Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2007

 درود بر تو :


چند روزیست که کلافه و مانند کلاف سر در گم هستم+بدی احوال جسمی و غیره یاد و حال و هوای مسافرت پارسالم نیز کم تاثیر در بدی حالم نبوده.


Resize%20of%20Resize%20of%20chamkhale%20004.jpg


 بله پارسال تقریبن همین روز ها بود از کوور که برگشتم


 و رفتم ایران. خیلی این روزها هوای اون روزها رو دارم، چقدر خوش گذشت با ریحانه جون و دیگر دوستانم که شاید اجازه نداشته باشم نامشان را ببرم(خودت میدونی که)… شاید… اینجا کنار دریای چمخاله است و روی سنگها نشستم و دوستم عکسی به یادگاری برایم برداشت، آن زمان خیلی خوش بودم.


 Resize%20of%20Resize%20of%20Resize%20of%20chamkhale%200080.jpg


چرا که کنار یار یا بهتر بگم «عشقم دریای شمال ایران»ایستاده بودم و او برایم دلبری می کرد.  


خلاصه خیلی دلم میخاهد بیایم ایران ولی در حال حاضر دستم دو سه جوره بنده و تا پیش از نوروز 1387 نمیتونم بیایم، شاید باز هم برایت از شمال باعکس و خاطره هایم نوشتم.


در پناه ایزد دریا ها تندرست و شناور در زندگی زیوی… بدرور.

Advertisements

Read Full Post »

 درود بر تو :


خبرهای جدیدی در بلاگ  موج پیشرو  دیدم ولی اینجور که مشخصه هنوز مبلغ کافی بدستشون نرسیده!! خواهش میکنم به فکر باشید تا بتونیم به بچه ها کمکی هر چند کوچک برسانیم.


 


buecherei_kinder0.jpg


تا الان كه هزينه هاي بچه هاي مركز هم تامين نشده اما اميدمون به خداست كه لا اقل امسال صد تا بچه رو براي رفتن مدرسه خوشحال كنيم . شايدم بيشتر ! خدا رو چه ديدي !



در صورت تمایل به کمک، میتوانید با ایمیل آدرس آقای مهندس سعیدی قرار های لازمه را بگذارید و شماره حسابشونرا بگیرید تا مبلغ مورد نظرتون را واریز کنید: 


moje_pishro@yahoo.com


حال من نیز بد نیست، زنده ام  . خدای را سپاس…


در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی…بدرود.

Read Full Post »

 درود بر تو :


وقتی احساس میکنی دیگه رسیدی به آخر خط، این کمک های مثبت چاره سازت میشوند.



دیروز «شین خان» دوست چندین و چند ساله ام بهم گفت  دیشب خوابت رو دیدم، یک خواب خوب.


دیده بود که من در یک اداره فرمی پر کردم و پس از اتمام کارم، بلند شدم و خیلی آهسته و پیوسته راه افتادم و رفتم. پیش از این که بیاد بگه شهلا وایستا من بیام کمکت کنم، دیگه من داشتم تنها و بدون کمک می رفتم.


فدای تو «شین خان»از دیروز تا به حال 


 اینقدر به من روحیه مثبت دادی که خدا بدونه، خدا مادر بچه هات را حفظ کنه


 



من دلم نمیخاهد هیچکس را با نوشته هایم در اینجا، نگران و دل پریش کنم ولی باور کن که حالم خیلی افتضاح بد بود.


دوستت دارم تا بی نهایت کهکشان ها، نه دوستت دارم چیه؟ من عاشقم، بله عاشق تو نازنینم و همین یه ذره جا که در آن می نویسم همینجا که همه احساساتم را دَرِش می آورم و برای تو گلم می نویسم.خیلی سخته دل بستن و دل کندن…


 


 



 به امید طلوعی هرآنچه درخشان تر در زندگی هایمان


از


امروز تا فرداهایی بهتر به خدای بزرگ می سپارمت


 


تندرست شاد و پیروز زیوی… بدرود.

Read Full Post »

دلم ترکید…

 درود بر تو : 


  دیروز با دکترم تلفنی صحبت کردم، ایشون نظرشون اینه که ما فعلن از درمان باید چشم پوشی کنیم و دارو کاری از پیش نمیبره.


چون داروهای شیمیایی که شما استفاده کردید توی بدنتون یک سد دفاعی درست کرده و ما در حال حاضر باید این سد را از بین ببریم. دستور جدید برای استفاده از کوفئین برایم دادند.حالا باید این راه خشک و بی آب و علف را با تمام آرزوهایم و امید هایی که به آینده شیرین دارم، طی کنم تا به امید خدا به تندرستی برسم، فقط امیدوارم در این راه مقاومتم روز افزون بشه و بتونم دوام بیارم.


 Resize%20of%2013_playa_113720.jpg


 بارها در این زمان هومئوپاتی درمانی، تصمیم گرفتم برم کورتون بگیرم و راحت بشم ولی همیشه یه حسی شاید اراده قوی که قبلن داشتم، باشه و جلوی انجام این کار رو میگیره و میگه صبر کن… به خدا خیلی سخته که بخواهی کاری بسیار ساده را انجام بدی ولی نتونی، مثلن فکر کن از حموم که میام با کمک آقای همسر به بدبختی از روی لیفتر توی وان بلند میشم تا برم توی اطاق خواب لباسم را بپوشم. حالا چه جوری خودم را به در بغلی که اطاق خواب است برسونم! اصلن فکرش رو نمیکنم و راه میوفتم البته با کمک ایشون میرم. اول نوبت لباس زیر است که باید از مسیر نوک انگشت پا تا بیاد بالا، رد بشه خوب من نمیتونم پایم رو بلند کنم که شلوار بپوشم و نیاز به کمک دارم.


Resize%20of%20rahederaz.jpg


همسرم بنده خدا کمک میکنه و به تنم می پوشونه که اغلب با سرازیر شدن اشک من هم زمان میشود.(وقتی یکی از بچه هام اگر این کار رو بکنند خیلی درده، میدونم میگی فرزنده و وظیفه داره و… ولی دیدن این صحنه برای یک مادرخیلی تحملش سخته)… نوبت کرم زدن به بدن و کف پا و پوشیدن جوراب می رسه که باز هم سخته باید پام رو بندازم روی اون یکی و کرم مالیش کنم، یا پام در میره و کرم ها میماله به شلوارم و رو تختی یا جورابم رو نمیتونم بپوشم و یا با کله میرم توی میز توالت…


 شهلایی که همه جوره روی پای خودش بود، اینجوری بی چاره «چاره ای نداشته باشه» بشه. تحملش خیلی سخته خیلی…((قسمت نوشتن در مورد پوشیدن شلوار همراه با ریزش باران اشکم همزمان شد))


 همیشه به فکر کسانی که قطع نخاع هستند سر پا بودم و میدیدم که من هنوز حس دارم و نباید امیدم به روزبهبودرفتنم قطع بشه، ولی این چند وقته خیلی وضع روحی و جسمیم خرابه. یکی از اقواممون که قطع نخاع شده میدونی به من چی میگفت؟ که آره باز ما که دیگه میدونیم نمیتونیم راه بریم، برای شما «ام اس» ی ها خیلی سخته و هر روز باید با یک مورد جدید دست و پنجه نرم کنید.


!!!!!!! دیدی؟ من کجا و ایشون کجا، البته که ما هر کدام با دست آویز شدن به دلایلی میخاهیم خود و روحیه مون را سر پا نگهداریم.


در پناه یزدان تندرست شاد و پیروز زیوی… بدرود.

Read Full Post »

کرانه زیبا…

 درود بر تو:


اینجا بسیار زیباست.


 بله اون غریبه رفت


 ولی بی خبر و هیچ اثری


 شاید اینجا آمده 


تا دنبال آنکس که دوستش میداشت بگردد!


Resize%20of%20ShowLetter00.jpg


شکست کرانه
 میان این سنگ و آفتاب، پژمردگی افسانه شد
 درخت نقشی در ابدیت ریخت
انگشتانم برنده ترین خار را می نوازد
لبانم به پرتو شوکران لبخند می زند
 این تو بودی که هر وزشی هدیه ای ناشناس به دامنت می ریخت؟
و اینک هرهدیه ابدیتی است
این تو بودی که طرح عطش را بر سنگ نهفته ترین چشمه کشیدی ؟
و اینک چشمه نزدیک نقش عطش درخود می شکند
 گفتی نهال از طوفان می هراسد
 و اینک ببالید نورسته ترین نهالان
 که تهاجم بر باد رفت
سیاه ترین ماران می رقصند
 و برهنه شوید زیباترین پیکرها
که گزیدن نوازش شد


«سهراب سپهری»


و تازه های من: 


حال روحیم زیاد تعریفی ندارد و تقریبن زمین گیر شده ام، ولی رویم هنوز زیاد است و با این بیماری کوفتی مبارزه می کنم. چند وقتیست که از نظر روحی زیاد برقرار نیستم و به او نیاز دارم انگار که از من بری شده و روی خوشی نشان نمیدهد.


۲۱مهر باز هم به روز اول باز گشت، البته با کمک و تلاش دوست نیکم آقای سعید حاتمی ((سعید جان بسیار سپاسگذارم))


در پناه ایزد مهر تندرست، شاد و پیروز زیوی… بدرود.

Read Full Post »


 درود بر تو :


چند روزی نزدیک یک هفته پس از اون اعلام، شاید بلاگم در دسترس نباشد، بالاخره به دلیل دیر اقدام کردن برای تمدید قرار داد «هاست»، کمی تا قسمتی از کار افتادیم ولی باید بگم من بد جوری به این خانه مجازی و دوستان نیکم وابسته هستم ا


خوب، چند شب پیش پست جالبی نوشتم و تا تموم شدن آن، نگو ساعت و وقت قرار داد تموم شده و بنده با دماغ سوخته نوشته هایم را جایی در پس سی سپردم ولی عکسهایش از بین رفت، حالا چرا؟ نمیدوم خوب این هم اون پستی که گفتم:


    ۱۴ . آگوست .  ۰۷مواردی نوشته بودم که اگر همون روز میدیدی خوندن داشت و جالب بود، حالا دیگه بیات شده




 (مرکز شهر مون، مونستر) است.


 به دلیل خوب بودن هوا و آفتاب خوب، که در اینجا کم یاب است، برای خرید و غیره همراه دختر بزرگم طراوت و مامانم رفتیم به منزل خواهرم تا ایشون را با لئونورا دختر گلش، را برداریم و پیاده بریم مرکز شهر (البته من روی ویلچر نشسته بودم) خیلی آدم مانند ما آمده بود از این هوای خوب کمی تا قسمتی تابستانی  استفاده ببرند. پس از وقت کوتاهی دختر عمه جونم و پسرش نیز به ما پیوستند..


Aasee in Münster


 بستنی همراه با خامه نیز صرف شد و جایت خالی بود.


فقط حیف شد که من دوربینم را همراهم نبرده بودم ولی وقتی برگشتیم خونه این عکسها را از اینترنت در وبلاگم وارد کردم. ما معمولن ۱۳ بدر ها اینجائیم، اگر هوا خوب باشه هم میریم و پیک نیک میکنیم.


    


 این قسمت آخرش همیشه دیدنی است… اینجا دریاچه شهر ما است. میدونی، این قوی سیاه زنده، عاشق اون قوی سفید آهنی شده بوده و برای اینکه به باغ وحش منتقلش بکنند به خاطر مقاومتش، مجبور شدند این قوی سفید رو هم ببرند و در آبی که آنجاست بیندازند.




باید بگم که اینجا در همه موارد، برای تمام موجودات زنده اهمیت بخصوصی قائلند. داشتم جریان آمدن خانمی از اداره حمایت از بیماران «ام اس» را برای یکی از دوستانم تعریف میکردم که برای چند کاری که من با ایشون داشتم و احتیاج به کمک و راهنمایشون دارم را میگفتم که دوستم گفت تو خونه بودی و ایشون اومدند برای کمک پیش تو!؟ بله همیشه همینجور است. برای کار های اداری کمکت میکنند! چقدر هزینه برمیداره؟ هیچی، پولی برای اینگونه کارها نمی پردازیم. خلاصه انگشت به دهن مونده بود بندهی خدا!!!!



فلانی، من اینجا زندگی میکنم چون زندگی انسانها اینجا ارزش دارد و مرفه بی درد نیستم.


 تا جایی که از دستم بربیاد به کسانی که بتونم کمک میکنم، «به قول معروف»چه قلمی چه قدمی امید آن را دارم که لبی برای یک لحظه خندان شود.خلاصه حرف بسیار دارم و حوصله کم...


******* اعتماد چه واژه مبهمی ست و چقدر نقش اساسی در زندگی بازی میکند


اعتماد کرددن خیلی سخت است!!!!!!!


به کــی تا کِی، چقدر لازم است؟! آیا این مبحث اعتماد الان، جای تفکر دارد یا همیشه بدینگونه بوده! من آدم ریزبین و سخت اعتماد شده بودم و با دیدن فیلم «نقاب» بد تر هم شد این حسم. خیلی دوستت دارم نازنینم ولی این حس بی اعتمادی، پی در پی دروغ شنیدن و به قول امروزی ها پیچوندن ها خسته ام کرده شام مهتاب داریوش را حتمن شنیدی.


باید بگم که این آدرس، موقتی است و تا چند روز دیگر درست میشه اساسی، هم میهن گلم دلم برایت تنگ شده بود و کلی حرف داشتم که نگفته موند و دیگه…


  در پناه یزدان یکتا تندرست و شاد و پیروز زیوی… بدرود.

Read Full Post »

درود بر تو :


ایشون که میبینید آقا خره دوست خوب من است. پارسال خریدمش و میخواستم بیارمش ایران ولی یادم فراموش رفت. اومدم دیدم اینقدر ناراحت بوده و غصه خرده که اصلن بزرگ نشده.


Resize%20of%20Bild%20haye%20tavalode%20Shirin%200260.jpg


ولی از شوخی گذشته باید بگم که هر کدام باید برای یک چیزی ناراحت باشیم، اونجا شما دارید می پزید و اینجا در شمال غربیNRW آلمان سِیلی اومده که بیا و ببین. البته خدا بخاد امروز و فردا ما روزهای خورشید خانم را دیدیم…


Resize%20of%20untitled.bmp


در اخبار دیدم که بر اثر بارندگی زیاد، مردم بیچاره که به مسافزت تابستونی در داخل آلمان بودند بد بختانه از بد شانسی شون با بارندگی و سیل مواجه شدند.


آدم همیشه باید سپاسگذار داده های خداوند باشد. حالا چه سیل، چه گرمای طاقت فرسا چه…


نمیدونم ولی چرا میدونم که چِم شده چون خیلی دلم گرفته. یکی از دوستانی که از ایران برگشته میگفت هوای تهران خیلی خوب شده بود، چون مردم به دلیل کمبود بنزین کمتر با ماشین های شخصیشون به خیابانها می آیند!!!


آژانس دیگه خیلی کم میاد دنبال آدم وقتی ماشینی سفارش میده، تاکسی در خیابانها کم یاب شده و بقیه اش را لابد خودت بهتر از من میدونی. پرواز هواپیما ها آز آلمان نیز سه هفته پس از حرکت یا «تحریم» انگلیس به جهت رفت و آمد هواپیما هایی که به ایران و از ایران هستند ممنوع کشد وقتی داشت این حرفها رو میزد بلند وگفتم«لال شی شهلا» آخه تو چرا اون حس بدت را بر زبان آوردی؟ دوستانم در نمایشگاه ازم پرسدند کی دوباره میایی؟! من: حالا حالا ها نمیام ایران، و یکی از دوستانم گفت تو میگی، ولی برای تولدت در 21 مهر ایرانی…


برای همین استرس ها هم است که به هیچ عنوان روی تندرستی به من نمایان نمیشود. میدونی حال روحیم خیلی به هم ریخته، برای همه چیز نگرانم، آخرش چی میشه؟ هی میگم خدایا چرا ما رو فراموش کردی پس؟!شاید میخاد امتحانمون کنه!آخه مگه ایران چه گناهی کرده که همیشه باید جواب این امتحان ها رو پس بده؟!


چون زلف تو ام جانا
در عین پریشانی
چون باد سحرگاهی
در بی سرو سامانی


تا درودی دگر بدرود.

Read Full Post »

Older Posts »