۷۰۰۰ سال پيش از امروز که از چين تا يونان بوده است در طولانی ترين شب سا ل دردامنه کوههای پامير(ميترا) چشم به جهان گشود و آن شب را سبب تولد ميترا، يلدا نامگذاردند.
ميترای پيامبرکه ييامبر مهر است با پوشيدن لباس وکلاهی قرمز (همان کلاه قرمزی که بر سر پاپ امروز می بينيم) به استمداد مستمندان ميشتافت و درنمی کوفت و هر آنچه که داشت بر پشت درِ خانه مستمندان می نهاد بدون بجای گذاشتن هيچ اثری از خود مبادا که آنها احساس شرمندگی کنند.


g9.jpg



به همين دلیل مردم آنزمان بر اين پندار بودند که کسی از آسمان ميايد، مهر ميايد و مهربانی را بر روی زمين گزارده و ميرود.
پارسيان از آن پس همواره زادروز اين پيامبر مهر را بمدت يک هفته بزرگ ميداشتند باروشن نمودن چراغهای پی سوز و تزئين کاج سوزنی وشيرينی وتنقلات آنزمان جشن و پای کوبی ميکردند.
اين سنت بين ايرانيان همچنان ادامه پيدا ميکند تا زمان (پیام آور آئین بهی، زرتشت) که ايرانيان به دين زرتشت گرويدند و همچنان اين آئين را همواره گرامی داشتند.
درسنهء ۶۰۰ پس از ميلاد مسيح درقستنطنيه يک کشيش والا مقام به نام (نيکولاس) وجود داشت که ايشان به ايران سفرهای بسياری کرده بودند که در اوايل سلطنت انوشيروان عادل بوده است.
نيکلاس پس از باز گشت به قستنطنتنيه برگذاری اين آئين درايران را به آگاهی ديگر کشيشان رساند وچون برای زادروز عيسی مسيح مبداء تاريخی بخصوصی نداشتند زادروز ( سرور ميترا ) را برای عيسی مسيح درنظر گرفتند که با همان آئين ميترائی جشن خود را برگذارکردند.
و تاریخ میلاد مسیح، همانند زادروز ميترا، برای مسيحيان به این روز شد.


Nikolaus.gif


واينکه چطور اين تاريخ از ۲۱ دسامبر به ۲۴ منتقل شد باید گفت که، چون که در آن زمان گاه شماری وجود نداشته بنابر اين روز در اين هفته انتخاب شده است که زياد جای نکوهش باقی نمی ماند.


هم میهن نیکم شب یلدا ی خوب و شادی را برایت آرزو دارم.


در پناه خدای میترا و همه ایرانیان، تندرست ، شاد و پیروز زیوی… تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

Baby Partyخواهرم

درود بر تو:


شهلا بالاخره و به امید و یاری خدای بزرگ، داره خاله حقیقی میشه. همین حالا از جشن پیش از زایمان خواهرم که بهش میگن:


«Baby Party»


برگشتم. آخه میدونی اینجا پیش از بدنیا آمدن بچه، جشن میگیرند و هر چه که یک نوزاد احتیاج داره، برایش کادو می آورند.(البته زحماتی که مامانم برای سیسمونی کشیده جداست و این عکسها هم قسمتی از آن است)


Resize of Resize of Nazilas Babyw PARTY 0080.jpg


البته خاله شهلای دختر گلمون، که من بهش میگم ((خانم گل)) کمی بی دقتی کرد و از کادو هایش عکس نگرفت، امیدوارم مرا ببخشی خاله جون فدات بشه.


Resize of Resize of Nazilas Babyw PARTY 0060.jpg


خانم گل، پدرش ایتالیایی و مادرش که خواهر اینجانب است، ایرانیست.


Resize of Resize of Nazilas Babyw PARTY 009.jpg


من خیلی ذوق و شوق دارم چون خاله حقیقی میشم و دلم میخاد هر چه زودتر این سه هفته باقی مانده تموم بشه تا بتونم خانم گل را در آغوش بگیرمو با وجود اینکه خواهرم مخالف 100% قربون صدقه گفتن است، قربون صدقه اش برم.


Resize of Resize of Resize of Nazilas Babyw PARTY 021.jpg


این هم بسته کادو های خانم گل است که «خاله شهلا» از نقاشی هایی که بدست کودکان رویش ثبت شده، خیلی خوشش اومد و برای اینکه تو نیز از دقت نظر اینجایی ها برای هنر کودکان آشنا بشی، برایت عکس گرفت.


امیدوارم همه کودکانی که پا به این دنیا میگذارند زیر سایه مادر و پدرشون و با تنی سالم زندگی را آغاز کنند و همیشه خوشبخت باشند و این دختر خواهر من نیز همینجور.


در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی… تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

Older Posts »