فوریه 9, 2010 بدست 21mehr
درود بر تو هم میهن نیکم





وبلاگ من فیلتر شد و حرفی دگر برای نوشتن ندارم چون برخی ها رو جذب نمیکند!!!
و تنها امید پیروزیست که در این دل لبالب اندوه برای میهن و هم میهنانم موج میزند.

تا پپروزی بدرود
ارسال شده در Uncategorized | 3 دیدگاه »
فوریه 8, 2010 بدست 21mehr
درود بر تو هم میهن نیکم :

منشور پارسوماش از کوروش هخامنشی
بگذارید هرکس به آیین خویش باشد
زنان را گرامی بدارید
فرودستان را دریابید
وهرکس به تکلم قبیله ی خود سخن بگوید
آدمی تنها در مقام خویش به منزلت خواهد رسید
گسستن زنجیرها آرزوی من است
رهایی بندگان و عزت بزرگان آرزوی من است
شکوه شب و حرمت خورشید را گرامی میدارم
پس تا هست
شب هایتان به شادی باشد و
روزهایتان رازدار رهایی باد
این فرمان من است
این واژه وصیت من است
او که آدمی را از ماوای خویش براند
خود نیز از خواب خوش رانده خواهد شد
تا هست
هوادار دانایی وتندرستی باشید
من چنین پنداشته
چنین گفته
وچنین خواسته ام

ما بیشماریم و به پیروزی امیدواریم

تا درودی دگر بدرود
ارسال شده در Uncategorized | 2 دیدگاه »
فوریه 4, 2010 بدست 21mehr
درود بر تو :
تنها حرفی که میتوان زد این است.
عشق عمومی
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی…
من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشههای تو را دریافتهام
با لبانت برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایت با دستانِ من آشناست.
در خلوتِ روشن با تو گریستهام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشقترینِ زندگان بودهاند.
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بهسانِ ابر که با توفان
بهسانِ علف که با صحرا
بهسانِ باران که با دریا
بهسانِ پرنده که با بهار
بهسانِ درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من
ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
تا درودی دگر بدرود
ارسال شده در Uncategorized | 3 دیدگاه »
فوریه 1, 2010 بدست 21mehr
هیشگی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته!!!؟
هیشگی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته!!
هیشگی نمی مونه تا با من توی راهم همسفر شه!!
آخه میترسه که با من با دل من دربدر شه!!
هیشگی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه!!
چرا هیشکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه؟!
هیشگی نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفعه شکسته؟!
هیشگی نمی دونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته؟

“هیشکی” شعریست که از جانب یکی از دوستانم برایم فرستاده است.
که مطالب زیبایی در این نوشتار دیده میشود که به دل من وخیلی ها می نشیند.
تا درودی دگر بدرود
ارسال شده در Uncategorized | 4 دیدگاه »
ژانویه 26, 2010 بدست 21mehr
ارسال شده در Uncategorized | 5 دیدگاه »
ژانویه 25, 2010 بدست 21mehr
درود بر تو :
امیدوارم که تو هم میهن نیکم بتوانی این نامه شکسپیر را بخوانی و درک کنی که این خصوصیت همیشگی دولت عشق بوده و هنور و تا ابد می ماند،”البته اگر دو سال دیگر پس از برخورد آن شهاب سنگ بر کره زمین هنوز زنده بمانیم”

نامه ويليام شكسپير

وقتي که خاطرات گذشته در دل خاموشم بيدار ميشوند، بياد آرزوهاي در خاک رفته، آه سوزان از دل بر ميکشم و غمهاي کهن روزگاران از کف رفته را در روح خود زنده ميکنم.
با ديدگان اشکبار ياد از عزيزاني ميکنم که ديري است اسير شب جاودان مرگ شدهاند.
ياد از غم عشقهاي در خاک رفته و ياران فراموش شده ميکنم.
رنجهاي کهن دوباره در دلم بيدار ميشوند. افسرده و نا اميد بدبختيهاي گذشته را يکايک از نظر ميگذانم و بر مجموعه غمانگيز اشکهايي که ريختهام مينگرم، و دوباره چنان که گويي وام سنگين اشکهايم را نپرداختهام دست به گريه ميزنم.
اما اي محبوب عزيز من، اگر در اين ميان ياد تو کنم غم از دل يکسره بيرون ميرود. زيرا حس ميکنم که در زندگي هيچ چيز را از دست ندادهام.
بارها سپيده درخشان بامدادي را ديدهام که با نگاهي نوازشگر، بر قله کوهساران مينگريست.
گاه با لبهاي زرين خود بر چمنهاي سرسبز بوسه ميزند و گاه با جادوي آسماني خويش، آبهاي خفته را به رنگ طلايي در ميآورد.
بارها نيز ديدهام که ابرهاي تيره چهره فروزان خورشيد آسمان را فرو پوشيدند. مهر درخشان را وا داشتند تا از فرط شرم چهره از زمين افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب کشد.
خورشيد عشق من نيز چون بامدادي کوتاه در زندگي من درخشيد و پيشاني مرا با فروغ دلپذير خود روشن کرد. اما افسوس. دوران اين تابندگي کوتاه بود زيرا ابري تبره روي خورشيد را فرا گرفت.
با اين همه در عشق من خللي وارد نشد؛ زيرا ميدانستم که تابندگي خورشيد آسمان پايندگي ندارد.
تا درودی دگر بدرو د
ارسال شده در Uncategorized | 2 دیدگاه »
ژانویه 22, 2010 بدست 21mehr
درود بر تو :
در این روزها با کارهایی که معنی اصولی این واژه را در آخربه ذهنمون می رساند بسیار برخورد کردیم و درگیر بودیم ما ایرانی ها…
آنکس که نداند،و نداند که نداند
در جهل مرکب ابد الدهر بماند
پی نوشت:
از تو چه پنهون از وقتی که بلاگ بنده فیلتر شده دوستان بسیارمهربانی از من فیلتر شکن می طلبند که بتوانند بلاگم را بخوانند و پیامی برایم بنویسد!!!, غافل از اینکه بنده در کشوری کاملا آزاد زندگی می کنم و از فیلتر شکن هیچ آگاهیی ندارم.” خواهشمندم کسی از شما خواننده های گلم به دل نگیرد”
حالا پیام نوشتن تو که سهله دوستان خارج نشین بنده بهم کم سر میزنند
تا درودی دگر بدرود 
ارسال شده در Uncategorized | 3 دیدگاه »
ژانویه 20, 2010 بدست 21mehr
درود بر تو :
جام جمآنلاين >>> روزي كه نوبل داشت وصيتنامهاش را مينوشت تا بخشي از بار گناهش را به خاطر اختراع ديناميت كم كند، تصور نميكرد نزديك شدن پاييز و همراه آن رسيدن به فصل اهداي جوايز نوبل چنين شوري در مجامع مختلف جهاني ايجاد كند.

و امروز آن روز رسید که چنین امتیازی به عدالت خواهان میهن ما داده شود.
به امید رسیدن روز آزادی برای تک تک ایرانیان در هر جایی که زندگی می کنند بخصوص هم میهنمان با تعریف اصل دمکراسی که مردم بدانند معنی حقیقی این واژه چیست!!؟
تا رسیدن به آنروز بدرود 
ارسال شده در Uncategorized | 2 دیدگاه »
ژانویه 18, 2010 بدست 21mehr
ارسال شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه »
ژانویه 16, 2010 بدست 21mehr
درود بر تو :
برخی میگن که بلاگ من فیلتر شده، ولی از اینکه جزو مبارزین جنبش سبز حساب شوم خوشحالم.
—
تا بوده همین بوده« میگفتید، از كجا به سراغ تان مي آيد اين غم غريب
که چیره میشود، همچون دريا بر صخرة تيره و برهنه؟»
_آن هنگام که دل ما به خوشهچینی رفت
دريافت كه زيستن درد است. رازي آشکار بر همه کس.
رنجي بس ساده و نه اسرارآميز
و همچون شادي تان آشكار بر همه كس.
پس بس كنيد جستن را ، اي زيباي كنجكاو!
و ساكت شويد! هر چند صداي تان دلنشين باشد
ساكت شويد، اي غافل! اي روان همواره مسرور!
اي دهان گشوده به خندة كودكانه! كه بسی بيش از زندگي
مرگ است كه ما را همواره با رشته هايي لطيف در چنگ می گیرد.
پس بگذاريد، بگذاريد قلب ام با فريبي سرمست شود
غوطه ور شود در چشمان زيباي تان همچون در رؤيايي شيرين
و زماني طولاني زير ساية مژگان تان بيارامد!
ترجمه: سوفیا

تا درودی دگر بدرود


ارسال شده در Uncategorized | 4 دیدگاه »